۱- من فیلمبردار نیستم. این یک اعتراف بسیار ساده و معمولیه. اما گاهی اوقات بنا به شرایط و یا اتفاق خاصی مجبور شدم دست به دوربین بشم. گاهی هم از سر کنجکاوی رفتم پشت دوربین٬ (اما یک نکته جالبی هست و اون اینکه همیشه دچار این چالش بودم که آنچه از پشت ویزر می بینی چقدر با حقیقت موضوع فرق داره.)
۲- شما به چه دلایلی گریه می کنید. بگذار بهتر بگم چه مواقعی اشکتون درمیاد؟ من تا حالا سه بار پشت ویزر دوربین اشکم درومده خوش احساس ترین تماشای فوتبال عمرم بازی ایران و استرالیا بود. هرگز در حین دیدن فوتبال اونقدر التهاب نداشتم و فکر نکنم که دیگه تکرار بشه. اون روز شرکت سروش بودم. همه همکارها ــ حتی مدیر خیلی خوبمون آقای کاشانی ــ فوتبال نگاه می کردند. بعد بازی من ناخداگاه دویدم توی خیابون.....نمی دونستم چکار کنم ولی خیلی خوشحال بودم بعد از چند لحظه خیابون شلوغ شد.... من برگشتم توی شرکت که آقای کاشانی گفت بچه ها تصویر بگیرید.... اون موفع هیچ کدوم از تصویربردار ها نبودند... من و آقای حسین شاهی که مدیر واحد تولید تصویری بود دوربین بتاکم را با يه ميكروفون برداشتيم و رفتيم توي خيابون كلي تصوير گرفتيم آقاي شاهي به من گفت مصاحبه بگير. گفتم من؟ گفت آره. گفتم من گزارشگر نيستم كه... گفت زود باش ديگه... خودش دوربين را گرفت من هم با مردم صحبت كردم....كمي گذشت و خيابون راه بندون شد هيچ ماشيني نمي تونست حركت كنه. يه اتوبوس وسط خيابون بود. به آقاي شاهي گفتم بريم بالاي اتوبوس. گفت من نمي تونم تو برو بالا. با حركت آكربات بازي خودم رسوندم روي سقف اتوبوس و دوربين را ازش گرفتم. چشم را گذاشتم پشت ويزر و ضبط رفتم. مردم شاد بودند. همه مي رقصيدند. هركي هر جور بلد بود خودشو تكون مي داد رفص پا رقص تركي رقص لري هر چي هر چي هر چي .... دختر ٬ پسر ٬ زن ٬ مرد ٬ جون و پير همه و همه شاد بودند. تا اون لحظه همچين چيزي را نديده بودم. يه گوشه چندتا كارگر دست هم رو گرفته بودند و لري مي رقصيدند. روبروي پارك ملت چندتا زن ميانسال دورهم چمع شده بودند و مي رقصيدند. همه مي خواستند يه جوري شاديشون نشون بدن. نمي دونم چرا واقعا نمي دونم چرا همينجوري از چشام اشك مي ميومد... ديگه هوا تاريك شد. اون شب از اون نوار كپي گرفتيم فرستاديم ساختمون پخش...هنوز گاهي وقت به اون راش ها نگاه مي كنم و بغض گلوم رو مي گيره.
يه دوست خيلي خوب دارم که كشيش است ولي قبلا كار تصويربرداري مي كرد. برنامه هاي زيادي هم با هم كار كرده بوديم. يه روز يهم زنگ زد و گفت يه برنامه داريم مياي كمك.. گفتم كارت چيه؟ يه خورده من من كرد و گفت: ببين اينكار توش پول نيست. گفتم: اي بابا حالا كارت چي هست؟ گفت يه مراسم داريم توي كليسا... مراسم پنتیکاس...مراسم شکرگزاری و نیایش خداوند است. گفتم: هستم.
توی این مراسم مردم از خداوند شکرگذاری می کردند و سرود می خوندند. مراسم با واحد سیار پوشش تصویری می شد. یکی دیگه از دوستای تصویربردار ــ فرشاد بشیرزاده ــ هم بود. یکی از دعاها چنان جذاب و منقلب کننده بود که اشکم دراومد....
سالها قبل ــ فکر کنم حدود سال ۷۵ بود ــ بخاطر انتشار یکصدمین اثر موسیقی سروش مراسمی در سالن همایش های صدا و سیما اجرا شد. که من اون موفق دستیار تهیه برنامه بودم. همه کارهام انجام داده بودم و دیگه کاری نداشتم پس می خواستم بشینم و برنامه را نگاه کنم.
محمد اصفهانی٬ بیژن بیژنی٬ دکتر محمد سریر٬ فخرالدین٬ ذوالفنون٬ و محمد نوری و چند نفر دیگه که الان یادم نیست همه بودند و اجرای موسیقی داشتند. سالن خیلی شلوغ شده بود خیلی ها هم ایستاده بودند من زودتر اومده بودم یه جای خوب پیدا کرده بودم و نشسته بودم مراسم داشت شروع می شد. که دیدم یکی آهسته در گوشم زمزمه کنه محراب یه دقیقه بیا بیرون. پشت سرم را نیگا کردم دیدم آقای حسین شاهی همون مدیر تولید تصویری سروش. اگه از جام بلند می شدم تا آخر مراسم باید ایستاده برنامه را می دیدم. ولی چاره ای نبود. با آقای حسین شاهی رفتیم. به ته سالن که رسیدم آهسته به من گفت: اون دوربین وسط سالن رو می بینی... یه نگاهی کردم و گفتم: بله.. گفت: فلانی تصویربردارش بود الان زنگ زده حالش بده و نمی تونه بیاد. مراسم هم داره شروع می شه. می ری تصویر بگیری؟؟؟؟ دلم می خواست داد بزنم.....بابا یه بار هم خواستیم مثل آدمیزاد توی یه کنسرت بشینیم و از برنامه لذت ببریم.... یه نگاهی توی چشای حسین کردم دیدم راه نداره .... گفتم باشه....صاف رفتم پشت دوربین...و شروع کردم...مراسم خوبی بود... تا اون موفع آقای محمد نوری را از نزدیک ندیده بودم... استاد نوری شروع کرد به خوندن....عالی بود عالی.....دختر دکتر سریر پیانو می زد و آقای نوری می خوند... تا اینکه به آهنگ ایران رسید..... ای ایران ایران ایران......وقتی استاد نوری ایران ایران می گفت: یه دفعه اشکهام سرازیر شد. ای ایران ایران ایران...
