تبليغاتX
دایی جان ناپلئون

دایی جان ناپلئون

من یکروز گرم تابستان دقیقا یک سیزده مرداد حدود ساعت سه و ربع کم بعد از ظهر عاشق شدم

از سخنان بايزيد بسطامي:
گفت! مدتي گردخانه طواف كرديم، چون به حق رسيدم خانه را ديدم كه گرد من طواف مي‌كرد.

و گفت: حاجيان به قالب گرد كعبه طواف كنند، بقا خواهند و اهل محبت به قلوب گردند گردش عرش و لقا خواهند از حسن روي يوسف دستان بريده باشد و ز روي و لي ما سرها بريده بيني 

ديدم كه تنها «خسي» است و به «ميقات» آمده است و نه  «كسي» و به «ميعاد»ي. و ديدم كه «وقت» ابديت است، يعني اقيانوس زمان. و «ميقات» در هر لحظه‌اي. و هر جا. و تنها با خويش. چرا كه «ميعاد» جاي ديدار توست با ديگري. اما «ميقات» زمان همان ديدار است و تنها با «خويشتن».
 

13/3/1382 فرودگاه مهرآباد ساعت چهار بعدازظهر
 سفر و بازهم سفرو اين سفر متفاوت، كه سفري است در عرض جغرافيايي و طول احساس قلبي مقصد مدينه و مكه.

برای مطالعه ادامه مطلب را کلیک کنید


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه دوم مرداد 1386ساعت 11:24  توسط دایی جان ناپلئون  | 

5/4/1369
كاشكي‌ من‌ هم‌ يه‌ مرغ‌ بودم‌ اين‌ حرف‌ يك‌ دختربچه‌ زلزله‌ زده‌ رودباري‌ بود.
ساعت‌ 30 دقيقه‌ صبح‌ روز پنجشنبه‌ گذشته31/3/ 1369 زلزله‌ به‌ قدرت‌ هفت‌ و سه‌ دهم‌ريسشتر قسمت‌ شمال‌ غربي‌ ايران‌ را تكان‌ داد كه‌ بيشترين‌ خرابي‌ در شهر رودبار و منجيل‌بود.

برای مطالعه ادامه مطلب را کلیک کنید 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه دوم مرداد 1386ساعت 11:8  توسط دایی جان ناپلئون  |