تبليغاتX
دایی جان ناپلئون

دایی جان ناپلئون

من یکروز گرم تابستان دقیقا یک سیزده مرداد حدود ساعت سه و ربع کم بعد از ظهر عاشق شدم

یادم می آید یکروز توی بحبوحه جنگ  ممسنی بود.....ما وسط یک دره مانده بودیم  در دو طرف کوه را دزدهای مسلح گرفته بودند. از روبرو هم انگلیسی می آمدند. ما خودمان با این تفنگمان یک تیر انداختیم طرف انگیسا
+ نوشته شده در  شنبه دوم دی 1385ساعت 14:3  توسط دایی جان ناپلئون  |