همان روز / چهار راه استانبول ساعت 11
مقداري دلار و لير سوريه مي خوام بخرم، از طرف حسين گورباچف برادر مهدي گوهريان اومدم چهار راه استانبول و صرافي ها، دلار خريدم 802 تومان. در مجموع 5000 دلار معادل400000 تومن و 1500 لير معادل 500/28 تومن خريدم.
حالا هم بايد برم اداره به شكرريز تلفن زدم براي پول گرفتن. تحويل نگرفت، دلخور شدم. به عليزاده زنگ زدم. بعد از كلي بحث كردن قرار شدن پولي كه خودم بابت تنخواه خرج كردم بگيرم، ولي فكر نكنم وقت داشته باشم برم پول رو بگيرم.
7/6/81 پنجشنبه / صبح ساعت 40/7
رفتم شعبه ناهيد بانك ملي براي گرفتن ارز مسافرتي، نداشت شعبه كاشف رفتم. ارز داشت اما به ويزاي سوريه نمي داد. خيط برگشتم سر راه بازارچه قائم يه كوچه پشتي خريدم ده هزار و پانصد تومان انول گفت : شونزده هزار تومن.
گفتم: ده هزار تومن
بالاخره ده هزار و پانصد تومن دارم و كوله رو گرفتم اومدم سروش. حاجي سروش بود. هنوز درتاريخ رفتن مردد بود، گفت دوشنبه ببريم. بعد از ظهر رفتم حوزه هنري و فيلم «روز تمرين» را ديدم. بعد هم رفتيم طرف فرودگاه قلعه مرغي و مقداري تجهيزات گرفتم. و امدم خونه خيلي خسته بودم. خوابيدم شام خونه حسين بوديم.
8/6/81 / جمعه/ ساعت حدود هشت عصر – تهران / سوار هواپيما/ شروع حركت
هواپيما 747 روي باند است و مي خواهد تك آف كند. و در 1379 كيلومتر آن طرف تر بنشيند و حدود يازده هزار پا بالا بپرد.
راننده هواپيما گاز مي دهد و سرعت لحظه لحظه بيشتر مي شود به ياد جاناتان مرغ دريايي مي افتم او هم پروازهاي زيادي كرد. و هواپيما اكنون در هوا ست.
خيلي جالب شد چون خانه مان را دقيقاً ديدم. از بالا خانه ما خيلي كوچك است، خيابان ها چقدر كوچكند تهران كوچك و كوچكتر مي شود.
ما به سمت خورشيد پرواز مي كنيم چراغ هاي شهر در حال روشن شدن هستند غروب است خورشيدن در دوردست در حال پنهان شدن است.
سرعت هواپيما 533 كيلومتر است. مونيتور هواپيما مسير پرواز را نشان مي دهد، حدود دو ساعت و نيم در هوا هستم.
سرعت هواپيما 740 كيلومتر رسيده است زمين با همه بزرگي اش درحال كوچك شدن است. ارتفاع چيز خيلي خوبيه، هيجان هيجان هيجان من عاشق هيجانم. ارتفاع 5151 است
در يك خط در افق زمين به آسمان مماس ديده مي شود.
سرعت حدود 790 كيلومتر
حاجي در حال روزنامه خواندن است در فرودگاه كلي حرف زديم. درباره شيوه فيلم و نگاه به برنامه كاشكي وقتي در تهران بوديم اين مطالب را مي گفت چون خيلي بيشتر و بهتر آماده مي شدم و كلي مطلب جمع مي كردم.
از ابرها بالاتريم.
از بالا قزوين در حال گذر هستيم خوشبختانه ارتفاع خيلي زياد است و دست هيچ قزويني اي به اگزوز هواپيما نمي رسد خدا كنه دراين منطقه هواپيما سقوط نكنه چون قبل از مرگ به خاطر پرت شدن از ارتفاع به دليل ديگري از بين مي رويم.
خوشبختانه از قزوين به سلامت گذشتيم.
از ابرها بالاتريم ابرها مثل سطح سفيد پنبه اي زمين را پوشانده اند و تنها رنگ نارنجي در افق پيداست بالا بالا بالاتر
ارتفاع 9100 / سرعت 850 كيلومتر.
از قاب كوچك هواپيما وسعت بزرگ زمين معلوم است تناليته رنگي از بالا لاجوردي تا كمي سبز زرد و نارنجي و بعد خاكستري و در پايين ابرهاي سفيد كه كم كم به خاكستري نزديك مي شوند.
بوي غذا در هواپيما پيچيده فكر مي كنم حتماث كمي نخود فرنگي دارد خدا كند خوشمزه باشد.
فاصله 1155 كيلومتر تا مقصد / ارتفاع 9400 متر/ سرعت 859
زمين كم كم سياه مي شود.
موتورها توربين ها بزرگ هواپيما هوا را مي بلعند و خود را به سمت جلو مي كشانند.
سرعت 1113 كيلومتر سرعت بالاي هزار
از ايران گذشتيم، مرز و خط ايران تموم شد الان تو حال و هواي تركيه هستيم آسمان رو به تاريكي است تركيه، كشور مساجد سنگي يادش بخير
پنج رديف جلوتر از ما نماينده خبرگزاري فرانس پرس نشسته وقت بلند شد كه بره خلا ـ توالت هوايي ـ كارخرابي كنه ـ يا به تعبيري ديدن ريدن در فضا ـ ديدم و شناختمش شايد برم پيش سلام و عليك كنم. آره تصميم خوبيه ياد اون جك افتادم كه همشهري توي هواپيما بود و مي رود دستشويي هواپيما كه خلباني تصميم مي گيره يه كله ملق بزنه….
بعد از دو ساعت و نيم پا در هوا بودن اون هم با هزار تا سرعت در ارتفاع بيشتر از هزار پا (اگه اين عددها را در هم ضرب كنيم چي ميشه) به دمشق رسيديم. بيشتر از نصف مسافرين همراه ما زائر هستند. اينو از چهره و تيپشون مي شه فهميد. چندتايي آخوند هم تو هواپيما بودند، يكيشون هم رديف جلوي ما نشسته بود (يك موضوع جالب: الان كه تو سالن انتظار فرودگاه نشستيم، يكي از مأمورهاي نظافت يواشكي اومد دم تلفن عمومي و انگشتشو به اميد سكه باقي مونده كرد توي سوراخ تلفن اما كنف برگشت…. اين يعني اينجا كشور فقيريست)
تا يادمه نرفته بگم رفتم ژان ميشل كاديو همون فرانس پرسيه، اول منو نشناخت (عجب آدم بي فرهنگي و بي سوادي بود كه منو نشناخت) بعد كه نشاني افغانستان و مرز دوغارون و خانم اوگاتا را دادم يادش اومد (مرتيكه خنگ) كمي براش خالي بستم، اونم به من دروغ گفت. من خالي بستم كه خبرنگار آزاد هستم و براي يك فيلم مستند درباره اردوگاههاي فلسطيني اومدم. اونم گفت براي مرخصي دو روزه اومده سوريه، مرتيكه خاليبند. كسي كه سه هفته مونده خدمتش توي ايران تموم بشه، مرخصي دو روزه مياد سوريه؟ جل الخالق، مسيو خالي بند!
هتل مرحبا ساعت يك بامداد
توي طياره بويينگ 747 كه بوديدم، با حاجي درباره امور سياسي اجتماعي اين حرف زديم و فك زديم از اين حرفها كه همه كسي همه جا مي زند؛ البته با چاشني روشنفكر مآبانه
فرودگاه دمش حدوداً شبيه ترمينال جنوب مسافربري تهران خودمونه. اما اينجا هواپيما مي پره، ترمينال جنوب اتوبوسهاي سير و سفر، خلاصه از همون اول متوجه شدم، قرار نيست جاهاي شيك ببينم، از فرودگاه كه بيرون اومديم دنبال تاكسي گشتم، نرخ تاكسي بود پانصد لير يعني هشت هزار تومن، پس بيخيال تاكسي شديم، يه اتوبوس تور ايراني پيدا كرديم و سوار شديم و البته مجاني، به يه ميدوني اومديم مثل ناصر خسرو خودمان، پر بود از فندق هاي درپيتي و درب و داغون، از شبي 12 دلار شروع مي شد تا به بالا، كلي اين ور اون ور گشتيم تا يه فندق پيدا كرديم. به اسم «مرحبا» از قرار شبي ششصد لير، يه اتاق با دو تا تخت و يه كمد و يه يخچال نه فوت و يه تلويزيون. اگه توي تهرون بود ممكن نبود تحمل يه شب موندن را توي اون رو داشته باشم. بالاخره لباسها را كنديم و اطراق كرديم، خوشبختانه شام را توي هواپيما خورديم و نيازي به خيك پركردن نبود فقط تشنه بودم، كه حاجي رفت يه بطري آب خريد. آب لوله كشي اينجا قابل شرب نيست، (قربون تهرون برم) يه بطري آب چيزي حدود چهارصد تومن شد. ساعت دوازده و پنج به دقت محلي است كه مي خوابم.
9/6/81 شنبه
صبح ساعت هفت و نيم راه افتاديم بيرون خواستم وارد قلعه دمشق بشيم كه به دليل مرمت تعطيل بود. از بازار شام به طرف حرم حضرت رقيه رفتيم. زيارت كرديم و دستمون به دوربين وتصويربرداري باز شد.
ساختمون مرقد حضرت رقيه با تموم ساختمون ها متفاوت بود. ايراني بودن ساختمون و شيك و تميز بودنش خيلي توي چشم بود. مقرنس كاري ها، گره چيني ها و قلمكاري ضريح كاملاً ايراني بود. و تقريباً كنار هر نوشته عربي، نوشته به فارسي هم موجود بوده. از حرم كه بيرون اومديم، حاجي كمي در كوچه ها تصويربرداري كرد تا اينكه اومديم به همين هتلي كه الان در لابي سه در چهار متري نشستيم و منتظريم اتاقمون حاضر بشه، البته وسايلمون رو هم از هتل قبلي آورديم. و الان منتظر اتاق هستيم. اين فندق با قبلي خيلي فرق ندارد اما يه ذره تميزتر به نظر ميرسد.
سوريه (دمشق) يك شهر مذهبي است البته خانم ها آزادند كه بي حجاب باشند، كسي به كسي كاري ندارد و تيپ هاي بي حجاب هم تقريباً پوشيده هستند.
همان روز ساعت 5/2 بعد از ظهر هتل
بعد از اينكه به هتل جديد (الدوحه) اومديم بيرون رفتم. سر راه از مجسمه صلاح الدين ايوبي تصوير گرفتيم. سراغ كافي نت را گرفتيم و بدنبال آن مي گشتيم كه به محله پرنده فروشها رسيديم، در واقع همان كوچه مرغي خودمان در مولوي بود و مقداري تصوير از پرنده هاي در قفس گرفتيم، (چقدر چشمهام سنگين شده و خوابم مي آيد) بعد ازكلي اينور و اونور رفتن يه كافي نت پيدا كرديم) اما هرچي زور زديم چيزي از توش درنيومد در راه برگشت به يه بچه فلسطيني برخورديم كه روي لباسش كاريكاتور ناجي العلي بود. دنبالش دوديديم و كمي از تصوير گرفتيم، بعد هم باهاش مصاحبه كرديم خيلي كوتاه، اولش را ضي بود و مي خنديد. يكي چيزي تو گوشش گفت. كه ديگه حرف نزد. درباره ناجي العلي به حاجي گفتم، نمي شناختش بعد برگشتيم هتل و خوابيديم.
همان شب/ ساعت 10 شب / هتل الدوحه
ساعت چهار بيدار شدم، حاجي هتل موند و من رفتم دفتر نماينده حج و زيارت در سوريه، ساختمون تميز داشت رفتم پيش رايزن فرهنگي آقاي صالح نيا كه جانباز بود مچ دو تا دستش نبود.
صالح نيا گفت: بعد از ظهر ساعت پنج و نيم، اينجا مراسم روز زن است. آقاي اسلامي مسئول نمايندگي تلويزيون هم هست. بيائيد با او صحبت كنيد درباره اردوگاهها راهنمايي مي كند.
برگشتم هتل يه دوش گرفتم و با حاجي رفتيم. آقاي اسلامي هنوز نيامده بود. كمي معطل شديم تا اومده جواني سي و چند ساله بود گفت فردا ساعت يازده به من زنگ بزنيد تا هماهنگ كنم. (اين لغت هماهنگ از اون لغت هاس كه بعد از انقلاب ور شده وكلي مورد استفاده است)
از يكي دو تا سوريه اي سراغ تيم فوتبال فلسطين را گرفتيم كه الان در سوريه مشغول بازي است بازي هاي مقدماتي غرب آسيا، آدرس يك هتل در همان نزديكي را دادند. رفتيم. اون جا نبودند بعد رفتيم دانشگاه ابونور براي پيدا كردن تازه مسلمون ها اونجا هم وعده فردا را دادند.
رفتيم به استاديوم عباسيون سراغ تيم فلسطين اونجا نبودند هوا ديگه تاريك شده بود. درباره به دفتر حج و زيارت برگشتيم (در ميدون مرجع) هيچ خبري نبود. پياده گز كرديم طرف مسجد اموي براي نماز. عجب عظمت شوكتي دارد اين كليساي مسجد شده، خيلي زيبا است.
10/6/81 / يكشنبه/ 5/7 صبح / هتل الدوحه
مسجد اموي در واقع كليساي بزرگ است كه در جنگ هاي صدر اسلام فتح شد. اين كليسا در كنار قلعه بزرگ دمشق است و در پشت آن بازار شام. نقاشي هاي كه با موزائيك انجام شده بر روي ديواره هاي خارجي مسجد كه در حياط آن واقع هستند، بسيار زيباست در داخل مسجد سه تا چهار محراب است و يك منبر بزرگ سنگي شبيه به منبر مسجد سلطان احمد در استانبول. تعداد زياد محراب هم به اين دليل است كه اصل ساختمان كليسا بود و طول آن شرقي ـ غربي است، اما مساجد اين منطقه بايد شمالي ـ جنوبي باشند تا رو به قبله قرار بگيرند.
اگر فرض كنيم كه اينجا زماني دار خلافه اسلامي بوده، اين مسجد محلي است كه لشكر امام حسين (خانواده و حضرت زينب) را به آنجا آوردند. و بازار شام هم كه به همين مسجد منتهي است. محلي است كه كاروان اسراء را از آن گذرانيده اند و همان داستان حادثه. بعد از كربلا، ايراني ها در اينجا زيادند. زوارهاي كه با كاروان هاي زيارتي مي آيند. به راحتي هم قابل شناخت هستند از تيپ هاي و چادرها شون. و خريدهاي مزخرفي كه انجام ميدن، اكثراً پيرو پاتيل هايي هستند كه آخر عمري ياد مرگ افتادند و ميآند كه از زيارتگاه شفاعت بطلبند.
ما، هر كاري مي كنيم و وقتي پير شديم ياد جهنم و مارغاشيه مي افتيم ودست به دامن امامزاده ها مي افتيم. هر چي مقام اين امام ها و امامزاده ها بالاتر باشد درصد شفاعتمون را بالاتر مي دونيم، والخ … بگذريم. ايراني جماعت سوريه را آباد كرده كشوري كه منبع درآمدي درست و حسابي نداره. حتي نفت خوبي هم نداره. درآمدش بيشتر از توريست جماعته. ديگر اينكه ديروز كه رفته بودم دفتر نمايندگي حج و زيارت موقع خروج از ساختمون يك مرد و يه زن (بي حجاب) جلوم دراومدن و مرد سراغ شيخ مي گشت براي عقد كردن و صيغه و از اين جور حرفها. يارو ديگه دست به دامن ايراني ها شده بود. نمي دونست كه ايراني ها خودشون گشنه ترين آدمهاي دنيا هستند. اما از اين موضوع كه بگذريم – توي دمشق اصلاً و ابداً نديدم مردي مزاحم زني بشه و يا نگاههاي حيزي داشته باشد. زن هاي در دايره امنيت خاصي برخوردار هستند. فكر كنم كمتر كسي جرأت تعدي به خانم ها را داشته باشد با توجه به اينكه حجاب در اين كشور آزاده و زن هاي هر طور كه مي خواهند لباس مي پوشند و البته آنچه كه من ديدم عموماً با پوشش هاي كامل بودند. پيراهن و شلوار بطور عمومي است.
شايد بدبخت ترين زنهاي دنيا، زن هاي ايراني باشند با توجه به اينكه پوشيده ترين زن ها هستند – حتي بيشتر از افغانستان امروزي – بيشترين نگاه هاي خيرانه و جستجوگر در ايران به روي آنهاست. مردهاي ايران عموماً اندامهاي زنان را در زير چادر و چاقچورهاي سياه رنگ، لخت و برهنه در ذهن خود مي بينند و زن در ايران مسئله بسيار بغرنجي است و اين موضوع حل نشدني است. اصلاً فرهنگ ايراني با زن ها مشكل دارد. هر چي بيشتر بپوشونيش، بيشتر حريص مي شوند، والخ…
وقتي كه هواپيما ما به دمشق نشست، دو تا از زن ها كه توي ايران چاقچور داشتند. اينجا آزادانه با پيراهن و شلوار مي گشتند … و موضوع ديگه اينكه زن هاي ايراني چقدر آرايش مي كنند. فكر نكنم هيچ كجاي ديگه مثل ايران زن ها اين همه سرخاب سفيد آب به خودشون بمالند و بزك - دوزك كنند. ايران ها تا مي تونن به صورتشون ميرسند و آرايش مي كنند. ولي انگار نه انگار كه اندامي دارند و بايد اين همه توجه را به كل بدن هاشون تقسيم كنند. زن هاي ايراني خيلي بدهيكل وقواره هستند و اين هم بخاطر اينه كه كل اندامشون زير چادر و چاقچور پنهون شده و كسي نمي بينه، اون ها هم بي خيالند اما در كشورهاي آزادتر زن بيشتر به ميزان چاق و لاغري خودشون مي رسن – الخ مثل اينكه من خودم هم دچار نگاههاي عجيب و قريب شدم.
همان روز / ساعت ده
در لابي 4×3 متري هتل نشستم و منتظر هستم تا ساعت يازده بشه و به آقاي اسلامي نماينده تلويزيون ايران زنگ بزنيم كه اردوگاههاي افغاني را برامون هماهنگ كنه كارها خيلي منظم نيست، كمي گيج مي زنيم.
و اينكه اين منطقه كه ما مستقرشديم حوالي ميدون مرجع است. در واقع در مركز شد هستيم، منطقه اي مثل توپخانه خودمان، با هتل هاي زياد و درجه چهار و پنج. سوريه سه كانال تلويزيوين دارد اما ماهواره آزاده و پشت بومها پرواز بشقاب و ديش است.
ديگه اينكه فعلاً خرج و مخارج ها رو حاجي انجام ميده، خيلي سعي مي كند كه صرفه جويي مي كند. اما فكر مي كنم خيلي صرفه جويي كردن هميشه باعث ضرر بوده بگذريم..
بجز مسجد اموي هنوز جاهاي ديدني را نديده ام.
همان شب – ساعت 12 شب
فعلاً خلقم تنگ است …. بگذريم. امروز ظهر از هتل بيرون زديم. رفتم كميسارايعالي پناهندگان سازمان ملل در سوريه (UNHCR) تحويلمون نگرفتن يعني نيم ساعتي پشت در مونديم تا يه نامه فدايت شوم براي آقاي عادل يكي از حضرات آنجا فرستاديم. منشي منشي اش اومد و گفت فلاني ميتينگ است. فردا بيايد. دست از پا درازتر برگشتيم. رفتيم دانشگاه «ابونور» در واقع يك حوزه علميه بود. دروس اسلامي وفقه و از اين جور چيزها ياد مي دادند. يه يارو بود كه نمي دونم چكاره بود. كه چند تا گوش مفت گير آورد و حسابي سخنراني كرد. حاجي سراغ كساي را مي گرفت كه تازه مسلمون شده اند. ولي كسي نبود. رفته بودند تعطيلات تابستون… بحث جدي پيش اومد در درباره جهان اسلام و عدم توفيق و مشكلات جهان اسلام، طرف معتقد بود مشكل جهان اسلام مشكل به خاطر خواص و علماي مسلمان است و چند آيه و حديث هم آورد. و اسلاملو گفت مشكل جهان اسلام فقدان امام و رهبر است كه طرف هم تاييد كرد و جمله اي طرف گفت كه جالب توجه بود گفت: ايران قبل از اسلام داراي مدنيت، هنر و نظام حكومتي بوده وقتي كه اسلام را قبول مي كنند، آن را در خود حل مي كنند، لذا اسلام با مدنيت دارند در صورتي كه ديگر در سرزمين ها به اين شكل نبودند والخ…
و ديگر اينكه مي گفت: اسلام دين حياه است و ربنا آتنا في دنيا حسنه و في الآخره حسنه. و اين حسنه را بايد در دنيا و آخرت داشته باشيم، در صورتي كه تصوير اسلام در حال حاضر، تصوير ديني پر از مرگ و غم است و….توي اين بحث و سخنراني چند نفر ديگه اي هم بودند يك طلبه از بوركينافاسو كه عيهنو ذغال اخته بود. با موهاي فر خيلي ريز ياد پنگوئن مي افتادي وقتي پشت دست و كف دستش را مي ديدي پشت دستش بلك بلك و كف دستش رنگ پوست عينهو پنگوئين. يه نوجون چهارده ساله انگليسي هم بود كه رداي سفيد پوشيده بود. در ترجمه به ديگران كمك مي كرد و ترانسليتر بود (حاجي هم چقدر خور خور مي كنه، ساعت هشت صبحه و هنوز گاز مي ده)
بعد بيرون اومديم كنار همون دانشگاه يه سوار فروش پيدا كرديم كه دو تا كاست درباره فلسطين داشت. طرف حاضر به مصاحبه شد گفتيم مي ريم ناهار مي خوريم و بر مي گرديم. چيزي خورديم شبيه كباب تركي، خوشمزه بود بعد به كافي نت رفتيم مي خواستم به محمد نوري (دوستم در كميسارايعالي پناهنده گان در ايران) ايميل بزنم كه شايد كمكي به ما بكنه. مرده شور اينترنت هاي سوري را ببره، لاك پشت تند از ان حركت مي كند و جالبتر اينكه سايت ياهو در اين كشور درست حسابي كار نمي كنه. مجبور شدم در يه سايت ديگه يه ايميل باز كنم. از اون طريق ايميل بزنم كخ چهل دقيقيه طول كشيد دو تا ايميل زدن حاجي و وسط كار دو دره كرد و رفت و 60 لير خرج رو دست ما گذاشت رفتم مسجد همان دانشگاه ابونور و نماز خواندم نماز جماعت بود و وقت نماز عشاء عجب جالبند اين اهل تسنن در پنج وقت جدا نماز مي خوانند بعد رفتيم نوار فروشي و يك مصاحبه گرفتيم طرف خودش شاعر آن آهنگ ها بود. حاجي موقع كار بد اخلاق است چيز جالبي در نيومد بعد رفتيم استاديوم عباسيون با كلك و حقه خودمون رو خبرنگار جازديم رفتيم بخش ويژه بر انكه مربي تيم ملي ايران هم بوده اول بازي اردن و لبنان بود كه اردن يك هيچ برد بازي دوم بازي فلسطين و عراق بود. من خودمو انداختم وسط زمين و رفتم از تماشاچي هاي فلسطين فيلم گرفتم و خوب شد. حس و حال هاي جالبي در اومد نيمه اول صفر ـ صفر شد كه ما بيرون اومديم وسط راه حاجي گفت كه مي خواد بره سلموني. من هم رفتم گشتي كوچكي تو بازار شام زدم چيز خاصي نداشت يه مشت آلات و آشغال ساخت چين. فقط لباس هاي سنتي زنونه شون قشنگ بود. تصميم گرفتم روز آخر بخرم (حاجي تو رختخواب هي لول مي خورد) وقتي برگشتم حاجي هنوز نيومده بود. شب نوارها را چك كردم. اي ي ي ي….
تا ياد نرفته بگم دو تا نوار كاست از ام كلثوم خريدم.
11/6/81 دوشنبه
صبح صبحانه زيتون و نوعي ماست چكيده و چاي خورديم حاجي كلي كيف كرد، زيتون خيلي دوست داره، بنظرم نه خوب بود نه بد. و البته چاي چيز خيلي مهمي در زندگي است. اصلاً زندگي بدون چاي معني نداره و امروز روزي بود كه چاي جزو صبحانه محسوب مي شد و البته يك مشكل اساسي وجود داشت و آن نبود قند است، در اينجا چيزي به اسم قند وجود نداره، و همه چاي را به همراه شكر ميل مي كنند. و البته اين مشكل هم با رفتن ما به سفارت ايران در دمشق حل شد. چون اولاً چاي خوش طعمي بود. و دوماً قند موجود بود. اين لغت «موجود» لغتي اساسي در زبان عربي است. موجود چيزي معادل هستن، هست است، در واقع اگر چيزي را بخواهي بايد از لغت استفاده كني، مثلاً اگر به قهوه خانه اي يا رستوران بروي و چاي بخواهي بايد بگويي:
شاي موجود؟
كه البته طرف هم يك آب زيپو توي يك استكان كثيف تحويلت مي ده و يا مي گه: ما في يعني كه نوچ، يعني كه نه بذاريم،….
همان روز/ ساعت 11 صبح
صبح بعد از صرف صبحانه رفتم سفارت ايران در خيابان مزه با استقرار ساختمان متمايزي با كاشيكاريهاي اسليمي و ختايي هفت رنگ بود. احساس خوبي بهم دست داد وقتي اين ساختمون را ديدم. آقاي حسين جابر انصاري را ديدم. در واقع مسئول بخش فلسطين بود. كلي حرف زد و بحث درباره فلسطين كرد و توضيح داد كه: در سوريه 13 اردوگاه فلسطيني وجود دارد بزرگترين يرموك است. حدود 000/450 طبق آمار رسمي در سوريه است كه حدود ده درصد آواره گان در سوريه زندگي ميكنند 150 تا 100 هزار نفر در اردوگاه برموك زندگي مي كنند كه بخش ارشد دمشق حساب مي شود. يك محله سوري فلسطيني است. مابقي پخش هستند در اردوگاههاي ديگر پنج اردوگاه در حوالي دمشق است. پس 8-7 تا 25 هستند اردوگاه خانشير اردوگاه جرمانا، خاندنون، سبينه و سيده زينب. آمارها دوگانه است بطور رسمي 000/9 هستند اما جمعيت واقعي 000/20 نفر هستند كه بخش عمده فلسطين اما بخشي سوري هم هستند خارج از دمشق يكي در منطقه ساحل است در حدود جبله اردوگاههاي ديگر اردوگاه لاذقيه / حمص/ حما/ يصرب (حلب) مندرات در جنوب درعا
فلسطيني ها حق شهروندي دارند وهمه جور حقوق دارند بجز حق رأي دادن والا همه چيز ديگر حقوق دارند در لبنان حدود 60 كار را حق انجام ندارند. آوارگان در لبنان حق مالكيت زمين دارند.
معناي آوارگي در سوريه خيلي خفيف شده است. و بسياري از مردم فلسطين در شهر پخش شده يعني حدود چهل درصد در شهرهاي مختلف سوريه پخش شده اند، اما در لبنان اصلاً حق پخش شدن را ندارند. يوموك يك محله متوسط رو به پايين است كه بزرگ محل تجمع فلسطيني هاست. و اردوگاه جرمانا هويت شهري پيداكرده است.
اسرائيلي ها در باره اسرائيل القا كرده اند كه: سرزميني بدون ملت براي ملت بدون سرزمين. براي نفي موجودي فلسطين ها و درواقع مي خواستند بگوئيد يك تعداد عرب هستند اما فلسطيني وجود ندارد و يهود ملتي بدون سرزمين است مي خواهد به سرزمين معود خود برسد. چون ملتي وجود ندارد پس ملت سخنگو و نماينده ملتي وجود ندارد بزرگترين عنصر در اين واقعيت وجود آواره ها مي باشد.
تم مهم موضوع مرده فلسطيني است بلكه موضوعي زنده است. (هفتاد درصد جهت اردن فلسطين يا فلسطين الاصل است) نصف جمعيت آواره در اردن هستند و در آنجا خيلي فلسطيني اردني شده اند.
حدود يك سال قبل اتحاديه به بررسي آواره ها فلسطيني پرداخت آنها در منطقه گشتند و سوالاتي مي كردند و نظر سنجي مي كردند. سؤال ها اين بود
1 – اگر شما تابعيت يك كشور اروپائي داده شد و اگر امكانات به شما بدهند شما حاضر هستيد به فلسطين برنگرديد؟
اما پيش ازهفتاد درصد جواب منفي دارند يعني هشتاد درصد فلسطيني ها از امكانات گذشتند اما به فلسطين علاقمند هستند. در ايران به فلسطين به يك موضوع تاريخي نگاه مي كنند كه در امروز اينطور نيست بلكه يك موجود زنده است و تا مسئله آوارگان فلسطين حل نشود. مسئله فلسطين حل نمي شود.
و بشود اين مسئله بصورت هنري نمايش داد. بررسيي سه نسل فلسطيني به نمايش درآيد در ايران ذهنيت است كه فلسطيني ها زمين هاي خود را فروختند اما بايد توجه داشت كه بخش عمده اين زمين ها بزرگ فئودال ها فروختند كه در عثماني هستند. و آژانس يهود به اين شيوه زمين ها را خريده است ولي زمين ها از مردم كوچه و بازار نخريده است.
بطور مثال رفت در مهد كودكي فلسطيني و سرودهاي دوره بازگشت را خواند زمين ها به در شكل گرفته شده است.
چجرج جبش مصاحبه دارد كه از خاطراتش است واقعيت اسرائيل اينست كه هنوز پيش رونده است و همچنان در حال حاضر غصب اراضي است. در واقع 22% كل فلسطين تاريخي در دست دولت خود گران است.
واقعيت اشغال فلسطين يك واقعيت زنده است و روزمره است.
در دوران صلح اسلو قتل توسط صهيونيست ها انجام شده است. مسئله فلسطين مسئله تاريخي نيست مسئله زنده است مسئله فلسطين در يك ملت است آب را دارند قطع مي كند (در كناره اراضي باختري) سيطره بر منابع در دست صهيونيست است مصرف آبي يك صهيونيست مي كند بيش از ده برابر مصرف متوسط فلسطين است.
دوره اسلو دوره قراردادهاي صلح شهرك سازي صهيونيست در همه دوره ها ادامه داشته است.
همان روز/ ساعت حدود 3 بعد از ظهر
از سفارت كه بيرون اومديم يك كارت تلفن خريديم و به ايران تلفن زديم كه لطفاً طبق يك نامه رسمي ما را به سفارت معرفي كنيد بعد به هتل برگشتم و خوابيدم.
ساعت ده همان شب
ساعت چهار بيدار شدم كمي زيتون و ماست خورديم. حاجي گفت خسته است و هتل مي ماند. من زدم بيرون، يه تاكسي سوار شدم رفتم گاراژ سيده زينب به بيست لير و از اونجا يه ماشين ون ـ ميني بوس ـ سوار شدم تا زينبيه كنار دستم يك پسر جواني سعودي بود. (حاجي الان به نوشتن من گير داد خيلي حس داره كمي صحبت كرديم) زينبيه در جنوب دمشق است و كمي با مركز شهر فاصله داره چيزي مثل شاه عبدالعظيم خودمان اما كوچكتر نود درصد افراد موجود ايراني بودند، كاروان هاي زيارتي پر بود از پيرمردها و پير زن ها و گاهي تازه داده ها و تازه عروس ها رفتم داخل و زيارتي و نمازي.
كمي هم فيلم گرفتم براي حاجي و خودم. بعد رفتم سر قبر دكتر شريعتي. خيلي مظلوم بود. قبر دكتر در گوشه قبرستان در پشت (ضلع شمالي) زينبيه است البته كمي تصوير گرفتم و به سفارش مهناز هم چندتايي عكس. مردم روي ديوار بعضي از جملات دكتر را با ماژيك نوشته بودند. داخل اتاق اتاقك معلوم بود كه چند وقتي است تميز نشده است و جالب اينكه روي سنگ قبر يه نخ سيگار هم گذاشته بودند. جاي خونده ام كه دكتر خيلي سيگار مي كشيد در يك قاب جمله معروف دكتر را نوشته بودند كه «خدايا چگونه زيستن را به من بياموز، چگونه مردن را خود خواهم آموخت» والحق كه دكتر همچنان و همواره زنده است.
كنار دكتر بودن حس و حال خوبي داشت كه مدير عامل قبرستون داد زد كه قبرستون تعطيله – البته به عربي گفت – و من هم كه خيلي توجه كرديم و يه ربعي طول كشيد را بيرون رفتم. زني بيرون قبرستون بود كه مي خواست سر قبر دكتر بره، كه ريس قبرستون در را باز نكرد كه نكرد سوار ماشين شدم و به دمشق برگشتم. همونجا سوار يه ون ديگه شدم و رفتم استاديوم عباسيون اما كلي خيط شدم. چون فوتبالي در كار نبود، فردا بازيست. آهسته به طرف خونه برگشتم. سر راه چندتايي عكس از كليسا و خيابون ها گرفتم.
هوس كردم يه ديسكو برم اما بي حوصله تر از اين حرفها بودم. و تازه تنهايي كه ديسكو رفتن نداره. مثل بچه آدم برگشتم هتل، اما حسابي اونجام سوخت چون حاجي نبود و تازه اينكه دقيقاً نيم ساعت بعد از رفتن من اون هم زده بود بيرون. وقتي حاجي برگشت كلي بحث كرديم درباره كار توقع بيش از اندازه از من داره، حوصه شو نداشتم. خوابيدم.
12/6/81 سه شنبه
بعد از نق و غرهاي ديشب حاجي صبح دوباره يه مراسم غرازايسون داشتيم، دلم نمي خواست ولي من هم چند نكته را گوشزد كردم تا سفت سر جاش بشينه و بعد با هم رفتم حوالي مسجد اموي و جاهاي كه ديشب حاجي دچار كشف و شهود شده بود و قرار شد فردا تصوير مورد نظر را بگيريم. حاجي هم با يه ذغال اخته (يادم رفت مال كدوم كشور بود) قرار داشت كه طرف اومد و بعد با حاجي رفتند دانشگاه من هم به طرف نمايشگاه بين المللي سوريه رفتم.
سر راه به هتل برگشتم ونوار خام برداشتم به طرف نمايشگاه رفتم. البته كنف شدم چون نمايشگاه از صبح تا ساعت پنج مربوط به متخصصين بود و از اون به بعد ديدار عمومي بود. البته او نگهبان نميدونست كه من فوق متخصص هستم (اشكالي هم نداره قرار نيست من خودمو به همه جهان معرفي كنم و بگم چه شخصيتي بزرگ و عالي مقامي هستم) به همين خاطر فرمون رو چرخوندم طرف ديگه. از كناره موزه سنگ ميگذشتم كه مقداري فيلم از لاي نرده گرفتم، بيشتر مجسمههاي سنگي مربوط به دوره بيزانس بود. بعد هم رفتم متحفالحرب كه همان موزه جنگ خودمان است كه البته فقط دو تا طياره مربوط به جنگ جهاني اول و يه توپ قديمي و در ضلع جنوبي يك مسجد، كه كنار مسجد يه عكس از خودم گرفتم. البته خودم كه نه دوربن به يه رهگذر دادم تا تمثال مبارك بنده را مصور نمايد گفتم مصور، يادم افتادم بگم اينجا – يعني عربها – به فيلمبردار ميگويند «مصور»، به خبرنگار ميگويند، صحاف و خندهدار تر از همه به كارگردان ميگويند: مخرج. كه اگر جاي فتحه و كسره رو عوض كنيم، همه ايرانيها يه كارگردان عقبوشان دارند. و يا زير هر صورتي يه كارگردان هست از صورت و مخرج كه بگذريم از يه كوچه ميگذشتم كه يه بچه گفت: مصورنا. يعني اينكه عكس منو بگير. فقط خنديدم و گذشتم. و از اين قبيل زياده ديگه اينكه اينجا ميوههاي خيلي خوبي داره، شمال و غرب سوريه منطقه سبزي است. اين مطلب را آقاي حسان السلمان مدير روابط بينالملل وزارت سياحت (وزارت جهانگردي) سوريه گفت. وقتي از موزه جنگ به طرف شرق ميروي يك كوچه است مثل چيزي شبيه خيابان منوچهري خودمان و عتيقه فروش، كمي تصوير گرفتم در اواسط كوچه يك حياطي است كه دورتادور آن مغازههاي نقاشي فروشي و سفالگري، آينه سازي (آينههاي قديمي) و از اين جور چيزها، كه رفتم. اولين مغازه سمت راست يك مغازه نقاشي بود و لعبتي لاغر و كشيده و خوشگل؛ واحد حجره شدم، انگليسي بلغور كردم و كمي فيلم گرفتم. چسي هم اومدم و گفتم از تلويزيون ايران اومدم. طرف هم خوش خوشنكش شد كه اومدم بيرونه يه حجره نقاشي ديگه در ضلع جنوب غربي بود. اون هم ماهرويي پيري پيكري بود رفتم تو حجرهش، كپي يكي از كارهاي كاتوزيان را كشيده بودند. ـ اون پيرمرده ـ بيخ ديوار بود. توي حالش زدم و گفتم اين نقاشي كپي يك نقاش ايرانيست، طرف تعجب كرد. اسم كاتوزيان را هم گفتم و اومدم بيرون و از مسجد ته حياط يه عكس گرفتم. اينجا – دمشق – تنها چيزي كه توجهم را جلب كرد لباسهاي زيبا و قديمي زنانه است. زياد هم هست، از دويست، سيصد لير شروع ميشد به بالا، خوب و جالبش حدود دو هزار لير است و مدلهاي عالي احتمالاً تا ده هزار تا هم برسد.
توي يه مغازه لباسفروشي هم رفتم چند تايي خانم اروپائي هم مشغول ولخرجي بودند. بيرون اومدم. آخرين مغازه يه پيرمرد گير داد كه حتماً برم تو. بهش گفتم، only see. گفت only see به روز ما رو برد توي مغازه. خيلي گرون فروش بود اما جالب اينكه قلمكاري ايراني هم ميفروخت از طرف قيمت پرسيدم كه گفت: اينها ايروني هستند و گرون، خيلي خوشحال شدم. احساس غرور خاصي بهم دست داد. اومدم بيرون و از اون خياباون – شارع – بيرون اومدم، تابلو خيابون را نگاه كردم. اسم اون محل مدرسه سلمانيه بود كنار همين مدرسه يه تابلو استعلامات بود رفتم تو و سراغ نقشه دمشق را گرفتم. طرف گفت تموم كرده، اومدم نبش خيابون ديدم روي ساختمون نوشته «وزارت سياحت» كلهام انداختم پايين رفتم تو، همينجوري تاب ميخوردم كه يه خوش تيپ عين خودم ديدم.
پرسيدم: can you speak english?
طرف گفت: yes
گفتم: I whent map’s damesus?
طرف هم ما رو برد توي اتاقش و نشوند و گفت الان مياره، بعد هم با هم گپ زديم. طرف همون مسئول امور بينالملل وزارت گردشگري بود كه قبلاً نقلشو گفتم. طرف كلي تحويلمون گرفت اما بنده خدا سرش شلوغ بود. فردا ميخواد بره مالزي براي شركت در سمينار اسلام و توريسم. موضوع جالبي است. طرف هي رفت بيرون هي مياومد تو داشت وسايلش رو جمع و جور ميكرد.
در اين بين دختر خانمي اومد تو اتاق، تو دستش چندتايي بروشور بود. از من پرسيد كه من بروشور ميخواستم گفتم: آره، گفت: انگليسي يا عربي گفتم: فرقي نميكند رفتم و برگشت با يه عالمه بروشور. تشكر كردم و سراغ مركز مرمت و حفاظت سوريه را گرفتم و باز چوسي اومدم كه دانشجوي MA رشته كان سر ويشن هستم، نازنين ابرويي بالا انداخت و گفت يك انستيتو دانشگاهي هست و رفت و يك ورقه A4 اطلاعات آورد. تشكر كردم و طرف رفت. بعد حسان السلمان اومد و باز كلي حرف زديم و طرف مناطق ديدني سوريه را تشريح كرد.
براي اينكه بيشتر مزاحم طرف نشم، خداحافظي كردم. قبل از خداحافظي هم يك فيلم ويدئويي درباره سوريه ازش گرفتم از وزارتخونه بيرون اومدم.
(همون جيگر ديشبي دوباره اومد جلوي رزوشن هتل، ميخواد تلفن بزنه، طرف بايد كلي صافكاري شده باشه بگذريم) ديگه اينكه سينماهاي سوريه هم مثل سي چهل سال قبل ايرانه، فيلمهاي درپيتي. روي تابلوهاي سينماهاش نوشته: فيلمهاي سوريهاي فيلمهاي كاراتهاي، فيلمهاي هندي، فيلمهاي خارجي و فعلاً يه فيلم هندي و يه فيلم كاراتهاي اكران شده از بازيگر فيلم كاراتهاي من يه فيلم به اسم «دختر كلانتر» ديدم، وقتي كه تازه ويدئو مد شده بوده و شبها الواتي ميرفتيم خونه علي جعفري و فيلم ميديدم.
خلاصه برگشتم هتل، حدود دوازده بود. حاجي هم هتل بود بروشورها را هتل گذاشتم و رفتم مسجد اموي و تصاوير داخلي مسجد را گرفتم. كنار منبر مشغول كار بودم كه يه جواني اومد و به عربي گفت: انت ايراني گفتم: آ – بي ليك
طرف براي نمايشگاه اومده بود از طرف صنعت حمايت از صنايع الكترونيك، اسمش ذبيحي بود از تاريخچه منبر و مسجد پرسيد: جوابشو را دادم بعد هم خداحافظي و رفت. بعد رفتم كمي تصوير از حياط مسجد گرفتم كه باطري تموم كردم. برگشتم هتل نيم ساعتي استراحت كردم و ساعت چهار و نيم با حاجي رفتم نمايشگاه بينالمللي سوريه براي ديدن غرفه فلسطين، مقداري تصوير گرفتيم كه زن شهيد فتحي شقاقي را ديديم، يه مصاحبه ازش گرفتيم. قرار شد فردا يه مصاحبه مفصل ازش بگيرم برگشتم هتل، حدود ساعت ده شب بود، با حاجي برنامه را چك كرديم. ايران دو به هيچ لبنان را برده بود.
13/6/81 چهارشنبه صبح حدود ساعت ده / جلوي در مسجد اموي
صبح زود اومديم بيرون و كوچه پس كوچه هاي خالي و خلوت اطراف مسجد اموي را تصوير گرفتيم حاجي فعلاً زده به صحراي كربلا مي خواهد فلسطين و آواره ها را بچسبونه به واقعه كربلا مخصوصاً از ديشب كه زن فتحي شقاقي را پيدا كرديم. امروز مي ياد پيش ما تا ازش فيلم بگيريم مسجد اموي در واقع بخش مركزي قلعه قديمي دوره يونان و روم است صده اول اسلام توسط مسلمين فتح وتبديل به مسجد ميشه. در دوره سيزدهم دارالخلافه براي تماشا توريست ها محل زيبا است براي توريست ها تا نزديك ظهر مشغول تصوير برداري بوديم ظهر اومديم خونه حاجي يه خورده غذا گرفت آورد. اتاق، ناهار را در اتاق هتل خورديم. تا ساعت يك و نيم خوابيديم. بعد من تنهايي رفتم تصويربرداري اطراف مسجد اموي دنبال خونه هاي بودم كه روي سر در آنها علامت صليب بود كه چند روز پيش ديده بوديم. خيلي گشتم اما آب شده بودند رفته بودن تو زمين. بعد از كلي گشتن بالاخره يه دونه پيدا كردم. هر چند كه تو محله مسيحي نشين رفتم اما همون يه دونه بود تا يادم نرفته بگم صبح به يك كليسا هم رفتيم خيلي تميز وخوشگل يه مقداري تصوير گرفتيم. (ياد مراسم پنطيكاست افتادم. كه مراسم عبادت است و دو سال پيش رفتيم كليساي جامع رباني در خيابان طالقاني و تصويربرداري كرديم) توي اين كليسا چند تا پيرزن مشغول دعا بودند يه زن جوون هم بود. حاجي چشمش گرفته بود. از كليسا كه اومديم. بيرون با تعجب گفت عجب جوون هاشون هم براي عبادت مي يان كيسا؟
ديگه اينكه ساعت پنج بعد از ظهر با زن شهيد فتحي شقاقي در قبرستون محله يرموك قرار داشتيم و رفتيم، نيم ساعتي زودتر رسيديم، يه گشتي تو قبرستون زدم، چيز خاصي نداشت جديد بود. و سنگ قبرها هم نو فتحي شقايي از از رؤساي گروه جهاد اسلامي بود كه توسط اسرائيلي ها ترور شده بود سال 1995 روي سنگ قبرش نوشته بود.
زن و سه تا بچه هاش با يه ماشين اومدند، من شروع كردم اينسرت گرفتن و وسطاي كار بودم كه:
حاجي گفت: بريم
گفتم: بريم؟
گفت: آره
گفتم: پس مصاحبه؟
گفت: توي مسجد اموي مي گيريم
سوار ماشين شديم ورفتم. كمي كه رفتم، حاجي گفت: يادمون رفت مصاحبه بگيريم.
گفتم: من كه بهت گفتم
گفت: تو مي زاري مي ري
گفتم: حاجي من مشغول كار بودم تازه هم كه از پرسيدم
گفت: حالا توي زينبيه مي گيريم
قبل از رفتن به مسجد اموي، ما را بردند دفتر جهاد اسلامي كه يك مرد با قباي سفيد بود، انگليسي بلد نبود، فقط عربي حرف ميزد، نيم ساعتي بوديم. ما را معطل كردند اما فكر كنم مي خواستند تاييد ما را از جايي بگيرند. فكر كنم زنگ زدند سفارت ايران و آقاي حسين جابر انصاري بعد از اون رفتم مسجد اموي، مي خواستيم بريم رأس الحسين كه تعطيل بود يعني بسته بود. كلي كنف شديم. رفتيم داخل صحن مسجد و مصاحبه گرفتيم، طرف هم خوب صحبت مي كرد بدون تپق يه ريز حرف زد. مصاحبه كه تموم شد. با حاجي اومديم هتل وسايل گذاشتيم و رفتيم شام خورديم وقتي برگشتيم، اين رزوشن هتل گفت كه: تلفن داشتي فكر كنم فريده يا مامان بوده باشه چون طرف گفته با محمدعلي كار داشته شايد هم مهناز بوده و يحتمل قريب به يقين. من رفتم اتاق و بعد برگشتم اين لابي كه الان هم اينجا نشستم البته نه به خاطر تلفن، چون توي اتاق ها تلفن داديم، اومديم اينجا كه اين اراجيف را بنويسم، چون حاجي مي خواد بخوابه و چراغ اتاق اذيتش مي كنه.
ديگه اينكه وقتي از شام برگشتيم، حاجي يه اتاقي هم طبقه رزوشن نشون داد و گفت اگه مي خواي موهات رنگ بزني برو تو اون اتاق. من هم خودمو به اون راه زدم و رفتم، حاجي با خنده گفت نرو اونجا مخصوص زنهاست. آرايشگاه زنهاست توي دلم گفتم: اي ناقلا اي ي ي ي … تو از كجا فهميدي كه آرايشگاههاست.
البته بايد گفت دو تا خانم با باسن هاي عريض و سينه هاي طويل اون حوالي مي پلكند (خدايا اين چشم پاك رو از ما نگير) و خلاصه حاجي ديگه! چشمهاش وايده وايده….. بگذريم آره از حاجي مي گفتم. آب نيست و الا ماهيگير قابلي به نظر مي رسد. چون كلي متعجب بود كه چرا مردهاي اينجا به زنها گير نمي زدن با وجود اين همه پر و پاچه كه اگر ايران بود هيچكدومشون سالم به خونه نمي رسيدن. كه بهش گفتم، اينجا عجيب نيست، ايران عجيب كه مردها همه زنها را حتي اون هاي چادر چاقچورشون مثل گوني مي مونه رو لخت مي بينن اصلاً مردهاي ايراني مشكل دارن.
(راستي همين زنيكه اومده با پيچ تلويزيون ور مي ره كمي شبيه سميرا يكي بچه هاي دوره ليسانس سوره است اما دو سه سايز گنده تر… و الان رفت. چشمهاي من هم دنبالش…. عجب حيز شدم ها) ديگه اينكه دمشق شهر كثيفيه كلاً سوريه كشور فقيريه عينهو سي و پنج و شش قبل ايران… هنوز دوچرخه هاي بيست وهشت رواج كامل داره و خر و الاغ و گاري اسب. اكثر خونه هاي كه من ديدم مجموعه هاي سه چهار طبقه اي به شيوه چهارصد دستگاههاي خودمان در ياقچي آباد و دولت آباد… خونه هاي حوالي مسجد اموي مثل خونه هاي دهات هاي ما تنگ و طولاني همراه با طاق هاي ضربي و كوچه هاي سقف دار است و اكثراً كثيف و به ندرت تميز چيزي شبيه به حوالي مسجد شاه خودمان. اصلاً اين محله مسجد اموي دقيقاً عينهو مسجد شاه است. مركز شهر و كثيف و بازارهاي اطرافش. بازار شام مثل بازار رضا مشهد است يك دالون طولاني و دراز كه بنجل ترين جنس ها را تو پاچه زوار مي كنن، (علاوه بر حيز شدن چقدر بد دهن شدم.) ايراني جماعت هم كه آشغالخر است پول بي زبون رو با هزار بدبختي جمع مي كند و مي ياد اينجا همه رو مي ريزه تو حلق اين عربها و ديگه اينكه اين بازارهاي اطراف مسجد اموي بزرگترين موزه شورت و كرست است. بيشتر از نصف مغازه ها لباس زير مي فروشند بخصوص مغازه هاي جنوبي، اون هم از هر رنگ و هر مدل و تازه تن مانكن هاي بدبخت بي احساس، خلاصه بيشتر مغازه ها يا شرت مي فروشند يا كلاه دو نفره …. اين عرب همشون يهلوني ي ي ي ي ي….
14/6/81 پنجشنبه
ديشب چند تا شامپو جيره اي از اين كوچيكا خريدم صبح يه دوش حسابي گرفتم. چند تا تلفن از لابي سه در چهار هتل زديم. ديديم اينجوري فايده نداره. رفتم ميدون مرجع و يه كارت تلفن خريدم پونصد لير حاجي چند جايي تلفن زد و بعد من هم يه زنگ به سعيده زدم و گفتم فعلاً نفس مي كشم و تا سه هفته ديگر بر مي گرديم. بعد از همونجا رفتم دفتر جهاد، هنوز از تاكسي پياده نشده بوديم كه مردي اومد و سلام عليك كرد و گفت بريم و رفتم تو تاكسي طرف خودشو معرفي كرد دكتر بسام بود دكتراي فيلمسازي داشته و چند سالي هلند بوده زبانش خوب بود. از تاكسي پياده شديم چند تا كوچه پس كوچه رفتم و بعد وارد يه ساختمون شديم كه البته در نظر اول مسكوني به نظر مي رسيد و هيچ تابلويي نداشت. رفتيم تو دو سه نفري بودند. سلام وعليك كرديم معلوم بود از اومدن ما خبر داشتند رئيسشون مرد قد بلندي بود به اسم ابواستيف كه ريش پرپشتي داشت. جهت حول محور فلسطين بودند مقداري صحبت كرديم، از بس سيگار كشيدند منگ شدم، بعد به همراه ابولويي محمود رفتم اردوگاه السبينه در جنوب دمشق اول به خونه پيرزني رفتيم كه مادر سه شهيد بود اسمش ام محمد نايف و البته يكي دو تاي ديگه هنوز داشت، خودش وقتي بچه بوده از فلسطين خارج شده بوده است. روحيه خوبي داشت. در سوريه بيشتر از چاي قهوه تلخ مي خورند.
