تبليغاتX
دایی جان ناپلئون - تردید

دایی جان ناپلئون

من یکروز گرم تابستان دقیقا یک سیزده مرداد حدود ساعت سه و ربع کم بعد از ظهر عاشق شدم

گاهی دچار تردید می شم. شک و چندگانگی. یه مرض که مثل جذام ذهنم رو می خوره. یه تردید ایدولوژیک. یه چیزی شبیه انشا دوران مدرسه که علم بهتر است یا ثروت؟ یه چیزی مثل تفاوت شغل با حرفه٬ حقیقتش حرفم حدیثه نفس٬ و آخر کلام غم نان....

همه می دونیم شغل فیلمساری پولساز نیست٬ هیچ وقت ـ در ایران ـ کسی از فیلمسازی پولسازی نکرده. آخرش فقط بخور و نمیری که زندگی روزانه ات را تامین کنی. فیلمسازی زمان نداره٬ روز شب به هم دوخته می شن. این کار ساعت شروع نداره - از همون موفق که کوبیده اش خوردی آلوده شدی - هر موقع می تونه باشه از دو سه نصف شب گرفته تا صبح و ظهر و شب. وقتی سر صحنه هستی باید تمام ذهن و وجودت رو در اختیار قرار بدی تا زمانی که آخرین پلان رو می گیری.( همه می دونیم که چه حس خوشایندیه وقتی که کار تموم می شه و به بچه می گی خسته نباشید....همه یه نفس راحت می کشن...) البته وقتی عوامل مشغول جمع کردن ریل و شاریو و پروجیب و نور و دوربین هستند٬ تازه باید بفکر تدوین باشی. وای بحالت اگه زمان پخش و آنتن داشته باشی. خیلی وقت های شده مستقیم از سر صحنه پای میز مونتاژ نشستم و تا کار تموم نشده استراحت نداشتم. حالا همه این کارها را کردی٬ تازه باید منتظر اشکال پخش و نظرات کارفرما و ارزیاب پخش باشی. خلاصه تا این برنامه روی آنتن نره و یا کارفرما تایید نکنه یه لحظه آرامش نداری....

این همه تموم شد....فکر می کنی....تموم شده ....تازه اولشه....کار را با رضایت طرف تحویل دادی ولی باید شیش ماه دنبال پولت بدوی... من بدو آهو بدو...یه روز قیف هست قیر نیست٬ یه روز قیر هست قیف نیست. یه روز امور مالی نیست مدیر هست. یه روز مدیر مربوطه هست مسئول صندوق نیست...والخ...و هکذا...از این بخش آخرش متنفرم.

همینه که اولش گفتم دچار تردید می شم٬ تردید بین شغل و حرفه. من این حرفه رو خیلی خیلی دوست دارم  اما زمانی که جنبه های شغلی آن مطرح می شه خوشایندم نیست.... دوست ندارم برای دستمزدم  یا هزینه تولید برنامه و یا قرارداد به کسی زنگ بزنم. اونم بگه چشم و تا یکی دو ماه دیگه که بهش زنگ نزنی هیچ خبری ازش نباشه...گاهی اوقات هم که با سازمان صدا و سیما طرفی دیگه بدتر.... یه بار یه کار مناسبتی برای سازمان انجام دادم٬ ماه رمضون بود. دقیقا ماه رمضون سال بعد نصف پولم رو دادند و بقیه اش ......

می دونید گاهی اوقات فکر می کنم منم آدمم. بخدا هر چقدر که کارت هم خوب باشه٬ هر چقدر نابغه باشی که من نیستم. بالاخره انسانی...خانواده ای داری که باید بهشون برسی..  اینجاست که دوباره دچار تردید می شم.... بگذریم خیلی نق زدم و غرولند کردم....خودم خیلی بدم میاد...

می دونید شاید بقدر لازم عاشق نباشم. شایدم دچار روزمرگی شدم. ...شاید...

توچکار می کنی همکار عزیز؟

با فیلمسازی می خوای دنیا رو عوض کنی؟ یا اینکه فیلمهات مثل بچه هات می مونن؟ شایدم دغدغه های داری که فکر می کنی با فیلمسازی می تونی فریادشون بزنی؟...

ما کجای دنیا هستیم؟

البته ماها که مفهوم حقیقی زندگی را درک می کنیم می خندیم به به ریش هرچه عدد و رقم است! چیزی که من دلم می خواست این بود که این ماجرا را مثل قصه پریا نقل کنم دلم می خواست بگویم( یکی بود یکی نبود روز روزگاری یه شهریار کوچولو بود که تو سیاره زندگی می کرد همه اش یه خورده از خودش بزرگ تر و واسه خودش پی دوست همزبونی می گشت...) آن های که مفهوم زندگی حقیقی را درک کرده اند واقیت قضیه را با این لحن بیشتر حس می کنند.

پاراگراف آخر متعلق بود به: آنتوان دو سن تگزوپه ری. شاهزاده کوچولو. ترجمه احمد شاملو.

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم خرداد 1386ساعت 11:34  توسط دایی جان ناپلئون  |