تبليغاتX
دایی جان ناپلئون

دایی جان ناپلئون

من یکروز گرم تابستان دقیقا یک سیزده مرداد حدود ساعت سه و ربع کم بعد از ظهر عاشق شدم

۱- من فیلمبردار نیستم. این یک اعتراف بسیار ساده و معمولیه. اما گاهی اوقات بنا به شرایط و یا اتفاق خاصی مجبور شدم دست به دوربین بشم.  گاهی هم از سر کنجکاوی رفتم پشت دوربین٬ (اما یک نکته جالبی هست و اون اینکه همیشه دچار این چالش بودم که آنچه از پشت ویزر می بینی چقدر با حقیقت موضوع فرق داره.)

۲- شما به چه دلایلی گریه می کنید. بگذار بهتر بگم چه مواقعی اشکتون درمیاد؟ من تا حالا سه بار پشت ویزر دوربین اشکم درومده  خوش احساس ترین تماشای فوتبال عمرم بازی ایران و استرالیا بود. هرگز در حین دیدن فوتبال اونقدر التهاب نداشتم و فکر نکنم که دیگه تکرار بشه. اون روز شرکت سروش بودم. همه همکارها ــ حتی مدیر خیلی خوبمون آقای کاشانی ــ فوتبال نگاه می کردند. بعد بازی من ناخداگاه دویدم توی خیابون.....نمی دونستم چکار کنم ولی خیلی خوشحال بودم بعد از چند لحظه خیابون شلوغ شد.... من برگشتم توی شرکت که آقای کاشانی گفت بچه ها تصویر بگیرید.... اون موفع هیچ کدوم از تصویربردار ها نبودند... من و آقای حسین شاهی که مدیر واحد تولید تصویری بود دوربین بتاکم را با يه ميكروفون برداشتيم و رفتيم توي خيابون كلي تصوير گرفتيم آقاي شاهي به من گفت مصاحبه بگير. گفتم من؟ گفت آره. گفتم من گزارشگر نيستم كه... گفت زود باش ديگه... خودش دوربين را گرفت من هم با مردم صحبت كردم....كمي گذشت و خيابون راه بندون شد هيچ ماشيني نمي تونست حركت كنه. يه اتوبوس وسط خيابون بود. به آقاي شاهي گفتم بريم بالاي اتوبوس. گفت من نمي تونم تو برو بالا. با حركت آكربات بازي خودم رسوندم روي سقف اتوبوس و دوربين را ازش گرفتم. چشم را گذاشتم پشت ويزر و ضبط رفتم. مردم شاد بودند. همه مي رقصيدند. هركي هر جور بلد بود خودشو تكون مي داد رفص پا  رقص تركي  رقص لري هر چي هر چي هر چي .... دختر ٬ پسر ٬ زن ٬ مرد ٬ جون و پير همه و همه شاد بودند. تا اون لحظه همچين چيزي را نديده بودم.  يه گوشه چندتا كارگر دست هم رو گرفته بودند و لري مي رقصيدند. روبروي پارك ملت چندتا زن ميانسال دورهم چمع شده بودند و مي رقصيدند.  همه مي خواستند يه جوري شاديشون نشون بدن. نمي دونم چرا واقعا نمي دونم چرا همينجوري از چشام اشك مي ميومد... ديگه هوا تاريك شد. اون شب از اون نوار كپي گرفتيم فرستاديم ساختمون پخش...هنوز گاهي وقت به اون راش ها نگاه مي كنم و بغض گلوم رو مي گيره.

يه دوست خيلي خوب دارم  که كشيش است  ولي قبلا كار تصويربرداري مي كرد. برنامه هاي زيادي هم با هم كار كرده بوديم. يه روز يهم زنگ زد و گفت يه برنامه داريم مياي كمك.. گفتم  كارت چيه؟ يه خورده من من كرد و گفت: ببين اينكار  توش پول نيست. گفتم: اي بابا  حالا كارت چي هست؟ گفت يه مراسم داريم توي كليسا... مراسم پنتیکاس...مراسم شکرگزاری و نیایش خداوند است.  گفتم: هستم.

توی این مراسم مردم از خداوند شکرگذاری می کردند و سرود می خوندند. مراسم با واحد سیار پوشش تصویری می شد. یکی دیگه از دوستای تصویربردار ــ فرشاد بشیرزاده ــ هم بود. یکی از دعاها چنان جذاب و منقلب کننده بود که اشکم دراومد....

سالها قبل  ــ فکر کنم حدود سال ۷۵ بود ــ بخاطر انتشار یکصدمین اثر موسیقی سروش مراسمی در سالن همایش های صدا و سیما اجرا شد. که من اون موفق دستیار تهیه برنامه بودم. همه کارهام انجام داده بودم و دیگه کاری نداشتم پس می خواستم بشینم و برنامه را نگاه کنم.

محمد اصفهانی٬ بیژن بیژنی٬ دکتر محمد سریر٬ فخرالدین٬ ذوالفنون٬ و محمد نوری و چند نفر دیگه که الان یادم نیست همه بودند و اجرای موسیقی داشتند. سالن خیلی شلوغ شده بود خیلی ها هم ایستاده بودند من زودتر اومده بودم یه جای خوب پیدا کرده بودم و نشسته بودم مراسم داشت شروع می شد. که دیدم یکی آهسته در گوشم زمزمه کنه محراب یه دقیقه بیا بیرون. پشت سرم را نیگا کردم دیدم آقای حسین شاهی همون مدیر تولید تصویری سروش.  اگه از جام بلند می شدم تا آخر مراسم باید ایستاده برنامه را می دیدم. ولی چاره ای نبود. با آقای حسین شاهی رفتیم. به ته سالن که رسیدم آهسته به من گفت: اون دوربین وسط سالن رو می بینی... یه نگاهی کردم و گفتم: بله.. گفت: فلانی تصویربردارش بود الان زنگ زده حالش بده و نمی تونه بیاد. مراسم هم داره شروع می شه. می ری تصویر بگیری؟؟؟؟ دلم می خواست داد بزنم.....بابا یه بار هم خواستیم مثل آدمیزاد توی یه کنسرت بشینیم و از برنامه لذت ببریم....  یه نگاهی توی چشای حسین کردم دیدم راه نداره .... گفتم باشه....صاف رفتم پشت دوربین...و شروع کردم...مراسم خوبی بود... تا اون موفع آقای محمد نوری را از نزدیک ندیده بودم... استاد نوری شروع کرد به خوندن....عالی بود عالی.....دختر دکتر سریر پیانو می زد و آقای نوری می خوند... تا اینکه به آهنگ ایران رسید..... ای ایران ایران ایران......وقتی استاد نوری ایران ایران می گفت: یه دفعه اشکهام سرازیر شد. ای ایران ایران ایران...

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم خرداد 1386ساعت 12:47  توسط دایی جان ناپلئون  | 

گاهی دچار تردید می شم. شک و چندگانگی. یه مرض که مثل جذام ذهنم رو می خوره. یه تردید ایدولوژیک. یه چیزی شبیه انشا دوران مدرسه که علم بهتر است یا ثروت؟ یه چیزی مثل تفاوت شغل با حرفه٬ حقیقتش حرفم حدیثه نفس٬ و آخر کلام غم نان....

همه می دونیم شغل فیلمساری پولساز نیست٬ هیچ وقت ـ در ایران ـ کسی از فیلمسازی پولسازی نکرده. آخرش فقط بخور و نمیری که زندگی روزانه ات را تامین کنی. فیلمسازی زمان نداره٬ روز شب به هم دوخته می شن. این کار ساعت شروع نداره - از همون موفق که کوبیده اش خوردی آلوده شدی - هر موقع می تونه باشه از دو سه نصف شب گرفته تا صبح و ظهر و شب. وقتی سر صحنه هستی باید تمام ذهن و وجودت رو در اختیار قرار بدی تا زمانی که آخرین پلان رو می گیری.( همه می دونیم که چه حس خوشایندیه وقتی که کار تموم می شه و به بچه می گی خسته نباشید....همه یه نفس راحت می کشن...) البته وقتی عوامل مشغول جمع کردن ریل و شاریو و پروجیب و نور و دوربین هستند٬ تازه باید بفکر تدوین باشی. وای بحالت اگه زمان پخش و آنتن داشته باشی. خیلی وقت های شده مستقیم از سر صحنه پای میز مونتاژ نشستم و تا کار تموم نشده استراحت نداشتم. حالا همه این کارها را کردی٬ تازه باید منتظر اشکال پخش و نظرات کارفرما و ارزیاب پخش باشی. خلاصه تا این برنامه روی آنتن نره و یا کارفرما تایید نکنه یه لحظه آرامش نداری....

این همه تموم شد....فکر می کنی....تموم شده ....تازه اولشه....کار را با رضایت طرف تحویل دادی ولی باید شیش ماه دنبال پولت بدوی... من بدو آهو بدو...یه روز قیف هست قیر نیست٬ یه روز قیر هست قیف نیست. یه روز امور مالی نیست مدیر هست. یه روز مدیر مربوطه هست مسئول صندوق نیست...والخ...و هکذا...از این بخش آخرش متنفرم.

همینه که اولش گفتم دچار تردید می شم٬ تردید بین شغل و حرفه. من این حرفه رو خیلی خیلی دوست دارم  اما زمانی که جنبه های شغلی آن مطرح می شه خوشایندم نیست.... دوست ندارم برای دستمزدم  یا هزینه تولید برنامه و یا قرارداد به کسی زنگ بزنم. اونم بگه چشم و تا یکی دو ماه دیگه که بهش زنگ نزنی هیچ خبری ازش نباشه...گاهی اوقات هم که با سازمان صدا و سیما طرفی دیگه بدتر.... یه بار یه کار مناسبتی برای سازمان انجام دادم٬ ماه رمضون بود. دقیقا ماه رمضون سال بعد نصف پولم رو دادند و بقیه اش ......

می دونید گاهی اوقات فکر می کنم منم آدمم. بخدا هر چقدر که کارت هم خوب باشه٬ هر چقدر نابغه باشی که من نیستم. بالاخره انسانی...خانواده ای داری که باید بهشون برسی..  اینجاست که دوباره دچار تردید می شم.... بگذریم خیلی نق زدم و غرولند کردم....خودم خیلی بدم میاد...

می دونید شاید بقدر لازم عاشق نباشم. شایدم دچار روزمرگی شدم. ...شاید...

توچکار می کنی همکار عزیز؟

با فیلمسازی می خوای دنیا رو عوض کنی؟ یا اینکه فیلمهات مثل بچه هات می مونن؟ شایدم دغدغه های داری که فکر می کنی با فیلمسازی می تونی فریادشون بزنی؟...

ما کجای دنیا هستیم؟

البته ماها که مفهوم حقیقی زندگی را درک می کنیم می خندیم به به ریش هرچه عدد و رقم است! چیزی که من دلم می خواست این بود که این ماجرا را مثل قصه پریا نقل کنم دلم می خواست بگویم( یکی بود یکی نبود روز روزگاری یه شهریار کوچولو بود که تو سیاره زندگی می کرد همه اش یه خورده از خودش بزرگ تر و واسه خودش پی دوست همزبونی می گشت...) آن های که مفهوم زندگی حقیقی را درک کرده اند واقیت قضیه را با این لحن بیشتر حس می کنند.

پاراگراف آخر متعلق بود به: آنتوان دو سن تگزوپه ری. شاهزاده کوچولو. ترجمه احمد شاملو.

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم خرداد 1386ساعت 11:34  توسط دایی جان ناپلئون  | 

تبلیغات تلویزیونی یکی از مهمترین شیوه های تبلیغ برای هر نوع کالا و یا خدمات محسوب می شود. و در این شرکت های خودرو سازی یکی از مهمترین و قویترین اسپانسرهای این موضوع محسوب می شوند. در ضمن یکی از زیباترین تیزرهای تبلیغاتی مربوط به خودرو می باشد مطمئنم که شما تا به حال نمونه های زیادی از این فیلم ها را در شبکه های تلویریونی و ماهواره ای (البته یواشکی) دیده اید. من خودم دررابطه با تبلیغ یک خودرو میهنی درگیر بوده ام. اما پنجشنبه گذشته ۱۰/۳/۸۶ در حال گذر از میدون هفت تیر شاهد یکی از از این تبلیغات بودم. فکر می کنم بی نظیر بود. شما در هیچ تبلیغ خودروی حتی بنز بی ام و تویوتا  فورد و یا نیسان همچنین تبلیغی ندیده اید. و اینکه می گویند ایرانی ها از استعداد  بالایی دارند کاملا صحیح درست است آیا تا بحال دیده اید بنز بیاید مثل ایرانی ها تبلغ کند. به عکس پایین نگاهی بکنید. از مغز هیچ اروپایی و امریکایی و هیچ بنی بشری بجز ایرانی نمیتواند گذر کند که الوار بنایی را با پژو ۲۰۶ اینجوری حمل کند. و پلیس هم در حال دادن کارت صد آفرین به صاحب خودرو می باشد.

 

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم خرداد 1386ساعت 13:59  توسط دایی جان ناپلئون  |