تبليغاتX
دایی جان ناپلئون

دایی جان ناپلئون

من یکروز گرم تابستان دقیقا یک سیزده مرداد حدود ساعت سه و ربع کم بعد از ظهر عاشق شدم

والله بابام جان ... دورغ چرا؟ تا قبر آآآ یک روز خودمان بچشم خودمان اژدها را دیدیم ...داشتیم می رفتیم توی راسته غیاث آباد قم...از سر پیچ که رد شدیم یکوقت دیدیم یک اژدها پرید رودررومان و ایستاد. یک حیوانی بود  دور از جون فیما بین پلنگ و گاومیش و گاو و اختاپوس و جغد...از قاچ دهنش باندازه سه زرع آتش در می آمد .... دل به دریا زدیم با بیل همچه زدیم تو قاچ دهنش که نفسش بند آمد. یک خرناسی کشید که تمام اهل شهر بیدار شدند.. اما فایده اش چه؟ بابام جان هیچکس نگفت مشقاسم دستت درد نکنه...
+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم آذر 1385ساعت 9:44  توسط دایی جان ناپلئون  |