تبليغاتX
دایی جان ناپلئون - رودبار

دایی جان ناپلئون

من یکروز گرم تابستان دقیقا یک سیزده مرداد حدود ساعت سه و ربع کم بعد از ظهر عاشق شدم

حدود چند روز پيش‌ علي‌ جعفري‌ از كيش‌ به‌ تهران‌ برگشته‌ بود و روز چهار شنبه‌ يكي‌ ازدوستانمان‌ را كه‌ در پارك‌ ارم‌ كار مي‌كرد ديديم‌ و او يك‌ كارت‌ دعوت‌ براي‌ گردش‌ در پارك‌ارم‌ به‌ ما داد و شب‌ همراه‌ دو تن‌ از دوستانم‌ (علي‌ جعفري‌، مهرداد كوهستاني‌) به‌ پارك‌ ارم‌رفتيم‌. و مجاني‌ با استفاده‌ از آن‌ كارت‌ تمام‌ تفريحات‌ پارك‌ استفاده‌ كرديم‌ و حدود ساعت‌دوازده‌ و نيم‌ شب‌ بود كه‌ ناگهان‌ ديوارها و شيشه‌ها شروع‌ به‌ تكان‌ خورد كرد، همه‌ مردم‌ اززلزله‌ وحشت‌ كرده‌ بودند. در عرض‌ چند دقيقه‌ پارك‌ خالي‌ خالي‌ شد ولي‌ ما نه‌ وحشت‌كرديم‌ نه‌ از پارك‌ بيرون‌ رفتيم‌. ديگه‌ حدود ساعت‌ يك‌ صبح‌ بود كه‌ آهسته‌ آهسته‌ از پارك‌بيرون‌ آمديم‌. همين‌طور كه‌ از اتوبان‌ به‌ طرف‌ خانه‌ مي‌آمديم‌ در بين‌ راه‌ يك‌ ماشين‌ پژو راديديم‌ كه‌ كنار جاده‌ پارك‌ كرده‌ و مشغول‌ تعويض‌ لاستيك‌ پنچر شده‌ خود بود ما هم‌تعارفي‌ براي‌ كمك‌ كرديم‌ كه‌ راننده‌ يك‌ شيره‌اي‌ تمام‌ عيار بود با لحن‌ شيره‌اي‌ خود گفت‌:داداش‌ چشام‌ ضعيفه‌ نمي‌تونم‌ چرخ‌ جا بزنم‌. كه‌ خلاصه‌ ما كمكش‌ كرديم‌ و لاستيك‌ و جا زديم‌و شيره‌اي‌ گفت‌: ميگن‌ تهران‌ زلزله‌ اومده‌، من‌ تو باغم‌ توي‌ شهريار بودم‌ كه‌ فهميدم‌، زن‌ و بچم‌ توخونه‌ هستن‌ مي‌ترسم‌ چيزي‌ شده‌ باشن‌، حالا تهران‌ خيلي‌ خراب‌ شده‌؟
كه‌ ما جواب‌ داديم‌ نه‌ داداش‌ خيالت‌ راحت‌ باشد و بعد راه‌ افتاديم‌ و اومديم‌ خونه‌ و حدودساعت‌ دو بود كه‌ خونه‌ رسيدم‌ و خوابيدم‌.
فردا صبح‌ كه‌ رفتم‌ و گواهينامه‌ام‌ را گرفتم‌ فهميدم‌ زلزله‌ خيلي‌ خرابي‌ در شهرهاي‌ ديگه‌بوجود آورده‌ بعد از ظهر روز جمعه‌ بود من‌ در حال‌ كمك‌ كردن‌ به‌ داداش‌ براي‌ شستن‌ماشين‌ بودم‌ كه‌ علي‌ جعفري‌ اومد و گفت‌ از طرف‌ پايگاه‌ محل‌ هر كسي‌ را كه‌ مايل‌ باشد به‌مناطق‌ زلزله‌ زده‌ مي‌برند. اگر مي‌آيي‌ زود باش‌ لباس‌ بپوش‌ كه‌ ماشين‌ داره‌ مي‌ره‌، من‌ هم‌ تندو سريع‌ لباس‌ تن‌ كردم‌ و رفتم‌ پايگاه‌ ولي‌ خبري‌ از ماشين‌ نبود، خلاصه‌ تا ساعت‌ دوازده‌شب‌ منتظر ماشين‌ شديم‌ تا اومد، حدود بيست‌ و يك‌ نفر از شهرك‌ راه‌ افتاديم‌ و رفتيم‌ دراتوبوس‌ صندلي‌ براي‌ نشستن‌ بود، دو پتو در كف‌ اتوبوس‌ پهن‌ كرديم‌ و خوابيديم‌ و چند بارجا را با اين‌ و اون‌ عوض‌ كردن‌ صبج‌ زود ساعت‌ را دقيقٹ يادم‌ نيست‌ به‌ رودبار رسيديم‌.
زلزله‌ همه‌ جا را ويران‌ كرده‌ بود و به‌ ندرت‌ خانه‌ ديده‌ مي‌شد كه‌ سقف‌ آن‌ پايين‌ نريخته‌شده‌ باشد، اولين‌ منظره‌ غم‌ انگيز كه‌ ديدم‌، برگشتن‌ يك‌ سرباز از پادگان‌ براي‌ خبرداشتن‌ ازسلامتي‌ خانواده‌اش‌ و وقتي‌ برگشته‌ در محل‌ خانه‌اش‌ بجز تپه‌اي‌ از خاك‌ و آجر نديده‌ بود واز ميان‌ خانواده‌ تنها يكي‌ از خواهرانشان‌ زنده‌ مانده‌ بود. صحنه‌ بسيار دردناكي‌ بود، سربازصورتش‌ را ميان‌ دو دست‌ خود گرفته‌ بود و گريه‌ مي‌كرد.
رودبار به‌ تمام‌ معنا خراب‌ شده‌ بود خانه‌ها مغازه‌ها فروشگاه‌ها و همه‌ و همه‌ خراب‌ شده‌بود در كنار جاده‌ چادرهاي‌ هلال‌ احمر مشاهده‌ مي‌شد كه‌ خانواده‌هاي‌ زلزله‌ زده‌ درون‌آن‌ها بودند. (خانواده‌ كه‌ نمي‌توان‌ گفت‌ چرا كه‌ از خانواده‌ها چيزي‌ باقي‌ نمانده‌ بود).
رودبار شهري‌ بود كه‌ در بين‌ دره‌ و كوه‌ قرار داشت‌ و رود بزرگ‌ از ميان‌ آن‌ مي‌گذشت‌ و اگر ازسمت‌ منجيل‌ به‌ آن‌ شهر مي‌رفتي‌ اكثريت‌ خانه‌ها در سمت‌ چپ‌ جاده‌ قرار داشت‌ بعضي‌از خانه‌ها حتي‌ در نوك‌ قله‌هاي‌ كوه‌هاي‌ آن‌ شهر قرار داشت‌ و تمام‌ شهر توسط درخت‌هاي‌زيتون‌ وحشي‌ پوشيده‌ شده‌ بود.
اگر در چشمان‌ اهالي‌ آن‌ منطقه‌ نگاه‌ مي‌كردي‌ امكان‌ نداشت‌ غم‌ و اندوه‌ را در آن‌ها نديد -اصلا چشم‌ نمي‌توان‌ گفت‌ چرا كه‌ از بس‌ گريه‌ كرده‌ بودند به‌ تكه‌ گوشتي‌ قرمز و ورم‌ كرده‌شبيه‌ بود - چشم‌ها كه‌ از آن‌ ها غم‌ مي‌ريخت‌. مردم‌ نمي‌دانستند چكار كنند و نه‌ مقصركسي‌ بود كه‌ عقده‌هايشان‌ را سر او خالي‌ كنند. دوست‌ داشتند كسي‌ را پيدا كنند و با او درددل‌ كنند و از غم‌ مرگ‌ اقوام‌ با او حرف‌ بزنند.
وقتي‌ به‌ شهر رسيديم‌ رفتم‌ و صبحانه‌ كه‌ شامل‌ نون‌ بركي‌ و پنير بود گرفتيم‌ و خورديم‌ و به‌ستاد رفتيم‌ تا وظيفه‌مان‌ را بدانيم‌ چند دقيقه‌اي‌ معطل‌ شديم‌ و بعد معلوم‌ شد كه‌ كار ماقسمت‌ تداركات‌ است‌ و محل‌ آن‌ بيمارستان‌ خراب‌ شده‌ شهر بود راه‌ افتاديم‌ و به‌ طرف‌بيمارستان‌ كه‌ حدود يك‌ كيلومتر بعد از پل‌ بود رفتم‌. در بين‌ راه‌ درست‌ زماني‌ كه‌ روي‌ پل‌بوديم‌ كوه‌ مجاور ريزش‌ كرد البته‌ از آن‌ فاصله‌ به‌ ما آسيبي‌ نمي‌رسيد ولي‌ اين‌ ريزش‌ طوري‌بود كه‌ قسمت‌ مقابل‌ شهر را كه‌ از طريقي‌ از كنار همان‌ كوه‌ بود جدا مي‌كرد و امكان‌ رسيدن‌به‌ قسمت‌ مقابل‌ را مسدود مي‌كرد. بعد از گذشتن‌ از روي‌ پل‌ دوباره‌ خانه‌ها و مغازه‌هاي‌خراب‌ را ديديم‌. آسفالت‌ خيابان‌ و كناره‌ جاده‌ ترك‌هاي‌ عميقي‌ برداشته‌ بود. ژاندارمري‌شهر كاملا خراب‌ شده‌ بود. در راه‌ چهار تن‌ از بچه‌هاي‌ شهرك‌ كه‌ همگي‌ سرباز بودندديديم‌. در مقابل‌ بيمارستان‌ كه‌ رسيديم‌ چند دقيقه‌ منتظر مانديم‌ تا كه‌ مسئولمان‌ محل‌ ونوع‌ كارمان‌ را كاملا مشخص‌ كند در اين‌ چند دقيقه‌ در كنار جاده‌ از تپه‌اي‌ بالا رفتيم‌. در خانه‌خانه‌اي‌ ديديم‌ كه‌ ديوار اطراف‌ آن‌ كاملا خراب‌ شده‌ بود ولي‌ هيچ‌ كس‌ در آن‌ نبود در كنارخانه‌ در يك‌ جعبه‌ يك‌ مرغ‌ و چند جوجه‌ بود كه‌ از گشنگي‌ و تشنگي‌ نزديك‌ به‌ مرگ‌ بودنداز دورن‌ همان‌ خانه‌ از توي‌ يك‌ گوني‌ برنج‌ مقداري‌ برداشتيم‌ و براي‌ مرغ‌ جوجه‌ها ريختم‌آن‌ها از گرسنگي‌ نمي‌دانستند چكار كنند. بعد صدايمان‌ كردند كه‌ برويم‌. به‌ داخل‌بيمارستان‌ رفتيم‌ و ما را به‌ گروه‌هاي‌ هشت‌ نفري‌ تقسيم‌ كرد. كارمان‌ اين‌ بود كه‌ كمك‌هاي‌ارسالي‌ را به‌ تويوتا بار بزنيم‌ و حدود پانصد متر بالاتر خالي‌ كنيم‌، تقريبٹ تا ساعت‌ ده‌، يازده‌كارمان‌ همين‌ بود البته‌ در بين‌ راه‌ به‌ خوردني‌ها هم‌ ناخنك‌ مي‌زديم‌. در همان‌ موقع‌ يكي‌ ازهمسفرهامان‌ آمد و گفت‌ اين‌ چكاري‌ كه‌ شما خودتان‌ را گرفتار كرديد در شهر مردم‌ در حال‌مرگ‌ هستند و كسي‌ نيست‌ كه‌ به‌ آن‌ها كمك‌ كند، بياييد به‌ آن‌ها كمك‌ كنيم‌. سپس‌ همگي‌ به‌داخل‌ شهر و قسمت‌ها كه‌ كمتر كمك‌ شده‌ بود رفتيم‌.
از اين‌ موقع‌ بود كه‌ به‌ عمق‌ فاجعه‌ پي‌ برديم‌. مردم‌ در حال‌ بيرون‌ آوردن‌ اجساد از ميان‌ويرانه‌ها بودند. بوي‌ شديد تعفن‌ به‌ مشام‌ همگي‌ مي‌رسيد، حالم‌ تغيير كرد. البته‌ نه‌ به‌خاطر از ترس‌ مرده‌ و اين‌ جور چيزها چون‌ كه‌ نه‌ از مرده‌ مي‌ترسم‌ و نه‌ از قبرستان‌ و اين‌چيزها وحشت‌ دارم‌ بلكه‌ بخاطر درد و غم‌ مردم‌ اين‌ شهر يك‌ زن‌ بود كه‌ شوهر و چندفرزندش‌ را خودش‌ مرده‌ از خرابه‌ها درآورده‌ بود و اين‌ در حالي‌ بود كه‌ تمام‌ شهر به‌ اين‌وضعيت‌ گرفتار بودند. اصلا به‌ هيچ‌ وجه‌ نمي‌توان‌ توضيح‌ و توصيف‌ كرد زخمي‌ها ومجروحان‌ ناله‌ مي‌كردند صداي‌ گريه‌ زنان‌ و بچه‌ها همه‌ ما را متاثر كرد. برگشتيم‌ و رفتيم‌مقداري‌ پنبه‌ و باند زخم‌ بندي‌ و محلول‌ بتادين‌ گير آورديم‌ و رفتيم‌ سراغ‌ مجروحين‌ و تايك‌ و دو بعد از ظهر كارمان‌ همين‌ بود ولي‌ چه‌ مجروحين‌ و چه‌ زخمي‌هايي‌. يك‌ زن‌ بود كه‌كمرش‌ شكسته‌ بود، يك‌ پيرزن‌ بود كه‌ تا صبح‌ زير آوار مانده‌ بود و فقط سرش‌ از زير خاك‌بيرون‌ بود يك‌ پسر بچه‌ حدود ده‌ ساله‌ بود كه‌ خشت‌ توي‌ سرش‌ خورده‌ بود و خاك‌ آن‌ باپوست‌ سرش‌ يكي‌ شده‌ بود و چرك‌ كرده‌ و جالب‌ اين‌ بود كه‌ تا بعد از سه‌ روز حتي‌ دست‌روي‌ سرش‌ نكشيده‌ بود كه‌ خاك‌ آن‌ را تميز كند خلاصه‌ همه‌ جور آدمي‌ پيدا مي‌شد.
ساعت‌ يك‌ برگشتيم‌ ناهار خورديم‌ و كمي‌ استراحت‌ كرديم‌ و مجهزتر برگشتيم‌. ازبيمارستان‌ فقط اسمي‌ باقي‌ مانده‌ بود و تمام‌ آن‌ خراب‌ شده‌ بود.
تداركات‌ آنجا لباس‌ مخصوص‌ براي‌ كار كردن‌ آورده‌ بود من‌ رفتم‌ و يك‌ دست‌ لباس‌ خاكي‌بادگير تحويل‌ گرفتم‌. حدود ساعت‌ هشت‌ بود كه‌ براي‌ خواب‌ آماده‌ شديم‌ چونكه‌ برق‌نبود و همه‌ خسته‌ بودند زود براي‌ خواب‌ آماده‌ شديم‌. رفتيم‌ و پتو تحويل‌ گرفتيم‌ و درمحوطه‌ بيمارستان‌ جاي‌مان‌ را انداختيم‌ كه‌ بخوابيم‌ آمدند و گفتند بايد برويد بيرون‌بخوابيد و بعد از كمي‌ گفتگو و كشمكش‌ به‌ خيابان‌ جلوي‌ بيمارستان‌ رفتيم‌ و نشستيم‌ و درهمان‌جا خوابيديم‌. كه‌ دندان‌ من‌ درد گرفت‌ و آن‌ هم‌ چه‌ دندان‌ دردي‌ و تا نصف‌ شب‌ بيداربودم‌ و نمي‌دانم‌ كه‌ كي‌خواب‌ رفتم‌، صبح‌ زود از خواب‌ بيدار شديم‌ و اكثريت‌ تصميم‌ به‌برگشتن‌ گرفتند البته‌ مي‌گفتند كه‌ چرا ما از شب‌ از بيمارستان‌ بيرون‌ كردند و اين‌ فقط بهانه‌بود و همگي‌ اين‌ را خوب‌ مي‌دانستند و من‌ فقط و فقط به‌ خاطر دندان‌ درد شديد راي‌ به‌برگشتن‌ دادم‌ و حدود ساعت‌ هشت‌ و نيم‌ با يك‌ اتوبوس‌ حمل‌ مجروح‌ برگشتيم‌ در راه‌ ازشهر منجيل‌ ديدن‌ كرديم‌ البته‌ در موقع‌ آمدن‌ هم‌ عبور كرده‌ بوديم‌ ولي‌ چون‌ تاريك‌ بود وهمه‌ خواب‌ بودند چيزي‌ نديده‌ بوديم‌، منجيل‌ يك‌ شهري‌ بود كه‌ تقريبٹ روي‌ يك‌ سطح‌قرار داشت‌ و اين‌ درست‌ برعكس‌ شهر رودبار بود كه‌ به‌ خانه‌ روي‌ قله‌ و يك‌ خانه‌ كناررودخانه‌ بود قرار داشت‌ و به‌ خوبي‌ مي‌توانستيم‌ خرابي‌ شهر منجيل‌ را به‌ خوبي‌ ببينيم‌. سرمنجيل‌ سالم‌ مانده‌ بود ولي‌ اگر اين‌ سه‌ خراب‌ مي‌شد معلوم‌ نبود كه‌ چه‌ به‌ سر مردم‌ مي‌آمدالبته‌ خود شهر منجيل‌ چيزي‌ نمي‌شد زيار در كنار و پشت‌ سد ساخته‌ شده‌ بود بلكه‌ مردم‌شهر رودبار و روستاهاي‌ اطراف‌ آن‌ دچار خرابي‌ مي‌شدند.
چون‌ اتوبوس‌ صندلي‌ نداشت‌ در كف‌ اتوبوس‌ پتو انداختيم‌ و خوابيديم‌ و حدود ساعت‌يك‌ و نيم‌ بود كه‌ به‌ خانه‌ رسيدم‌، ولي‌ خودمانيم‌ عجب‌ زلزله‌اي‌ بود. من‌ كه‌ هيچگاه‌ فراموش‌ نخواهم‌ كرد من‌ قبلا شنيده‌بودم‌ كه‌ زمين‌ ترك‌هاي‌ بزرگي‌ برمي‌دارد و دهن‌ باز مي‌كند ولي‌ باور نمي‌كردم‌ ولي‌ در شهرمنجيل‌ به‌ چشم‌ خدم‌ ديدم‌ شكاف‌هاي‌ به‌ عرض‌ دو الي‌ سه‌ متر در زمين‌ ايجاد شده‌ بود وكوه‌هاي‌ ريزش‌ كرده‌ بودند عجب‌ زلزله‌ بود راديو حدود چهل‌ هزار نفر گزارش‌ كرد ولي‌ من‌مطمئن‌ هستم‌ بالاتر از صدو پنجاه‌ هزار كشته‌ داده‌ است‌.

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم مرداد 1386ساعت 11:8  توسط دایی جان ناپلئون  |