تبليغاتX
دایی جان ناپلئون - سفرنامه حج

دایی جان ناپلئون

من یکروز گرم تابستان دقیقا یک سیزده مرداد حدود ساعت سه و ربع کم بعد از ظهر عاشق شدم


چند ماه قبل برادرم  گفت كه اگر مي‌خواهي مكه بري، در كاروان آقاي توكلي يه جاي خاي هست، كه من هم طبق معمول پيشنهاد هر سفري را قبول مي‌كنم اين پيشنهاد را قبول‌تر داشتم.
با پرداخت مبلغ پانصد و بيست و پنج هزار تومان اين سفر رسمي شد و البته مبلغ سي هزار تومان هم بعد اين دو سه روز قبل از سفر هم آمادگي‌هاي لازم را پيدا كردم و خداحافظي از فاميل و حلاليت طلبيدن، براي بعضي جالب بود و باعث تعجب برخي و اعتراض افرادي جالب به جهت به حج رفتن در جواني و تعصب برخي كه اين همه جا حالا چرا مكه؟ خوب مي‌رفتي اروپا؟ يا يه كشور ديگه و تازه تو با اين همه اعمال غير مذهبي چطور به مكه مي‌ري؟ آره والا راست گفتن
و اعتراض بعضي كه از حج واجب‌تر، زن گرفتنه! زن بگيري انگار كه حج رفتي!
خلاصه هر كس حرفي و حديثي داشت، ياد اون قصه افتادم كه پدر و پسري با خرشان سفر مي‌كردند و در هر شهر به اعتراض كه چرا بچه سواره است و پيرمرد پياده و يا اينكه چرا مرد سوار و بچه پياده و يا اينكه چرا به حال خرم مكرم فكرنمي‌كنند و ناجوانمردانه دو نفري سوار بر خر مي‌شويد… و اينكه خر من ازكره‌گي دم نداشت؟
و جالب التماس دعاها دوستان و آشنايان بود و هركس نمازي طلب مي‌كرد يا يادآوري در هنگام ديدار خانه خدا و يا زمان هروله در بين صفا و مروه، و جالب تقاضاي ابوذر كاظمي و ذكر قصه آن مرد كه در زمان طواف دائم مي‌خنديد. دوستان علت پرسيدند و گفت كه روزي در بياباني پيرزني را خوابيده در زير درختي مي‌بيند كه تنبانش دچار فرسودگي شده و برخي جاها مكشوف و خلاصه چنان مي‌كند كه نبايد مي‌كرد. و پيرزن خشنود و از آن اتفاق، جوان را دعا مي‌كند كه انشاء الله سفر مكه.
و حالا چون به ديدار خانه خدا نائل شده به ياد دعاي خير آن پيرزن مي‌افتد و مي‌خندد.
خلاصه هر كس به طريقي تقاضاي دعا داشت و من هم به گفتم كه انشاء الله قسمت شما بشه، انشاء الله نايب زياره هستيم….
ساعت دونيم بعد ازظهر بود كه به فرودگاه آمديم  ولوله‌اي بود كه نپرس حسابي شلوغ بود.

يك ساعت بعد داخل هواپيما
در تمام مدت شلوغي جمعيت اصلاً عجله‌اي نداشتم و در تمامي مراحل صبر كردم تا صف خلوت شود، و هميشه آخرين نفر بودم و طبق پيش‌بيني‌ام جاي من كه كنار پنجره بود اشغال شده بود. پيرمرد و پيرزني بودند با درخواست من نسبت به تغيير مكان، قبول كردند و من در جاي خود نشستم (شماره 38L).
اكثر مسافران پيرمردان و پيرزنان هستند كه آخر عمري به براي توبه به درگاه خداوند به خونه‌اش مي‌روند و عموماً تيپ و لباس‌ها مشخص است. اگر از بچه‌ها فاكتور بگيريم من يكي از جوانترين افراد گروه هستم.
كيف را ظهر جمع كردم خلوت و پرت‌هاي آوردم عبارتند از دو شلوار دو پيراهن دو تي‌شرت يك جوراب  وسايل شخصي شامل يك اسپري مالزيا خمير دندان و مسواك، كرم ضد آفتاب لباس احرام يك جفت دمپائي مقدار پسته فقط جهت خوردن و نه فروختن. سه شيشه آبليمو وسايل عكاسي به چهار پنج حلقه نگاتيو كونيكا و شامپو و از اين چيزها  به همراه چند كتاب شامل: ديوان حافظ، مناجات ‌نامه خواجه‌ عبدالله انصاري، سفرنامه‌ها: خسي در ميقات جلال عزيز. مناسك حج دكتر علي شريعتي، سفر به خانه آزاد شده سيد ابراهيم نبوي و دو سه جلد كتاب آموزش حج به همراه سيصد و چهل دلار آمريكاي و حدود شصت هزار تومان ايراني و آخر از همه اين تن سنگين سراپا تقصير.
 حقيقت اينكه نمي‌دونم اين سفر نامه را به چه سبكي بنويسم، مثل دكتر شريعتي، انقلابي و محكم و يا مثل جلال عزيز روان و مستند و يا مثل سيد ابراهيم نبوي با طنز و نثر روزنامه‌اي فكر مي‌كنم بقول پيام مقدم دوست عزيز طنز نويسم – حديث نفس بنويسم و اينكه هر چه پيش آيد، خوش آيد….
اين هواپيما ما سعودي است و خوشبختانه از “هما ماهاري” هاي وطن بهتر است هر چند كه ميهماندار‌هاي آن عموماً عرب نيستند و بنظر مي‌رسد اهالي آسيايي جنوب شرقي مثل فيليپين يا هنگ‌كنگي باشند و تنها يك مهماندار عرب ديدم و او هم چه زشت بود.
هواپيما در حال حركت است و عجب اينكه دقيقاً در رأس ساعت در حال حركت است و اين يعني كه هواپيما ايراني نيست.
 تازه كم كم احساس سفر مي‌كنم. سفري از خانه خود به خانه خدا.

آسمان/ بالاتر از ابرها/ ساعت 10/19
از ابرها بالاترم و در پرواز. پرواز بسوي خانه دوست خانه‌اي در قلب زمين، قبله‌آمال.
الهي! همگان در فراق مي‌سوزند و محب در ديدار چون دوست ديده‌ور گشت، محب را با صبر و قرار چه كار؟
كه من بي‌قرار ديدار گشتم، خداوند را دوستت دارم و دوستت مي‌دارم و دوست مي‌دارمت خداوندا مرا بسوي خانه خود خواند و مرا از خانه خود فرار خواندي، كه خانه خانه توست. بارالها مرا هدايت كن، آنچنان كه توداني و آنچه كه داني بر من هدايت كن.

همان شب ساعت 30/9 به وقت تهران و 8 به وقت عربستان
 اختلاف ساعت تهران و مدينه حدود نود دقيقه‌اس ساعت 30/8 به وقت تهران طياره به زمين مدينه نشست. موقع نشستن هواپيما جماعت صلوات فرسان داره و شوق رسيدن داشتند در فاصله نزديكي هواپيما با زمين لكه‌هاي سفيدي بر روي زمين ديده شد كه همگي با تعجب مي‌گفتند برف برف و من به ياد شيطنت دوران دبيرستانم افتادم در قبل از امتحانات و اوايل خرداد ماه وقتي كه معلم در گرماي طاقت‌فرساي كلاس بدون كولر داشت انتگرال‌ها را شخم مي‌زد من گفتم: چه برفي و همه نگاه به پنجره كلاس افتاد و همه بيرون را نگاه كردند و معلم مرا از كلاس بيرون كرد افتادم. و نمي‌دونم اين مردم چرا لكه‌هاي سفيد آهكي زمين را بجاي ابر گرفتند آن هم در صحراي عربستان….
خلاصه در شهر پيغمبر فرود آمديم و دو چيز در ذهنم تداعي شد يكي نوحه! مدينه شهر پيغمبر… و ديگه فيلم محمد رسول الله و ورود پيامبر به شهر مدينه.
از هواپيما كه بيرون آمديم باد گرم و داغي به صورتم خورد درست مثل دبي از طياره پياده شدم و گمركي و چك كردن پاسپورات‌ها يك ساعتي وقت تلف شد وقتي مسئول بازرسي كيفي مرا گشت كتابها را با دقت نگاه كرد وقتي دومين كيف را هم گشت از زيادي آنها تعجب كرد و آنها به اتاقي مسئول چك كردن كتابها بود فرستاد. من هم آن اتاق رفتم كتابها يكي ديوان حافظ و بقيه‌ها كتاب حج بودند (الان در اتوبوس هستم و از دور گلدسته‌هاي مسجد النبي را ديدم بر جمال محمد صلوات) طرف نگاهي كرد و پس داد وقتي حافظ را ورق مي‌زد ياد قصر حافظ و خال و سمرقندو آن بيت معرف افتاد كه
اگر آن ترك شيرازي بدست آرد دل ما
به خال هندويش ببخشش سمرقند و بخارا را
و گفت حافظ كجايي كه ببيني كه يه ملخ خور داره شعرهاي تو را چك مي‌كند.
بعد از وارسي حافظ سوار اتوبوس شديم و به داخل شد و به هتل موفينيك Movenpick اومديم، هتل خوب و تميزيه، شام كه جوجه كباب بود به اتاقم در طبقه چهارم هتل و به شماره 402 رفتيم، هيچكدام از هم اتاقي هايم نيامده بودند يك سوئيت دو اتاقه و در هر اتاق دو تخت، مشغول وارسي بودم يكي از هم اتاقي ها آمد. جوانكي است و سه چهار سال از خودم كوچكتر هر كدام به اتاقي رفتيم و من به حمام رفتم و دوش گرفتم، از حمام كه بيرون آمدم، متوجه شدم متعلق به چهار نفر است و نه دو نفر يكي از نفرات ديگر پير مردي بود كه گفت من ناراحتي استخوان دارم و بعد از صحبت، نتيجه اين شد كه يكي از تخت‌ها را به اتاق بزرگتري آوردم و نتيجه سه به يك شد. و بعد به طرف حرم پيغمبر رفتيم، حرم در فاصله دويست متري از هتل است. و البته نه اين هتل است كه در فاصله دويست متري قرار دارد كه حرم پيغمبر مركز مدينه است و نقطه مركز و هر چيز اين شهر با حرم نسبت پيدا مي‌كند و حرم به نسبت چيزهاي ديگر گنبد سبز رنگ حرم از دور نمايان است بسويش مي‌رويم اما فعلاً بسته است چرا كه ساعت از ده گذشته، با گروه به سمت بين‌الحرمين مي‌رويم. نماز جماعت مي‌خوانيم و بعد دعاي توسل كمي خسته هستم وبه طرف هتل بر مي‌گردم هتل موفينيك، هتل پنج ستاره است و بسيار تميز و نوساز وخوشبختانه تنها گروه صد و سي نفري ما در هتل هستند و هتل خلوت بعضي از همگروهي‌ها جلوي رزو شدن تجمع كرده‌اند و سراغ تلفن را مي‌گيرند يكي از هموطنان با زبان سليس فارسي سراغ تلفن را از جوان عربي كه ملبس به دشداشه است مي‌گيرد و طرف گيج شده است. به كمكش مي‌روم و به انگليسي به طرف حالي مي‌كنم چطور مي‌تواند به ايران زنگ بزند. كه طرف مي‌گويد one menit ten Reial به هموطن عزيز مي‌گويم و طرف قبول مي‌كند و شماره‌اش را روي كاغذ مي‌نويسد و به عرب مي‌دهد. عرب از مي‌خواهد شماره‌ها را به انگليسي برايش بنويسم و اينكار را مي‌كنم و بعد به اتاق مي‌روم، مسعود مشغول وررفتن با تلويزيوني است و كانالهاي مختلف را چك مي‌كند. چشمم به جمال شبكه IRIB (شبكه جام جم) روشن مي‌شود، عادل فردوسي پور مشغول گزارش يك فوتبال خارجي است. خيلي حال و حوصله تلويزيون را ندارم رها مي‌كنم؛ كمي به جلال آل احمد و خسي در ميقات مشغول مي‌شوم ولي خسته‌تر از آنم و خواب

1/3/82 چهارشنبه/ حدود 6 عصر مسجد النبي
 در مسجد النبي و روبروي بارگاه حضرت رسول نشسته‌ام، دچار تاويل تاريخي شدم و اينكه زماني حضرت رسول از همين مكان عبور مي‌كرده مي‌نشسته، حرف مي‌زده و جبرئيل را ملاقات مي‌كرده. آيا قرآن را مي‌خوانده… روزي علي (ع) در كوچه‌هاي اين محل قدم مي‌زده، تمامي مدينه قدمگاه است اگر ما در بين راه مشهد يك قدمگاه داريم تمامي مدينه قدمگاه است، چندين سال قدمهاي رسول خدا و مولا علي و حضرت فاطمه در اين زمين جاري بوده بر خود مي‌لرزم، احساس عجيب دارم هواي مدينه پر از عطر محمد (ص) است، بوي حسن و حسين را مي‌دهد، عطر زهرا آكنده است، كم چيزي نيست روزي محمد در اين مكان كلام خداوند را به گوش انسان‌ها مي‌رسانده است و عجب جاذبه‌اي دارد حرم رسول خدا
فضاي مدينه و حرم پيغمبر پر از ارتعاش و موج است و تو را به خود مي‌خواند و به خدا (الان مكبر در حال اقامه اذان است) اشهد ان لااله الا اله….. اشهد محمد رسول الله و تو شهادت مي‌دهي به يكتايي خداوند به وحدانيت به توحيد و به رسولش كه اوست فرستاده خدا و مبعوث خدا تا تو را به خود آورده و از خود به خدا كه «حي علي فلاح حي علي صلاه» و تو از تو جدا مي‌شود ديگر تو نيستي بخش از موجي، بخشي از يك انرژي ابدي و ازلي هستي، جسميت نداري معلقي و در پرواز وزن نداري بي جا و مكاني، ــ رهائي رها ــ    سيالي سيال و هيچ عبارتي تو را براي بيان خود ياري نمي‌دهد نمي‌داني چه بگويي كه آني، يا آني كه بگويي تو فكر انديشه‌اي انديشه فراتر از ذهن پس فقط احساس احساس از درون وجود، احساست ترا به خدا مي‌خواند تو بخشي از خدائي روح خدائي – پس خداوندا ترا مي‌خوانيم به جان كه جانان تويي، تو جاني و جاناني
«خيال تو مقيم چشم است و نام تو از زبان خالي نيست و ذكر تو در صميم جان جاي دارد» 

همان روز/ همانجا/ بعد از نماز مغرب
صبح با صداي تلفن رزو شدن بيدار مي‌شوم و از او به انگليسي تشكر مي‌كنم، ديشب به رزوشن سپردم كه بيدارم كند و او اينكار را رأس ساعت انجام مي‌دهد. ديشب كه اتاق‌ها جابجا شد ساعت زنگدارم را در اتاق بغلي جا گذاشتم و رزوشن زحمت كار را كشيد.
سريع بلند مي‌شوم وضو مي‌گيرم و به طرف حرم مي‌روم و ياد جلال عزيزم مي‌افتم كه نوشت: «پيش آفتاب كه بر مي‌خيزي انگار پيش از خلقت برخاسته‌اي» و هر روز شاهد مجدد اين تحول روزانه بودن، از تاريكي به روشنايي، از خواب به بيداري و از سكون به حركت … اما كلمات عربي بر ذهنم سنگيني مي‌كند و بر زبانم و سخت هم نمي‌شود به سرعت ازشان گذشت، آن وقت‌ها عين وردي مي‌خواندم‌شان و خلاص، ولي امروز صبح ديدم عجب بار سنگيني مي‌نهند بر پشت وجدان»
با هم اتاقي‌ام وارد حرم پيغمبر شديم و درست در روبروي منزل پيغمبر به اقامه مشغول شديم، نماز صبح را خوانديم و چه لذتي داشت، نماز را در منزل پيغمبر بخواني
بعد ازچند لحظه دوباره اقامه بسته شد و من هم به رنگ جماعت ايستادم و چون نمي‌دونستم قضيه چه لذت نماز قضا كردم و جماعت بعد از چند با تكبير گفتن متفرق شدند و من گيج‌تر تا اينكه يك ايراني كه كنار هم اتاقي‌ام بود توضيح داد كه اينجا بعد از هر نماز، نماز ميت مي‌خوانند و من ياد آمدم كه نماز مئيت ركوع و سجود ندارد و بعد از نماز صبح طبق قرار قبلي به طرف بين‌الحرمين رفتيم

همان شب/ ساعت 10/ هتل موفينيك
 قرار بود گروه در همان محلي كه ديشب نماز خوانديم. جمع شوند و من گشتم و آنها را پيدا نكردم از پله‌ها بقي بالا رفتم و وارد شدم بقي در واقع قبرستان است كه افراد مهم را در خود جاي داده كه عبارتند از چهار اما زين العابدين امام عجيني امام باقر(ع) اما صادق (ع) و همچنين يكي از قبرهاي مشكوك حضرت فاطمه و ابراهيم پسر خردسال پيغمبر و حدود هشت تن از زنان پيغمبر و چندين تن از ياران پيامبر مانند فرزند جعفر طيار و…
در بقيع بسياري دفن شده‌اند، اسامي زير در ميان آنهاست.
امام حسن بن علي (ع)
امام زين العابدين علي بن الحسين (ع)
امام محمد باقر (ع)
امام جعفر صادق (ع)
عباس بن عبدالمطلب
فاطمه بنت اسد (همسر ابوطالب و مادر علي بن ابيطالب)
زينب، ام كلثوم، رقيه و ابراهيم (فرزندان رسول خدا)
ام سلمه
زينب به جحش (همسر رسول خدا)
ماريه قبطيه (همسر رسول خدا)
زنب بنت خزيمه (همسر رسول خدا)
حفصه دختر عمر بن خطاب (همسر رسول خدا)
ام حبيبه دختر ابوسفيان (همسر رسول خدا)
جويريه بنت حارث (همسر رسول خدا)
سوده بنت زمعه (همسر رسول خدا)
ريحانه بنت زيد (همسر رسول خدا)
صفيه بنت عبدالمطلب (عمه رسول خدا)
عاتكه بنت عبدالمطلب (عمه رسول خدا)
ام البنين (همسر علي بن ابيطالب)
حليمه سعديه (مادر رضاعي پيامبر)
عقيل بن ابيطالب (برادر اميرالمومنين)
عبدالله بن جعفر
محمد بن علي معروف به ابن حنفيه
ابوسفيان بن حارث (پسرعم پيامبر)
اسماعيل بن جعفر (فرزند امام صادق)
عثمان بن مظعون (از صحابه پيامبر)
اسعد بن زراره (از بيعت كنندگان با پيامبر در عقبه)
خنيس بن حذافه (از صحابه پيامبر)
سعد بن معاذ (از صحابه پيامبر)
عبدالله بن مسعود (از صحابه پيامبر)
ابو سعيد خذري(از صحابه پيامبر)
مقداد بن سود(از صحابه پيامبر)
ارقم بن ابي رقم(از صحابه پيامبر)
جابر بنعبدالله (از صحابه پيامبر)
حكيم بن حزم (از  جمع آورندگان قرآن)
سهل بن سعد سعادي
مالك بن انس (از امامان چهارگانه اهل سنت)
نافع المكاني (از بزرگان تابعين)
نافع شيخ القراء(از قرء سبعه)
اسامه بن زيد
زيد بن سهل، ابوطلحه انصاري (از صحابه پيامبر)
شهداي احد
عبدالرحمن بن عوف
عثمان بن عفان
سعد بن بي وقاص
ابوهريره
عبدالله بن عمرو
ابوسلمه بن عبدالاسد
در قسمت شمالي قبور ائمه بقيع، مكان كوچكي وجود داشت كه فاطمه زهرا (س) پس از مرگ پدر آنجا مي‌آمد و مي‌گريست. به اين سبب اين مكان به بيت الاحزان يا مسجد فاطمه معرف بوده و تا اوايل سده اخير بنايي داشت كه مردم در آنجا زيارت مي‌خواندند و نماز مي‌گزاردند.

دور كوچكي مي‌زنم و دوباره به بين‌الحرمين مي‌آيم آقاي توكلي – مدير كاروان – را مي‌بينم كه روي پايه ستوني نشسته است و بالاي سر و پارچه زرد رنگ چسبانده است كه نوشته زائران شماره ….17 حاج عباس توكلي و خود حاجي در زير نوشته و گروه مشغول دعا خواندن برايم جالب بود همه گروه‌ها اسم داشتند مثل ميقات نور، سفر سبز و… و گروه ما به اسم حاج عباس توكلي بود و تو بخوان حديث نفس را چند دقيقه‌اي نشستم كه حوصله‌ام نگرفت به بهانه اينكه پيرزني با ويلچر مي‌خواست بگذرد بلند شدم و به بقيع رفتم در بقيع هم دچار تاويل تاريخي شدم چهار امام در يك جا كنار همدفن شدند و اين يعني چهار نسل يكجا كنار هم خوابيده‌اند.
چيز ديگري كه تو را جلب مي‌كند سادگي بي‌نهايت بقيع است و بقيع در واقع يك تپه ماهور كم ارتفاع است كه مزارهاي زيادي در آن وجود دارد و بر روي هر مزار تنها يك سنگ سياه كوچك دور تا دور آن ديوارها و نرده‌ها فلزي با نقوش هندسي عربي – اسلامي كشيده شده است. بعد از دور زدني دم در به گروه برخوردم و با آن‌ها دوباره به بقيع آمدم و روحاني گروه آقاي هدايتي به توضيح سنگ مزارها پرداخت و براي هر كدام زيارتنامه‌اي به اواسط قبرستان رسيده بوديم كه شرطه‌ها آمدند كه قبرستان تعطيل و گروه را از بقيع بيرون كردند،
نكته قابل توجه اينكه ورود زنان به بقيع ممنوع است. از بقيع به هتل برگشتم و صبحانه، و بعد خواب، ساعت هشت كلاسي بود براي آموش كه من خوابيدم. ساعت ده و نيم بيدار شدم. و دوباره به طرف حرم رفتم و نماز خواندم به ياد همه آنها كه در يادم بودم از پدر و مادر برادرها و خواهرها گرفته يا مهناز و صابر و غيره تا نماز ظهر كه به جماعت خواندم و بعد به هتل برگشتم وناهار، كه ماهي بود وخوشمزه؛ خورديم و خوابيديم ساعت پنج و نيم بيدار شدم و به كلاس رفتيم كلاس كه چه عرض كنم، آموزش حج عمره بود در هتل كه آقاي هدايتي توضيح مي‌داد اواخر هم جلسه هم زد به صحراي كربلا و مصيبت حر…..
بعد به حرم رسول الله رفتم و ستون توبه و به نيت خودم و سفارش دهندگان و نماز قضا و بعد هم كمي قرائت قرآن، بعد رفتم چرخي در حرم زدم و گشتي و به ضلع شمالي تا باب ملك فهيمد رفتم و بعد برگشتم اواسط حرم و به نوشتن تا ساعت هشت و نيم كه برگشتم هتل و به شكم پرداختم كه خورشت كدو خوشمزه‌اي بود و بعد به اتاق آمدم و نوشتن و صحبت با هم آقاي مسعود غلامي آقاي فضل الهي
سيد ابراهيم نبوي درباره ساختمان حرم پيغمبر در كتاب خود مي نويسد:

اگر قرار است حكومت رسول الله را در مدينه حكومت اسلامي بدانيم بي ترديد مركز اين حكومت در مسجدي است كه امروز نه حكومت اسلامي كه مركز عبادت مسلمانان جهان است. مسجد پيامبر به مانند يك سازمان حكومتي بخشهاي مختلفي داشت، جايي براي ملاقات با آنان كه به ملاقات حضرت مي‌آمدند، مكاني براي قضاوت، مكاني براي مذاكرات مهاجرين و مكاني كه در آن حراست از پيامبر انجام مي‌گرفت.
گاه مي‌بيني كه گروهي از شيعيان به اصرار جايي كنار ستوني به نام ستون توبه مي‌يابند تا در آنجا نماز بگذارند، بنا به گفته روحاني جوان كاروان تا مدتها پيش اهل سنت به شدت با اينكه شيعه‌اي در آنجا نماز بگذارد مخالفت مي‌كردند. صف‌ها را سريع مي‌بستند و جا را براي شيعيان تنگ مي‌كردند. پس از سفر خاتمي به عربستان امكان حضور شيعيان فراوان اشياء وجايي بهتر در مسجد النبي يافته‌اند.
در مسجد پيامبر بخش‌هايي زير را مي‌شود ديد:
1) حرم پيامبر: محلي كه امروز به عنوان حرم رسول خدا ناميده مي‌شود، محل زندگي حضرت رسول بود، در آن مكان حضرت براي زندگي همسران خود حجره‌هايي ساخته بود كه تا قريب نود سال پس از رحمت آن حضرت نيز سرپا بود. ابتدا حجره‌اي براي سوده، سپس براي عايشه و در متعدد آن حجره‌اي براي زندگي حضرت فاطمه (س)، مورخان نوشته‌اند كه رسول خدا (ص) در حجره‌اي كه وفات يافت مدفون شد.
مرقد پيامبر در زمان خليفه دوم در اتاق كوچكي قرار داشت و تا زمان توسعة مسجد درعهد وليد،به همان شكل باقي بود.در آن زمان قسمت شرقي مسجد توسعه يافت و مرقد مطهر نيز در مسجد قرار گرفت.
امروز محدودة حجرة طاهره كه مرقد نيز داخل آن قرار دارد مساحت 240 متر (16 متر طول و 15 متر عرض) دارد كه ضريحي از طلا در اطراف آن كشيده شده است. در چهار گوشه حجره چهار ستون مستحكم بنا شده با گنبد سبزي بر روي آن. حجره داراي چند در است.
1) در حجرة فاطمه (س) كه نشانه محل حجره آن حضرت است.
2) در تهجد در شمال حجره
3) در وفور يا باب الرحمه در جهت غرب
4) در توبه يا باب الرسول در جهت جنوب (قبل)
در حجره طاهره محلي به عنوان قبر حضرت فاطمه (س) با بقعه كوچكي مشخص شده و در داخل ضريح جاي گرفته است.در قسمت جنوبي اين بقعه نيز محراب فاطمه (س) قرار دارد.

منبر
منبر رسول خدا يكي از مكانهاي مقدس در مسجد است. امروز منبري به نشانة آن منبر وجود دارد، منبري كه سلطان مراد عثماني در سال 998 دستور ساخت و نصب آن را داد. اين منبر دوازده پله دارد و اثري ارزشمند و هنري است. ديدن اين منبر اگرچه يادآور مكاني است كه حضرت بر آنمي‌ايستاد، اما هميشه آدمي را در حسرت ديدن منبري نگه مي‌دارد كه حضرت رسول بر آن مي‌نشست و نماز مي‌خواند. گفته‌اند كه پيامبر خدا در آنجا بر درخت خرمايي ت كيه مي‌داد و با پيروانش به سخن مي‌پرداخت. احساس خستگي او اين فكر را پيش آورد كه لازم است منبري ساخته شود. يكي از اصحاب پيشنهاد ساختن منبر را داد تا هم حضرت روي آن بنشيند و خسته نشود و هم مردم بتوانند در حين سخن گفتن حضرت را ببينند. اين منبر محل ارتباط پيامبر با پيروان بود، جايي كه در آن خطبه‌اي ايراد مي‌شد يا بحثي علمي به ميان مي‌آمد.

محراب
در مورد محراب مسجد حضرت رسول اكرم (ص) در كتابها آمده است كه محراب در محلي ساخته شده است كه حضرت رسول در آنجا نماز مي‌گزارده است. در اينكه محراب فعلي در همان مكان ساخته شده، هيچ ترديدي نيست. وليد زماني كه دستور توسعه مسجد را داد عمروبن عبدالعزيز بر جايگاه نماز رسول خدا محرابي ساخت.
البته محراب ديگري نيز در مسجد ساخته شده كه محل نماز برخي از خلفا بوده است.

ستون‌هاي مساجد
زماني كه پيامبر اكرم (ص) مسجد اول را ساخت، مسجد كوچك، محقر و ساده بود. مساحت مسجد اول به اندازة‌330 متر مربع (15 متر در 22 متر) بود براي ساخت مسجد از درختان خرما استفاده شد. اين درختان بودند كه ستونهايي مسجد را شكل دادند. در كنار همين ستونها (يا اسطوانه‌ها) بود كه اتفاقات بزرگ مدينه حضرت رسول رخ داد. از هر ستوني خاطره اي ويژه باقي ماند. خاطره‌اي كه حاصل مجموعه‌اي از اتفاقات بود و بعدها هر كدام به شكلي رنگ تقدس گرفت. هر بار كه مسجد بازسازي مي‌شد. محل اين ستونها تغيير نمي‌كرد. جز اينكه ستونهايي جديدتر و مستحكم‌تر به جاي ستونهاي قديمي مي‌نشست. امروز مسجد نزديك به 706 ستون دارد.

ستون حرس (اسطوانه الحرس)
ستون حرس يا ستون  حراست يا ستون نگهباني ستوني بود كه علي بن ابيطالب (ع) كنار آن مي‌ايستاد و از رسول خدا حفاظت مي‌كرد بعدها وحي شد كه خداوند از رسول خدا حفاظت مي‌كند و اين وظيفه از دوش علي بن ابيطالب (ع) برداشته شد. اين ستون را به نام مصلاي علي نيز مي‌شناسند.

ستون توبه (اسطوانه التوبه)
ستون توبه يا ستون ابي لبابه خاطره تكان دهنده‌اي از ابولبابه يكي از اصحاب رسول خدا را در حافظه خود دارد. جنگ ميان مسلمانان و يهود بني قريضه شدت گرفت. علت جنگ، خروج يهودياني بود كه ماليات نپرداخته بودند. مسلمانان به قلعه يهود حمله كردند تا كار به ملاقاتي از سوي نماينده مسلمانان و يهود رسيد. ابي لبابه كه يهودي مسلمان شده بود به نمايندگي از مسلمانمان به ملاقات يهوديان رفت، اما در ملاقات با آنان به رسول خدا خيانت كرد. اين اتفاق در او ديري نپاييد. پشيمان شد و رو به توبه آورد. ابولبابه خود را در مدينه و در مسجد پيامبر به ستوني بست و توبه كرد. آنقدرگريست تا توبه او مقبول افتد و سرانجام خداي چنانكه در قرآن آمده توبه او را پذيرفت. خبر را به او دادند، اما او نپذيرفت تا پيامبر آمد و ريسمان را از ستون و گردن او باز كرد. از آن پس بسياري از مسلمانان ستون توبه را محلي خاص براي نماز خواندن و طلب آمرزش از خدا مي‌دانند.

ستون وفود (اسطوانه الوفود)
يكي از كارهاي روزانه رسول خدا (ص) ملاقات با سران قبايل بود. سران قبايل كه طرف مذاكره پيامبر بودند چه بسيار كه مي‌آمدند تا در مورد مسائل سياسي جهان اسلامي گفتگو كنند. اين مذاكرات در جوار ستوني انجام مي‌گرفت كه امروز آن را به نام ستون وفود مي‌خوانند.

ستون سرير (اسطوانه السرير)
نام محلي است كه رسول خدا در ايام اعتكاف در آنجا به سر مي‌برد براي حضرت در آن محل برگهايي از درخت خرما پهن مي‌كردند تا استراحت كند.

ستون عايشه يا ستون مهاجرين (اسطوانه المهاجرين)
در تابلويي بر ستون نوشته اين ستون، ستون عايشه نام دارد. از سوي ديگر به اين ستون، ستون مهاجرين هم گفته‌اند. شايد علت نامگذاري اين بود كه مهاجرين معمولاً دركنار اينس تون مي‌نشستند و با همديگر سخن مي‌گفتند.

ستون حنانه (اسطوانه الحنانه)
رسول خدا (ص) در آغاز بر تنة خرمايي تكيه مي‌كرد و خطبه مي‌خواند. نوشته‌اند زماني كه براي آن حضرت منبر ساخته شد از اين درخت ناله‌اي برخاست شبيه ناله شتر ماده‌اي كه از بچة خود جدا شود و از اين رو، ستون را ستون حنانه ناميدند.

مقام جبرئيل
مقام جبرئيل مكاني بوده است كه جبرئيل در آنجا بر رسول خدا (ص) وارد مي‌شد. اين مقام در داخل حجرة شريفة قرار دارد و فعلاً قابل دسترسي نيست.

درهاي مسجد
مسجد النبي چندين در دارد:
باب الرحمه: در غربي
باب جبرئيل: در قسمت شرقي
باب السلام: در ديواره غربي
باب النساء: دري كه به رفت و آمد زنان اختصاص داشت.
ديدن مسجد اگر كه تاريخ آن را نداني و نشناسي در تو احساس شگفتي و عظمت را به وجود مي‌آورد، اما اگر آن را بداني و بشناسي بي‌شك تو را دچار نوعي پيوند عميق با گذشته مي‌كند. پيوندي كه آدمي را از ديوارة احساس‌هاي سطحي عبور مي‌دهد و به عمق معنوي وارد مي‌كند.
 
15/34/82 / روز سوم (مسجد رسول خدا)
صبح ساعت چهار با زنگ ساعتم بيدار شدم مسعود غلامي و آقاي فضل الهي هم بيدار شدند و به اتفاق به حرم رسول الله آمديم و اقامه نماز صبح در جاذبه حريم رسول الله و بعد من به هتل برگشتم و دوستان به بقيع رفتند.
ساعت هفت و نيم دوباره بيدار شدم به رستوران براي صرف چاشت رفتيم امروز تخم مرغ آب پز هم اضافه شده بود. عسل، كره پنير شير و چاي صبحانه تكميلي را تشكيل داد. امروز ساعت هشت و نيم چندين زن جلوي در هتل آمد تا مجاناً زائرين را به فروشگاه ببرد و تقريباً اكثريت همسفران جمع بودند. جالب بود چرا هيچ وقت تمامي افراد يكجا جمع نمي‌شوند حتي براي زيارت و دعا و حالا نمي‌داني كه براي سوار شدن به اين ماشين‌ها چه تعجيل‌ها مي‌كردند خلاصه سوار بر مركب‌هاي كولر دار شديم و به يك فروشگاه تاناكورايي عربستاني رفتيم كه حتي لباس‌هاي ميدان مولوي ما به آن‌ها شرف داشت، به يك كلام كه ما را به بنجل فروش‌ترين فروشگاه مدينه بردند و كه سر و صداي همه درآمد و دوباره سوار ون شديم، هركدام از حاجيه خانم‌ها نشاني و نامي از فروشگاهي را مي‌گفتند و راننده هم نق و غرهاي عربي مي‌زد و دوباره ما را به فروشگاه ديگري برد در  حد متوسط كه باز هم مقبول طبع نيافتاد و همه بر مركب‌ها سوار شدند.
در عربستان رسم است كه فروشگاه‌ها اتوموبيل‌هاي را كرايه مي‌كنند و به هتل‌ها مي‌فرستند تا زائران را مجاناً به اين فروشگاه‌ها بياورند تا آت و آشغال‌هاي خود را به اين خلق‌الله بياندازند و خصوصاً از نوع ايراني كه بيشتر از آنكه بفكر كسب معنوي فضاي مدينه باشد به فكر سوغات‌هاي خاله خانباجي‌ها مي‌باشد.
راننده ون كلي غر و لند كرد كه من خسارت ديدم و در بين راه به پمپ بنزين رفت و ده ليتر بنزين زد و اينجا بود كه بر ما مكشوف شد كه بنزين در عربستان ليتري يك ريال است كه به پول ما مي‌شود دويست و بيست تومان. و نكته جالب اينكه قيمت يك ليتر بنزين مساوي است با يك قيمت يك قوطي كوكاكولا و تو خود بخوان حديث مفصل از اين مجمل
با اين حساب آيا بنزين در عربستان گرون نيست؟ شايد كه ارزش پولي ما پائين  است و شايد كه نه و البته لابد، سقوط ارزش پولي ما اتفاقي است ما را سال‌ها سال از پيشرفت باز خواهد داشت و تورم اقتصادي پدر صاحب اين مردم بي‌صاحب را در خواهد آورد.
باري راننده ون ما را در ضلع غربي حرم پيغمبر پياده كرد و من و مسعود و آقاي فضل الهي به مغازه‌هاي آن سمت سري زديم. و من يك پيراهن زنانه خريدم به هفت دلار و با اين اولين خريدم بود. و البته من دلار داشتم و مغازه‌دار جوانكي بود كه تبديبل و حساب كرد دلار برايش سخت بود كه بعد از كلي ضرب و تقسيم كردن توانستم حاليش كنم.
ارزش هر ريال سعود معادل دو هزار و دويست ريال ايراني است.
1 ريال سعودي = 220 ريال ايراني
1 دلار آمريكا = 8200 ريال
1 دلار آمريكا = 2/37 ريال سعودي

و تو ببين ارزش ريال تا ريال        ميان ماه من تا ماه گردون      تفاوت از زمين تا آسمان است
و جلوي پاساژ يك فقره اتوي كوچك مسافرتي خريدم به 7 ريال سعودي و يك هزار و پانصد و چهل تومان خودماني، كه البته مدتها بود دنبال اين اتو مي‌گشتم، چرا كه در مسافرت‌ها يكي از مشكلات عمده بود اين اتو و لباس‌هاي تا خورده و نمونه آن را چندين سال قبل در سفر گلوبال مارچ در زاهدان در دست خانم شيخ محمد ديده بودم و خوشم آمده بود.
به همراه دو هم اتاقي‌ام از سمت شرقي و شمالي بقيع بطرف حرم آمديم و در آن حدود از دستگاه‌هاي اتوماتيك يك قوطي پپسي خريديم و نوش جان كرديم اين دستگاه‌ها پول كاغذي يك را قبول كرد مطمئنم اگر اين دستگاه در ايران بود حتماً در آخر روز بجاي پانصد توماني يا هزار توماني بوشورهاي آينده‌سازان يا كلاسهاي كنكور  و كلاسهاي آموزش آرايشگري در دستگاه جمع شد و ايضاً به جاي نوشابه، قوطي محلول آرسنيك تحويل خلق الله مي‌شد.
بعد از صرف قوطي‌هاي نوشابه آمريكايي در سرزمين وحي به طرف ضلع شمالي حرم در يك پاساژ تر و تميز رفتيم و به يك لباس فروشي كه ماننتويي ديدم كه خوشم آمد، طرف گفت هفتاد ريال سعودي، و من گفتم بيست ريال كه طرف قبول نمي‌كرد و با توجه به اينكه مي‌دونست ايراني هستم گفت «جاجي شصت ريال. علي دايي» كه من هم درآمدم: سي ريال محمد الديعه
هميشه از فوتبال عربستان بدم مي‌امد و معتقدم ايران از مالديو پنجاه گل بخورد اما عربستان را ببرد و حالا نام فوتباليست‌هاي دو كشور وسيله معامله ما شده بود خلاصه مانتو را خريدم به چهل ريال و از مغازه بيرون آمديم به طبقه بالايي پاساژ رفتيم مسعود غلامي يك صندل ديده بود ولي گرون به صد و نوزده ريال و بعد هم دو كفش ديگه زنان كه مجموعاً مي‌شد سيصد و هفده ريال و من براي چونه زدن به كمك رفتم و يك ساعتي جهد و تلاش كردم كه هيچ ميسر نيافتاد، چرا كه مغازه نمايندگي كفش مارك ميلاد Mliano ايتاليا را داشت و چهره فروشنده را ديدم و فهميد عرب عربستان نيست و پرسيدم كن يو اسپيك انگليش
كه طرف گفت: يس
و خلاصه صحبت ما گل انداخت طرف سوري بود و از شهر دمشق و من هم آمدم كه پارسال دمشق بود و از اين حرفها و چسي. اينكه فيلمسازم آنجا يك فيلم براي پناهندگان فلسطيني ساختم و با تمام اين حرفها طرف هيچ تخفيفي نداد، بعد از خريد كفش‌ها به هتل برگشتم چون دوربين عكاسي همراه بود و براي نماز نمي‌توانستم با آن داخل مسجد حرام شوم.
نماز ظهر را با جماعت خواندم و عصرها هم پشتش بستم و به هتل برگشتيم. و ناهار و بعد خواب تا ساعت چهار.
از خواب كه بيدار شدم به حرم رفتم و نمازي خواندم و قلمزدم تا نماز مغرب با بچه‌هاي جلوي باب جبرئيل قرار داشتيم و بعد با هم رفتيم بازار افغاني‌ها كه هيچ چيز نخريديم و براي شام به هتل برگشتيم بعد از شام به اتاق آمديم و آقاي توكلي هم آمد و شروع به نصيحت كه زن بگير و خاطرات زن گرفتنش تعريف كرد و بعد براي دعاي كميل به كنار بقيع رفتند. من آخرين نفر بودم و دعا كه تموم شد رفتم و كمي عكس گرفتم و به هتل برگشتم و با هم اتاقي‌ها به گفتگو تا شب از نيمه گذشته خوابيديم.

16/3/82 جمعه روز چهارم
صبح ساعت چهار بيدار شديم و به حرم رفتيم و اقامه نماز، خدا پدر و مادر سيد ابراهيم نبوي را بيامرزه، عجب سفرنامه خوب و دقيقي نوشته، فكر نمي‌كنم هيچكدام از اين مراحع تقليد، سفرنامه دقيق و كاملي به اندازه اين طنزنويش و روزنامه‌نگار نوشته باشد، ديروز كه در مسجد النبي سفرنامه‌اش را براي دومين بار مي‌خواندم، درباره نماز صبح جمعه‌ها نوشته بود و اينكه در نماز صبح جمعه از سوره‌هاي سجده‌دار استفاده مي‌شود. و اينطور شده پيشنماز در نماز صبح سوره سجده‌دار خواند و در وسط نماز همه به سجده رفتند و من هم. و بعد از اتمام نماز اكثر ايراني‌ها گيج شده بودند و نماز را دوباره خواندند.
بعد از نماز صبح به هتل برگشتم و خواب و خواب خواب خواب كه اصلاً زندگي من در خوابي گذشت «اي كه پنجاه رفت و در خوابي مگر اين پنج روزه را دريابي»
در قبرستان بقيع جملاتي درباره مرده ها و قبرستان بر تابلوهاي آهني با مضمون زير نوشته شده:
1 – زيارت قبور صرفاً به منظور ياد كردن آخرت مشروع گرديده است و پيامبر گراميمان (ص) – فرمودند (اني كنت قدنميتكم عن زياره القبور فزورها فانها تذكر بالاخره) ترجمه: من شما (از زيارت قبور باز مي‌داشتم. اكنون قبرها را زيارت كنيد زيرا آخرت را به ياد مي‌آورد.)
2 – خواندن مردگان، دست كشيدن به قبرهاي آنان، كمك خواستن از آنان، طلب شفاعت از آنان و طلب برآوردن حاجت از آنان جايز نيست.
3 – براي رسيدن به مقصود و دور كردن مشكلات خويش فقط به خدا رجوع كنيد و هيچ كسي را به جز به كمك نخوانيد خداوند متعال مي‌فرمايند (و ان يمسك الله بضر فلاكاشف له الا هو) ترجمه: و اگر خداوند ضرري به تو برساند جز خود او هيچ كسي آن را دور نخواهد كرد.
4 – پيامبر اكرم (ص) مي‌فرمايد: هرگاه چيزي خواستي از خدا بخواه و هرگاه كمك خواستي از خدا كمك بجوي
5 – بالا رفتن بر كوه احد يا جبل رمات را باعث بركت مپنداريد و بدانيد كه از هيچ جا به قصد تبرك خاك و سنگ گرفتن جايز نيست.
وقتي بيدار شدم ساعت از نه گذشته بود مسعود غلامي در خواب آقاي فضل الهي هم نبود، سري به يخچال زدم يه موز و يه سيب خوردم ولي جواب اين شكم لامروت را نداد به رستوران رفتم، كافه تعطيل بود اما دو بسته نون نصف و نيمه گرفتم به همراه پنير و مربا به اتاق برگشتم و نوش جان فرموديم و در همين حين مسعود هم بيدار شد و آقاي فضل الهي هم آمد، حدود ده و نيم بود كه همگي بيرون زديم به قصد خريد، قربت الي الله. به حوالي بعثه در شارع علي ابن ابيطالب كه جزء آت آشغالات زوار پسند و چيزي نبود، بنجل‌هاي كه به خلق اين خلق مي‌اندازند حرف ندارد و چه پولي توي جيب سعودي! بيخود نيست كه اين همه شورلت و مري كوري و فوردهاي آخرين مدل زير پاي بچه دماغوهاي عرب است كه خدا شلنگ نفت را حفظ كند و پول زوار را بركت بدهد و كار به آنجا رسيده است عرب جماعت كارها پائين درجه را ديگر انجام نمي دهد و عمله و اكره بنگلادشي و فيليپيني را مي‌آورد تا جارو بزنند و توالت پاك كنند.
خلاصه ظهر شد و برگشتيم و چون نماز جمعه بود چه قيامتي بود و لي من به حرم نرفتم در اتاق ماندم و عجب اشتباهي. ايكاش آب هندوانه كمتر بود تا مي‌ديدم نماز جماعت وهابي را كه تفاوتش با نماز جمعه تهران چه بود و ساعت چهار سه دستگاه اتوبوس بنز آمد در جلوي هتل و جماعت را براي ديدن احد و مساجد سبعه و مسجد قبا برد.
احد تپه ايست سه چهار كيلومتري شمال مدينه، چيزي شبيه همان فيلم محمد رسول الله و قبور شهداي جنگ در كنار همان تپه و تعداد زيادي دستفروش و بنجل فروش‌ها عربي و عموماً زنان پوشيه دار كه تسبيح و گياهان داروي و لباس‌هاي ارزان مي‌فروختند. و فكر كردم عجب فيلمي بود، فيلم محمد رسول الله، كه همه آنچه را حجاج مي‌بيند همان است كه در فيلم بود.
وقتي وارد احد مي‌شوي صداي شمشير ياران حضرت رسول و دشمنان را مي‌شنوي، صداي سم اسبان در گوشت طنين افكن مي‌شود صداي سيمه نيزه‌ها و هروله جنگ و در وسط آنان آنتوني كويين را مي‌بيني كه شمشير كشيده و وسط ميدان شجاعانه مي‌جنگد، كتاب جلال عزيز درباره احد نوشته است.
تصميم داشتم در اين سفر نوشته‌ايم تنظيم كنيم با عنوان “مقايسه سه سفرنامه” كه شامل سفرنامه خسي در ميقات جلال آل احمد و مناسك حج دكتر علي شريعتي و سفر به خانه آزاد شده سيد ابراهيم نبوي باشد. وقتي كه بيشتر دقت كردم ديديم كه نمي شود و خصوصاً كتاب دكتر شريعتي فرمتي متفاوت دارد و مقوله‌اي جدا نگارش دكت يك متن انقلابي است و دو كتاب ديگر سفرنامه ايست مستند و هر كدام به زبان خود، پس در مرحله اول دكتر علي شريعتي گرامي را جدا از اين مقوله است. پس مي‌ماند جلال و سيد ابراهيم با توجه به تنبلي ذاتي بعيد مي‌دانم كه بتوانم در اين سفر به اين مقوله كامل به پردازم بنابراين سعي مي‌كنم هر كجا كه فصل مشتركي باشد آنها را كنار هم بياورم.
در احد كه بوديم مسجد حضرت حمزه تعطيل بود و نتوانستيم زيارت كنيم. در جلوي مزار شهداي هشت تابلو به زبان‌هاي انگليسي، فرانسه، آلماني، تركي، فارسي، اردو عربي و هندي  بود
مزار شهداي احد محوطه است در حدود پنجاه درصد متر با ديوارهاي به ارتفاع دو و نيم متر و سفيد رنگ كه در اصلي آن در ضلع جنوبي محوطه و روبروي كوه احد است.
همانطور كه سيد ابراهيم نبوي نوشته، در جلوي كوه احد بنجل فروش‌هاي جمع هستند و عموماً زنان سياه با پوشيه‌ها بلند كه البته به زيبايي آن مي‌افزاد و در  چشمانشان رازي ناخوانده را مي‌نمايد و گاه برق چشمي تو را مي‌گيرد، چشماني سياه سياه مثل شب مثل شبق. ببين در سرزمين وحي هم دلت كجاست؟ به چه فكر مي‌كني تو اينجا آمده‌اي كه آدم شوي، دل از هر چه دنياست ببري، كمي به درون خودت فرو روي به پيچاپيچ دالون‌هاي ذهني‌ات نزديك شوي، خدا را بيشتر به ياد آوري، سعي كني كه خالص شوي و پاك شوي از هر چه غير اوست و حالا چشمان سياه چند زن بربر و بدون بيابان‌هاي پر از خار عربستان تو را به چه رازهاي وا مي‌دارد؟ اما فكر كنم در اين موضوع من تنها نبودم كه حاجي فضل الهي  هم اين نكته را يادآور شد و حتي جلال عزيزم در ميقاتش كه چون خس شده بود گفته است: مي‌شد به صورتش نگريست و چه بزرگ بود و چه نارنجي ماتي داشت و جوانه زن زيبايي داشت گدايي مي‌كرد عرب بود و لثام بسته بود. جلو كه آمد در چشمش خنده‌اي ديدم كه در غير فصل حج بايد ديد. و چه چشم‌هايي عين چشم آهو. كه اين همه در شعر خوانده‌اي، اما مثل همه گفته‌هاي ديگر تا سر خودت نيايد نمي‌بيني…. عباي سياهش سخت نازك بود و زير آن پيراهن دراز پاره‌اي به تن داشت حتماً سردش بود. از پستان‌هاي رك زده‌اش مي‌گويم كه زير پيراهن جم نمي‌خورد….
خودمانيم جلال از من خيلي با تجربه‌تر بود كه چيزهاي زيادي ديده بود و من نديدم. تفاوت يك پخته و خام در همين است ديگر بگذريم كار دارد به جاهاي باريك مي‌كشد….
چيز ديگري دوباره ديدم و بارها تكرار شد تابلوي كاروان ما بود با نام كاروان حاج عباس توكلي، كه متفاوت از هم نام‌ها بود كه نام هر كاروان اسم و صفتي بود از كاروان مثل كاروان ياران ابراهيم خليل، كاروان دشت ميقات و… و كاروان ما به نام مدير آن بود…
سيد ابرراهيم نبوي در كتاب سفر به خانه آزاد شده مي نويسد:
قبرستان شهداي احد، حالا ديگر با مدينه فاصله‌اي ندارد. صحنه‌اي كه گاه ميداني بزرگ و دشتي عظيم تصور مي‌شود منطقه كوچكي است. تمام اين ميدان جنگ را در پنج دقيقه با ماشيني مي‌توان رفت و ديد كوه احد، اما در خود نيرويي نهان دارد، تصويري افسانه‌اي يا خاطره‌اي غريب از تاريخ، وقتي از اتوبان مي‌پيچي و تصوير كوه در چشمانت جايي گيرد نيرويي عظيم بر تو هجوم مي‌آورد. گويي تمام سنگها خاطره آن تاريخ را در خود نهان كرده و احساس آن شكست و ناكامي را باز مي‌گويند، مي‌گويند واقعه و حادثه در اشياء و محيط باقي مي‌ماند و هر سنگي و هر زميني و خاكي حافظه تاريخي است و شايد از اين روست كه واقعه را گاه ممكن است كه نشنيده باشي و نشناسي، اما چون در محيط كارزار واقع مي‌شوي همان احساس گويي كه به تو هجوم مي‌آورد.
مي‌بيني كه خبر شهادت رسول الله (ص) دهان به دهان مي‌گردد و مسلمانان را وحشت‌زده مي‌كند و منافقان را به فرار وا مي‌دارد و مي‌شنوي كه پيامبر مي‌گويد من نيز انساني چون شما هستم مي‌بيني كه فاطمه زهرا در سوگ حمزه سيد الشهدا هرز گاهي كه دلتنگ مي‌شود رو به احد مي‌گذارد و آواي مرثيه‌ساز مي‌كند و دررثاي آنكه استوار چون كوه در كنار برادرزاده ايستاد تا دژي باشد سخت و نفوذناپذير، مي‌گويد. مي‌بيني پيامبر را كه پس از رفتن حمزه سيد الشهدا گاه كه تنها مي‌ماند مي‌گويد:
- كجاست حمزه سيد الشهدا؟
امروز از تمام آن حادثه زميني مانده خشك و سياه، ديواري سفيد بر دورش، گويي كه تمام تاريخ را محاصره كرده و پنها كرده‌اند، بر ديوار پنجره‌هايي است از فولاد تا حداقل رابطه ميان زائران با واقعه را نشان دهد و دري كه بسته است، دري كه به روي تاريخ بسته است و جز مشبكي سياه راهي به مزار شهداي احد وجود ندارد.
از در نگاه مي‌كنم تا از خاك بشنوم هر آنچه در حافظه خويش نهان كرده است. باد زوزه مي‌كشد وگورستان انگار نه كه گورستان است، جز قطعه‌هايي از بتون كه به تمثيل مزار شهداي احد نهاد شده هيچ نيست. گنجشكي نيز در آنجا آرام نمي‌گيرد. گنجشكي از مواجهه باباد گريخته و بر زمين نشسته، شايد او مي‌شنود آنچه به گوش من و ما نمي‌رسد. آرام نمي‌گيرد. سرگردان است. مي‌خواهد بال بزند كه باد امان نمي‌دهد. و جست وخيزي مي‌كند و از چشم من پنهان مي‌شود. نرده‌هاي سبز و تازه رنگ زده‌اند، با رنگ سياه، گويي پنهان كردن اين سبز تنها از آن رنگ سياه بر مي‌آيد. و بالاتر از سياهي رنگي نيست. دوازده قوطي رنگ با آرم US Paints رها شده در قبرستان به من مي‌فهماند كه براي آنها كه درها را تازه رنگ كردند فرقي نمي‌كرده كه اين‌ها را به زباله‌داني بيندازند يا تاريخ را به زباله‌داني رنگ سبز بدل كنند.
در قبرستان جز تسبيحي كه گويي از دست زائري پرتاب شده، قوطي‌هاي پلاستيكي آب معدني است و دستمال كاغذي‌هاي مصرف شده و ظروف خالي پرتاب شده در مزار.

در احد خيلي نمانديم، حداكثر يك ربع وحتي نشد كه به بالاي تپه برويم ، سريع همه را سوار اتوبوس‌ها كردند من دويدم و از دور عكسي گرفتم و آمدم. از يكي از هم كارواني‌ها خواستم كه از من عكس بگيرد و نگرفت و دويد و رفت و ناخواسته يك فحش پدر مادردار ازدهانم درآمد. بخود كه آمدم خنده‌اي از خجالت به خودم زدم كه بي‌معرفت تو اينجا آمده‌اي بدنبال معرفت. حالا چرا فحش مي‌دهي مگر ارث پدرت را طلبكاري؟ به اتوبوس آمدم و به مساجد سبعه رفتيم، درباره مساجد سبعه سيد ابراهيم نبوي توضيح كاملي دارد و من از سر تنبلي نوشته‌هاي او را عيناً مي‌آورم كه:
مساجد سعبه (هفتگانه)
وقتي جنگ خندق اتفاق افتاد تمام كفر در مقابل اسلام قرار گرفت. سلمان فارسي كه پيشتر از اين خندق را به عنوان يك شيوة دفاع در جنگ مي‌شناخت پيشنهاد كرد تا در مدينه خندقي حفر شود تا دشمنان نتوانند به راحتي به لشكر اسلام حمله كنند خندق را كندند و در آن مستقر شدند. جنگ مدتي طول كشيد، بدون اينكه درگيري رخ دهد. كفار اين سوي خندق بودند و مومنين آن سوي آن. حضرت زهرا (س) در اين فاصله گاه از فاصله دور براي پدر بزرگوارش نان مي‌برد و جنگ ميان مسلماناني كه در فشار و گرسنگي بودند با كفار ادامه داشت. در جنگ خندق عمروبن عبدود دلاور عرب كه حضورش در جنگ همواره ديگران را به وحشت مي‌انداخت هماورد مي‌طلبد و عرب كسي را هماورد او نمي‌دانست جز علي (ع). وقتي جنگ به آنجا رسيد كه پهلوانان حريف بطلبد در مقابل رجز خواني عمروبن عبدود بن عبدود كسي به جنگ حاضر نشد، عمر خواست به ميدان برود كه پيامبر به او اجازه نداد. اين دعوت به سه بار مكرر شد، تا آنكه اميرالمؤمنين علي (ع) بهجنگ عمرو رفت. گويي تمام اراده و نفرت كفر در عمرو خلاصه شده بود و تمام قدرت اسلام در ذهن و روح و بازوي علي (ع). پيامبر (ص) در اينجا بود كه گفت:
- همه كفر در مقابل همه اسلام ايستاده است.
طولي نكشدي كه اين كارزار يكسويه شد. در ميان نفس‌هاي حبس شده سينه، علي ديده شد كه بر سينه عمرو نشسته است و چيزي نمانده تا جان او را بگيرد. اما عمرو كينة شكست را در بزاق دهان جمع كرد و آب دهان را با نفرت به صورت علي پاشيد. علي خشم را در سينه‌اش انباشته ديد و خودرا بر سر دوراهي، دل را در خداي خلاصه كند و جز بخاطر او شمشير بر كسي فرود نياورد؟ يا به كينهاهانت اين جاهل عرب جانش بستاند؟ زمان گذشت و شمشير فرود نيامد. علي از جاي برخاست. خشم خود را فرو خورد و به سئوال د يگران كه از عمل او به شگفت آمده بودند پاسخ گفت. او صبر مي‌خواست و تحملي تا دل از كينه وخصومت شخصي خود ازدشمنش تهي كند و آنگاه شمشير فرود آورد. عمروجان ازاين مجادله به در نبرد، اما نه به سزاي اين جسارت،  كهعلي بزرگتر از كينه بود، بل به سزاي دشمني عمرو با اسلام و پيامبر و دين خدا، با مرگ عمرو جنگ نيز به تمامي به سوي دين خدا و پيامبر اسلام به پايان آمد.
سالها و قرنها از آن جنگ گذشته است، بادها وزيده و بارانها باريده است. زمين پيرتر شده و آدم روزگار خويش به پيش برده است. كوهها را زمان سائيده و از ارتفاع آنها كاسته و دره‌ها پر شده‌اند و خندقي كوچك نيز زماني طولاني نمي‌طلبد تا با خاك برابر شود.
امروز در جوار خندق، يا روي آن بزرگراهي است عريض و پاركي محقر كه مساجد هفت‌گانه بر آن قرار دارند. اين مساجد مكانهايي بودند كه بزرگان حاضر در صحنه خندق در آنجا به عبادت خداي مي‌پرداختند.
1) مسجد سلمان (محل عبادت سلمان)
2) مسجد علي بن ابيطالب (ع)
3) مسجد حضرت زهرا (س)
4) مسجد عمر 5) مسجد ابوبكر صديق
5) مسجد فتح (كه در آن پيغمبر ايستاد و باري پيروزي مسلمانان دعا كرد)
6) مسجد ذوقبلتين
براي رسيدن به مساجد سبعه از بزرگراه ابوبكر صديق به سوي اين مساجد حركت مي‌كنيم.

اما خوشبحال سيد ابراهيم كه تونسته بود بيشتر مساجد را ببيند، چرا كه وقتي كه ما رفتيم، در آن محل در حال ساخت و ساز بودند و توانستم تنها مسجد سلمان و مسجد فتح را ببينم و در مسجد فتح دو ركعت نماز تهيت بخوانم. اينجا هم مثل بقيه جاها كه محل گذر ايراني‌هاست بنجل‌ فروش‌هاي فراواني بودند كه “حاجيان بعد از اين” علاوه بر زيارت مساجد به زيارت مساجد سوغاتي رفتند و به خريد مشغول و حاجي توكلي به زور جماعت را سوار اتوبوس كرد و به طرف مسجد، مسجد قبا در واقع اولين مسجد اسلام است وحتي قبل مسجد النبي در مدينه، اين مسجد و سه كيلومتري شمالي مسجد الرسول واقع است. مسجدي است سفيد رنگ و زيبا كه در شب نورهاي زيادي آن را زيباتر مي‌كند. روحاني كاروان مي‌گفت زيارت قبا به اندازه‌ زيار يك حج عمره مفرده ثواب دارد. و همين عبارت بر سنگي جلوي در مسجد نوشته بود اين مسجد در واقع متعلق به زماني كه حضرت رسول از مكه به مدينه حركت كرده و قبل از رسيدن به شهر مدينه چند روزي در محل قبا مي‌ماند تا حضرت علي (ع) به همراه زنان پيغمبر به او برسند و همگي به مدينه بروند و در طي اين چند روز در اين مسجد اقامه مي‌كند و اين مي‌شود اولين مسجد اسلام
سيد ابراهيم نبوي درباره مسجد ذوقبلتين نوشته است:
مسجد ذوقبلتين
مسجد ذوقبلتين، مسجد تقريباً بزرگ و خوش ساخت است.ديدنش مرا به ياد لطيفه‌اي معروف مي‌اندازد، مي‌گويند خبرنگاري از حاكم كشوري در مورد آثار تاريخي آن كشور پرسيد. حاكم گفت: بله، ما اخيراً آثار تاريخي زيادي ساخته‌ايم.
يكي از مكانهاي ديدني و قابل توجه مدينه كه نقش تاريخي و مهمي در تاريخ صدر اسلام دارد مسجد ذوقبلتين است. مسجدي كه آنجا در هنگام نماز ظهر، در يك روز دوشنبه به پيامبر وحي شد تا قبله را از بيت‌المقدس به كعبه تغيير دهد،آن روز نيمي از نماز به سوي بيت‌المقدس خوانده شد و نيم ديگر آن به سوي كعبه.
مسجد ذوقبلتين يكي از همان بناهاي تارخي است. مانند مسجد قبا، يا بسياري اماكن ديگر،گاه آرزو مي‌كنم كاش بقيع لااقل به همين شكل بيابان و اين وضع آشفته باقي بماند تا لااقل احساس و فضاي تاريخي آن زنده باشد و خدا نكند كه سعودي‌ها در آنجا هم به فكر ساختن يك بناي تاريخي ديگر بربيايند.
مسجد ذوقبلتين مسجد سفيدي است با ديوارهاي بلند سفيد، بالاي ديواره گچ‌بريهايي است كه ما را به ياد معماري هند مي‌اندازد و بر ميانه ديوار شكاف‌هايي طولي، در ورودي از چوب كنده‌كاري شده است. تابلوهايي الي مصلي النساء به بانوان خاطر نشان مي‌كند كه به بالا بايد بروند. در پشت مسجد راهرويي طولاني است. در راهرو و در صحن مسجد لوسترهايي از برنج با زنجيره‌هايي طولاني از سقف بلند آويخته است. مسجدي است كه وقتي درست به آن نگاه مي‌كني شايد جز نشانه‌هايي كه از هنر اسلامي وجود دارد اثري از خدا و پيغمبر در آن نيست. محراب مسجد آراسته است و كنار آن منبري چوبي، منبر بلند است، بالاي آن چيزي شبيه تاج و شكل آن كمابيش به تخت سلطاني مي‌ماند. دري هم دارد، احتمالاً براي اينكه بتوان آن را قفل كرد. پنكه‌اي در بالاي منبر احتمالاً براي بادزدن سخنران نصب شده و چراغ مطالعه‌اي كه با فضاي شيك مسجد سازگار نيست به بالاي منبر پيچ شده و احتمالاً حاصل آن جبران كمبود نورانيت آن عالي جناباني است كه قرار است بر منبر جلوس كند، وقت به منبر نزديك مي‌شوي ساعتي را در د اخل منبره، روبروي سخنران مي‌بيني. ساعت احتمالاً برنامه وقت سخنران را تنظيم مي‌كند. براي اينكه به موقع فرمايشات را به پايان برساند و خلاص، روي منبر كنده كاري شده و در منبر قفل است.
در محوطه مسجد سه لوستر عظيم فلزي (برنجي) با قطر 4 متر و 3 متر و 4 متر (تقريباً) خودنماي مي‌كند.
چنانكه گفته‌اند مسجد اخيراً ساخته شده است. تابلويي بيرون مسجد همين را گواهي مي‌دهد كه در تاريخ 21/11/1987 ميلادي مطابق 30/3/1708 هجري قمري مسجد قبلتين توسط ملك؟ محمدبن عبدالعزيز آل سعود خادم حرمين شريفين افتتاح شده، ظاهراً در جريان بازسازي مسجد قبلة رو به مسجد الاقصي به بهانة اينكه ممكن است كسي به آن طرف نماز بخواند خراب شده و به جاي آن با زبانهاي عربي، انگليسي، اردو، تركي استامبولي و فارسي چنين نوشته شده است.

بسم الله الرحمن الرحيم
اين آيت كريمه بر سيدنا محمد رسول الله صلي الله عليه و آله و سلم در مدينه منوره نازل شده بود تبديلي قبله به طرف بيت الله حرام در آن وقت كه قبله بيت المقدس بود به اين سبب بيت الله حرام قبله مسلمانان تا روز قيامت گشت. پس نماز خواندن فرض باشد يا نقل به طرف بيت المقدس جائز نشد.
روي زمين مسجد مي‌نشينم، احساس مي‌كنم تنها اثري كه از مسجد ذوقبلتين باقي مانده است فقط همين مكان است. آيا ممكن است سال‌ها بعد حكومت سعودي مسجد را از آنجا بردارد و به فاصله‌اي دورتر ببرد؟ آيا ممكن است جهت قبلة مساجد را تغيير دهد؟ آيا ممكن است روزي همين بلا را سر مسجد الحرام هم بياورند؟ تمام اين سئوالها را در ذهن مي‌گردانم و از آنجا بيرون مي‌روم. پايين دستشويي و وضو خانه مسجد است و بالا قسمت زنانه.
با تابلوي مالي مصلي النساء – زنان به سمت قسمت زنانه مسجد مي‌روند. بعد از پنجاه و سه پله سنگي و چند پيچ مي‌توان به شبستان مسجد رسيد. مسير آنچنان پله‌هايي سنگيني دارد كه پس از طي پله‌ها اولين واكنش نفس نفس زدن شديد است. ورودي در مسد روبروي قبله است. سالن مستطيلي در سمت چپ در ورودي قرار گرفته كه به اطاق‌هاي هلالي گچ بري شده تزئين شده است. اين سالن به سه سالن ديگر راه دارد. از هيچ پنجره يا دريچه‌اي نمي‌توان قسمت پائين مسجد را ديد. سقف كوتاه است و از بعضي پنجره‌هاي مشبك چوبي شعاع خورشيد داخل مسجد مي‌ريزد.
اين تمام داستان مسجد ذوقبلتين است. مكاني و ساختماني تازه با يك معماري من درآوردي و يك بازي نمايشي.

از مسجد ذوقبلتين كه بيرون آمديم يكي دو تا عكس گرفتيم و به سمت اتوبوس‌ها رفتم، جماعت ايراني به خريد بنجل‌ها مشغول زنان بدوي عرب به فروش و زنكي با چشمهاي جذاب مشغول، خواستم عكس بگيرم كه فهميد و پوشيه‌اش را انداخت گذاشتم و سوار اتوبوس شديم به طرف مسجد قبا رفتيم.
 وقتي مي‌خواستم وارد مسجد شوم يادم آمد كه نمي‌توانم چون دوربين عكاسي‌ام همراه بود، در همانجا يكي از همكارواني‌ها هم مثل من شده بود كه با هم تصميم كرديم، اول او به مسجد و نماز خواند و من از دوربينش نگه‌داري كردم و بعد هم او
چيز جالبي كه در اهل سنت و مدينه و مكه كاملاً مشهود است، اتصال بي واسطه به خداوند است و عدم تقديس گرايي به اشياء و اماكن است وقتي كه قبرستان بقيع بروي و مزار آن همه بزرگوار را در آن جا بداني و سادگي بي‌اندازه آن جا را دريابي مي‌فهمي كه عدم تقدس گرايي شي و مكاني يعني چه. اگر يك صدم آن چيزي كه در بقيع است در يكي از اماكن ايران بود مي‌داني چه اتفاقي مي‌افتاد؟
و اما ديدار سيد ابراهيم نبوي از قبا:
نزديك كه مي‌شوي مي‌بيني كه مسجدي است سفيد، با چهار مناره، شش گنبد اصلي و دهها گنبد كوچك در اطراف، در داخل مسجد موكتي پهن است، انگار كه به شكلي كاملاً منظم دهها و صدها سجاده پهن كرده باشند. بهترين راه يونيفورم كردن  نمازگزاران و تبديل نماز آنان به يك رفتار كاملاً ماشيني، وسط مسجد، آنجا كه سقفي چادري دارد با مرمر پوشانده شده. سقف و گنبدها بر هشتاد ستون پهن و مستطيلي استوار است كه چهار چهار، دو دو، يا يكي يكي بار سنگيني سقف را تحمل مي‌كنند.
سقف‌ها به صورت نقش برجسته، با رنگهاي سبز و طلايي و سفيد گچبري شده و گچبري‌ها و مقرنس‌هاي آن نشانه از هنر اسلامي دارد. ستونها و ديواره بيروني مسجد از سنگ خاكستري است. فضاي مسجد با ديواره‌هاي چوبي مشبك از هم جدا و مطابق معمول رديف قرآنهاي سعودي روي هم چيده شده. مسجد با يك سيستم خنك كننده قوي – مثل تمام عربستان – خنك مي‌شود. منبر به شكل منبر مسجد ذ وقبلتين، همان تاج و تخت و بلندگو و ساعت و يك در بسته شده در كنار محراب است و همانا نوري كه سخنران بالاي منبر را روشن مي‌كند. در بالاي ديواره‌هاي مسجد، نزديك به سقف مجموعه‌ شيشه‌هاي رنگي پنجره‌هاي مشبك را به تابش رنگين خورشيد وامي‌دارند.

17/3/1382 شنبه
نكته جالبي كه در مدينه مشهود بود لباس‌هاي اهالي اينجاست. مردها سفيد، زن‌ها سياه و اين شامل اكثريت قريب به اتفاق جمعيت اين شهر است و تو رنگ كمتر مي‌بيني در اين شهر بيچاره زنان اينجا كه علاوه بر سياه پوشيدن در گرماي حجاز است، وجود پوشيه و سربند است، كه گرماي بايد تن همه آنها را پخته باشد و شايد به همين دليل است كه زن‌هاي عرب لذيذند. دوباره زدم به خاكي، من كي مي‌خوام آدم بشم خدا مي‌دونه
شنبه صبح رفتيم نماز صبح را در حرم پيغمبر خواندم و بعد دوباره خواب، ساعت نه بود كه از هتل زدم بيرون باري رفتم دهكده كوچك جهاني مك لوهان در سرزمين حجاز و شهر پيغمبر، از اطلاعات هتل سراغ كافي نت را گرفتيم، نشاني MAJAMA MAODIA را داد و گفت به سمت خيابان مسجد بلال و رفتم اما اين نشاني را پيدا نكردم از چندين نفر پرسيدم و هيچ كس آدرس درستي نداشت به يك داروخانه رفتم دكتر بود كه آدرس جاده بلال را مي‌داد Balal Rod و رفتم وسخت پيدا كردم، يك مغازه بود كه سي دي و لوازم كامپيوتر مي‌فروخت سه چهار دستگاه كامپيوتر در اتاقك‌هاي گذاشته بود، شبيه كابين‌هاي تلفن اول از من سراغ شناسنامه گرفت كه گفتم پاسپورتم در هتل است و گفتم كه فقط مي‌خواهم ايميل‌هايم را چك كنم. بعد رفتم به دهكده جهاني، جزء يك ايميل از مهناز، چيز خاصي نداشتم. دنبالم مي‌گشت و اظهار دلتنگي كه جواب دادم در مدينه هستم و خدا سلام مي‌رسونه وجواب را از دو ايميل و آف لاين.
خانم هفتاني آن لاين بود، اكثراً آن لاين است، سلام خدا را به او هم رساندم، سراغ ايميل‌ خدا را گرفت برايش نوشتم God @ God. Com اميداورم ايميل‌هايش به خدا برسد، هر چند كه نياز به ايميل نيست، چون خدا هميشه آن لاين است و مي‌تواند هر لحظه كه خواست با خدا چت كند و حتي Voicechat و اگر هم خواست مي‌تواند برايش massage بفرستد. عجب مزخرفاتي مي‌نويسم در حرم پيغمبر، الان در حرم نشسته‌ام و مشغول نگارش و عجب حال مي‌دهد بيايي اينجا و بنويسي از حافظ بخواني و با مناجات كني با مناجات نامه خواجه عبدالله انصاري،  حالا كه به بيراه زدم تفألي بزنم به حافظ كه چه جواب مي‌دهد!
دوش از جناب آصف پيك بشارت آمد
كز حضرت سليمان عشرت اشاره آمد
خاك وجود ما را از آب ديده گل كن
ويران سراي دل را گاه عمارت آمد
اين شرح بينهايت كز زلف يار گفتند
حرفيست از هزاران كاندر عبارت آمد
عيبم بپوس زنهار اي خرفه مي‌آرود
كان شيخ پاكدامن بهر زيارت آمد
امروز جاي هر كس پيدا شود ز خوبان
كان ماه مجلس افروز اندر  صدارت آمد
بر تخت جم كه تاجش معراج آسمانست
همت نگر كه موري با آن حقارت آمد
از چشم شوخش ايدل ايمان خود نگهدار
كان جادوي كمانكش بر عزم غارت آمد
آلودة تو حافظ فيضي ز شاه در خواه
كان عنصر سماجت بهر طهارت آمد
درياست مجلس او در ياب وقت درياب
هان اي زيارت رسيده وقت تجارت آمد
عجب حالي داد حافظ، بگذريم)

كمتر از يك ساعت در شبكه جهاني بودم ديدم ساعت ده و ده دقيقه است بيرون آمدم و هزينه سفر را به ده ريال سعودي (دو هزار و دويست تومان) پرداختم و به طرف هتل دويدم. رأس ساعت معهود به ا تاق آمدم آقاي توكلي در اتاق ما بود و همگي به اتفاق به بازار رفتم به قصد خريد سوغات قربتاً الي الله
به سمت شمال حرم و پاساژ‌هاي آن قسمت رفتمي و حضرت به پارچه فروشي رفتند مترهاي متوالي و متعددي پارچه ابتياع نمودند و حقير فقير سراپا تقصير به يك قواره چادري از نوع بلاد چشم بادامي‌ها اكتفا كردم. آن هم بجهت روز قيامت خريت و گوش مخمليت و باز هم به سفارش اكيد حاج علي فضلي عليهم رحمه.
و بعد هم هر كدام متفرق شدند و ناپيدا و من را هم را ادامه دادم و چندين پاساژ و خيابان سر زدم (وقت نماز است و هم اقامه بستند فعلاً به نماز مي‌روم)
در عربستان – و يا آن فروشگاه‌هايي كه من ديدم – دو نوع جنس وجود دارد يكي اجناس زواري و ديگر اجناس مارك دار كه خوب. شرح قيمت آنها تكرار مكررات است و مي‌گذرم
پس از سياحت در برخي فروشگاه‌ها به هتل برگشتم و به ميعادگاه شكم رفتم و به ديدار ناهار شتافتم و بعد هم دست از جهان بريدم و دست آويز خواب شدم. و بعد از ظهر هم دوباره سياحت فروشگاه‌ها الي نماز مغرب كه قرار بود مابين نماز مغرب و عشا به مسجد مباهله برويم كه رفتم، مسجد مباهله در حدود چهارصد متري شرقي از حرم رسول اكرم است ابتدا در جلوي حرم روحاني كاروان آقاي هدايتي توضيحاتي فرمودند درباره مباهله و وجه تسميه اين مسجد، سيد ابراهيم نبوي درباره اين مسجد نوشته است كه  
مسجد استجابت (مسجد مباهله) همان مسجدي است كه رسول اكرم (ص) قرار مباهله را با يكي از بزرگان مسيحي (نصارا) گذاشت. ظاهراً در مباهله طرفين، نزديكان و ياران يا خويشان  خود را به عنوان دليل فديه مي‌كنند تا اگر نتوانستند آنچه مي‌گويند اثبات كنند آن افراد فدا شود. روحاني مسيحي به نزديكان خود مي‌گويد اگر رسول الله از ميان نزديكان مردمي عادي را آورد مباهله بهنفع ما تمام مي‌شود، اما اگر با افراد خاصي چون علي بن ابيطالب (ع)، فاطمه زهرا (س) و حسنين (ع) آمد مباهله به نفعمسلمانان تمام خواهد شد.
چون پيامبر، علي (ع)، فاطمه (س)، حسن و حسين (ع) را به مباهله آورد، او از گفتگو خودداري كرد و هر آن چه پيامر ادعا كرده بود پذيرفت. اين واقعه در محلي رخ داد كه امروز به نام مسجد استجابت (مباهله) معروف است. اين مسجد در فاصله 300 متري حرم رسول اكرم (ص) قرار دارد.
بعد از ديدار از مسجد مباهله به سمت هتل برگشتم و شام را خورديم و بعد كمي قلم زدم. و البته هر شب در اتاق ما مهماني بپاست و آن هم بخاطر اينكه اتاق ما از افراد مجرد و جوان تشكيل شده و دوم اينكه حاج عباس توكلي و حاجي علي فضلي همكار و دوست قديمي هستند…
نكته جالب حجاج ايراني برنامه غذاخوري است سيد ابراهيم نبوي دراين باره نوشته:

برنامه غذاخوري از تفريحات ويژه عمره مفرده است. به حد بسيار فراواني غذا داده مي‌شود. آنقدر كه بشود با انرژي و كالري آن سه دور پياده شهر را دور زد. معمولاً كالري غذا بسيار بالاتر از حجم آناست و همين باعث مي‌شود تا به گونه‌اي آدمها فريب بخورند. معدة معمولاً متورم ما كه عادت به حجم بالايي دارددر اين شرايط احساس گرسنگي مي‌كند، اما وقتي از سالن بيرون مي‌آييم احساس سيري بدي مي‌كنيم. اين انرژي مصرف نمي‌شود جز در هنگامي كه حجاج محترم چادر و چاقچور مي‌كنند يا دشداشه و دمپايي مي‌پوشند و مي‌افتند به جان فروشندگان عرب كه فارسي را مثل سوسولهاي ناز پسر تهراني باعشوه و ادا ياد گرفته‌اند و بلبل زباني مي‌كنند براي انداختن بنجل‌هاي دست سوم تايوان و چين و هنگ كنگ به حجاج نجف آباد و اردبيل وكرمان و غيره.
آنان كه بيشتر وقت‌شان به نماز و دعا مي‌گذرد دائماً ا حساس ناراحتي معده مي‌كنند، گروه هم سر و ته شان را مي‌زني در هتل‌اند و مشغول سر و كله زدن با مسئولان عرب وبنگلادشي و سريلانكايي Reception يا به قول عربها استقبال. در هر حالت غذاخوري و رژيم غذايي جز مصيبت ناراحتي معده چيزي ندارد و علت در آن معادله اقتصادي – جنگي فرمول شبه سوسياليستي است كه هر كس سهم مشخصي دارد و به دست آوردن آن سهم مشخص يعني احقاق حق و بعد تلاش عجيب و غريبي است براي درخواست ماست مكرر و ته ديگ مجدد و يكهو مي‌بيني پيرمردي كه به زحمت راه مي‌رود انرژي عجيب و غريبي را در معده‌اش ذخيره كرده كه كهولت اندامش توان مصرف آن انرژي را ندارد.

18/3/82 يكشنبه
امروز مي‌خواستم كمي زودتر بيايم تا در خلوتي بيشتر به ستون توبه نزديكتر شوم، ستون توبه پاتوق زوارهاي ايراني است و عموماً مي‌خواهند در آن منطقه بنشيند و نماز بخوانند.
اما وقتي كه ما رسيديم شلوغ بود و طبعاً كمي عقب‌تر نشستم و نماز صبح را خوانديم و البته در هر بار حضور در مسجد نماز قضا و نماز به نيت خانواده و دوستان و آشنايان مي‌خوانم
بعد از نماز به مخابرات رفتم و به تهران زنگ زدم  همه خوب بودند و بعد هتل برگشتم و دوربين عكاسي را برداشتم به حوالي حرم آمدم تعدادي عكسي از حرم و بقيع گرفتم، البته آن هم پنهاني. چرا كه حكومت سعودي عكاسي درحرمين را مجاز نمي‌داند و اگر هم شرطه‌ها بفهمند فيلم دوربين را مي‌گيرند. البته با توجه به ايراني بودن ذات بنده. اجراي درست اين قضيه قابل شك است چراكه دوربين را به داخل بقيع بردم و در فرصت مناسب چندين عكس گرفتم و همچنين به داخل حياط حرم رسول الله رفتم و از گنبد و نماي خارجي مسجد الرسول تعدادي عكس گرفتم و ناگفته نماند كه در اين بين تعدادي از همسفران كه مرا مشغول به عكاسي ديدند التماس دعا داشتند و عكسي به يادگار در كنار حريم كه بي‌دريغ گرفتم.
به هتل كه برگشتم به صرف صبحانه مشغول شدم و بعد از اجراي اين فريضه واجب با حاج علي فضل الهي و حاج مسعود غلامي و حاج آقا جوادي به طرف اماكن مقدسه السوق رفتم و زيارت‌نامه‌ها پر از اجر و ثواب خريد سوغات را خوانديم و اين ميان حاج علي فضل الهي، افضلي اين كار بود و خريد بسيار كرد و ما هم بيشتر به نيت دوستان قربتاً الي الله و بيشتر البسه از ريز و درشت تا ريز و رو. و براي خودم تنها يكدست لباس ورزشي فوتبال كه ست كامل پيراهن و شورت و جوراب بود.
آن هم به قيمت سي ريال سعودي و معادل شش هزار و ششصد تومان خودماني و البته نه به دليل اينكه چون در عربستان هستم و قيمت ها متفاوت كه مدتها بود قصد اينكار را داشتم و حالا هم وقت بود و هم پيش‌آمد كه انجام شود دوستان هم به فراخور حال خود خريد كردند در ابتداي سفر اصلاً قصد خريد نداشتم اما در حين سفر نمي‌دانم چرا علاقمند به خريد شدم. شايد به اين دليل كه در تهران زياد زمان براي خريد ندارم و نمي‌گذارم و حالا كه فرصتي پيش آمده بد نيست در كنار فضاي معنوي اينجا كمي هم به دنيا برسي تا اعتدال برقرار شود. و البته بايد گفت خيلي هم وقتي نگذاشتم و بيشتر به قصد سياحت شهر با همسفران همسفر خريد مي‌شدم.
خريد كه تمام شد نزديك به ظهر بود. چون دوربين عكاسي همراهم بود به هتل برگشتم و ديگرم ناي برگشت نبود پس ناهار خوردم و النوم النوم.
ساعت پنج و چهل دقيقه عصر بود كه بيدار شدم و بساطم را جمع كردم و به حرم آمدم نماز را خواندم و گوشه‌اي به قلم زدم مشغول شدم تا نماز مغرب. نماز را خواندم به بين الحرمين رفتيم قرار بود كه مسجد حضرت علي عليه السلام برويم. گروه جمع شدند و به طرف مسجد رفتيم. در حياط مسجد حضرت رسول بوديم كه آقاي هدايتي – روحاني گروه – درباره محل مدفن عبدالله پدر پيغمبر توضيحاتي داد كه قبل از توسعه حرم شريف مزار پرد به غير در بخش غربي حرم بوده حرم اين بقعه بخشي از ساختمان قرار گرفته و اثر مشخصي از آن نيست و بعد زيارت و سلامي براي پدر پيغمبر و حركت كرديم در قسمت غربي حرم رسول الله و به فاصله سيصدمتري چند مسجد وجود دارد.
1 – مسجد حضرت علي (ع) 2 – مسجد غمام 3 – مسجد عمر 4 – مسجد بلال ابتدا به مسجد غمامه رفتيم. مسجد غمامه محلي بوده كه حضرت رسول به طلب باران در آنجا نماز خوانده و وجه تسويه نام مسجد همبه همين دليل است يادم آمد كه سيد ابراهيم نبوي نتوانسته بود به داخل مسجد بيايد چون در مسجد بسته بود اما درباره آن نوشته است:
مسجد الغمامه مسجدي است كه پيامبر اكرم (ص) در شرايط گرماي تند كه بسياري از مسلمانان را دچار ناراحتي كرده بود از خداوند خواست تا ابري به آسمان بيايد و قدري از گرما بكاهد. دعا خوانده شد و خداوند خواسته رسول الله (ص) را برآورد. دعا در محلي كه امروز مسجد الغمامه ناميده مي‌شود، خوانده شد. الغمامه در زبان عرب به معناي ابر است و وجه تسميه مسجد.
 به نيت همه سفارش دهندگان نمازي خواندم. صداي بلندگوي دستي - مي تي كومان -  بلند شد كه اعضاي گروه را براي رفتن به مسجد حضرت علي(ع) فرا مي‌خواند.
مي‌تي كومان همان محسن آقاي فصيحي خودمان و دستيار آقاي توكلي است جواني است هم سن و سال خودم كه عموماً نشان حاكم بزرگ – تابلو دست نوشته كاروان حاج عباس توكلي – را بدست دارد و با بلندگوي دستي گروه را جمع‌آوري مي‌كند.
با اعضاي گروه به مسجد علي (ع) رفتيم كه بسته بود، پشت در بسته مسجد مولا نمازي خوانديم و احساس عجيبي به من دست داد. دوباره دچار تاويل تاريخي شدم و به زماني رفتم كه مولا متقيان در اين حوالي قدم گذاشته و يتيمان را نوازش مي‌كرد و ذوالفقار را بر كمر مي‌بسته – الان هم كه مشغول نگارش هستم وحشتي مرا فرا گرفته و خارج از بيان و نگارش است – بعد از عرض ارادت به مولا و با صداي موذن به حرم رسول الله آمديم و نماز عشا را خوانديم و من از گروه جدا شدم تا براي خريد دشداشه بردم يك دور كامل حول مسجد پيغمبر زدم، در ضلع شمالي بودم كه ياد صابر افتادم، دوست عزيزم كه مدتهاست با مرگ مي‌جنگد بغض بدجوري گلويم را گرفت، بدجوري هوايي شدم، از خريد دشداشه منصرف شدم به طرف بقيع رفتم و پانزده عدد تسبيح سنگي خريدم به پانزده هزار تومان و يك عدد تسبيح از عقيق عماني به بيست ريال سعودي كه البته بيست و پنج ريال مي‌گفت اما با چك و چونه و خريد آن پانزده عدد تسبيح به همان بيست ريال خريديم و به هتل برگشتم. و مستقيم به رستوران رفتم شام كوبيده ماسيده بود. غذاي كل حجاج در يك مركزي تهيه مي‌شود و سپس به هتل‌ها ارسال مي‌گردد. و غذاي زماني كه اين طي طريق را مي‌كند دچار سرمازدگي شده و ماسيده مي‌شود و البته اين يعني كه سازمان حج و زيارت دم و دستگاه عريض و طويلي دارد. وقتي كه شما آن همه زوار ايراني را مي‌بيني با آن پراكندگي هتل‌ها اين كار قدري بزرگ بنظر ني‌رسد. فكر كنيم ديشب مدير هتل ما مي‌گفت رستوران مركزي (آنجاي كه اين غذاها را مي‌پذيرد در هر وعده بيشتر از صد هزار پرس غذا را آماده مي‌كند بعد از صرف غذا به اتاق رفتم چند دقيقه‌اي نگذشته بود كه حاجي توكلي آمد و گفت كه همه براي زيارت به بين‌الحرمين برويم و البته تقريباً همه را مجبور كرد. حدود ساعت ده بود كه همگي بيرون رفتيم بيرون از هتل من گروه جدا شدم و به مخابرات رفتم و به مهناز زنگ زدم حال و احوال و جوياي حال صابر كه گفت همونجوريه كه مرخص شده و رفته خونه كمي خيالم راحت شد و به بين‌الحرمين رفتم جوانكي به اسم هوشمند مداحي مي‌كرد البته بدنبود ولي نه چندان دلچسب، بعد از حرم به هتل آمديم، كمي صحبت و كمي تلويزيون مقدار زيادي خواب

19/3/1382 دوشنبه
نماز صبح را در حرم خواندم و به هتل برگشتم و خوابيدم هفت و نيم بود كه بيدار شدم و به زيارت اهل صبحانه رفتم و بعد رفتم حمام و صورتم را اصلاح كردم ريش مهندسي و يا به اصطلاح ريش بزي گذاشتم لباسهايم را شستم و يك حمام با وان آب داغ لذيذ گرفتم و بعد به حرم آمدم و نمازي خواندم و به نوشتن نزديك ظهر بود كه حاج فضل اللهي و مسعود غلامي آمدند نماز خوانديم و به هتل رفتيم ناهار را به ميل شريف رسونديم بعد از ناهار حاج ناصر (فاميلي‌اش يادم رفت× يك دستگاه دوربين هندي كم سوني خريده بود، بيشتر از سيصد هزار توامان و يك ساعتي مشغول آموزش شدم و بعد هم اهالي خواب پيوستم ساعت چهار و نيم بود كه بيدار شدم و آمدم به حرم تا همين لحظه كه مشغول نوشتن هستم. خودمانيم عجب حالي مي‌دهد در حرم پيغمبر بنشيني و بنويسي.
حرم پيغمبر جاذبه‌اي دارد كه نگو، تو گويي هر چه به حرم نزديكتر مي‌شويم بيشتر عميق مي‌شوي… و روز دوم كه اينجا بوديم در جلوي باب جبرئيل بوذري را ديدم در زمان سربازي‌ام در پادگان بيت‌المقدس زماني معاون روحبخش بود و بعد مسئول حراست شد اصفهاني زرنگي بود رفتم جلو وسلام عليكي مرا شناخت اما فكر نمي‌كنم نامم را به ياد داشت، ديدار خيلي كوتاه بود و رفت.
يكي دو ساعت است كه مشغول خواندن شدم اولي خسي در ميقات و دومي سفر به خانه آزاد شده و هر دو را سخت دوست دارم هر دو نثري دارند عجيب دلخواه من و هر دو از ديدگاهي نوشتند كه سخت خواستار آن هستم. از هر دو كتاب بخش مربوط به خداحافظي از مدينه و ديدار مكه را وقتي كه از سفر به خانه آزاد شده خوانده بغض گلويم را گرفت و چشمانم كمي بيتاب. امشب آخرين شب مدينه است. شب خداحافظي بايد به مسجد الرسول بدرود گفت و نه خداحافظي. بايد از او مدد بخواهي به اميد ديدار بگويي حاجت بطلبي. بايد با بقيع حرف بزني بايد با زهرا سخن بگويي بايد از او طلب صبر و استقامت كني بايد از تنهايي بگويي كه تو اي انسان تنها، تنهايي زهرا را چگونه ديدي زهرا اينجاست زهرا تنهاست و زهرا بي نشان از هر نشان در مأمن اين خاك است و دختر رسول خدا چه غريبانه به خاك سپردند. اينجا علي تنهاست مولاي متقيان تنهاست علي بدون فاطمه چه كند علي بدون فاطمه چه نكند.
نمي‌دانم چه مي‌نويسم فقط ا حساسسي عجيب دارم چشمانم سخت مرطوبند و قلم بدون اختيار من است. آخر شب خداحافظي است تنهايي و تنهايي. مدينه شهر پيغمبر….
بقيع غريب است من غريبم، همه چيز غريب است، دلم سخت گرفته، خداوندا تو چه غريب وتنهايي…
مسجد الحرام در حال شلوغ شدن است چيز زيادي به نماز مغرب نمانده، انسان‌ها به مركز جاذبه مدينه نزديك مي‌شوند، آخرين رسول خدا در همين نزديكي است، كمتر از سي قدم….
در گوشه گوشه حرم سفرهاي پهن شده و خرما و نذرهاي مختلف در اختيار زائرين قرار مي‌گيرد. درست در روبروي‌ام خانه‌زهرا است صداي موذن طنين افكن شده كه شهادت مي‌دهد به بزرگي خداوند و رسالت محمد  رسول الله و همه را به صلاه و فلاح مي‌خواند
بيست دقيقه‌اي تا اقامه نماز مانده است مي‌خواهم دل بدهم به نمازي و سلامي با خدا در كنار محمد (ص)

همان شب/ نزديك نيمه شب/ هتل
بعد از نماز مغرب با حاج علي و حاج مسعود و حاج جوادي رفتيم سري به مغازه‌هاي اطراف بقيع زديم و نماز عشاء را دوباره به حرم آورم نماز خواندم. براي شام به هتل آمديم و بعد از شام ساكم را جمع كردم و به بين‌الحرمين رفتيم براي خداحافظي و مداحي كه البته مداحي اصلاً نچسبيد و آمديم چرخي دور حرم زديم و به هتل برگشتيم.
اصلاً دلم نمي‌خواهد امشب تمام شود، بد جوري هوايي مدينه شده‌ام. اين سفر حسابي بهم چسبيد. آرامش خاصي بهم داد.

20/3/1382 سه شنبه
صبح ساعت چهار بيدار شديم و نماز را در حرم پيغمبر خوندم. و بعد براي آخرين ديدار به بقيع رفتم. و آرزوي ديدار مجدد خداحافظي با چهار امام و قبر احتمالي حضرت زهرا و همه بزرگواران آن قبرستان شده. و اما يك اتفاق جالب، اينكه مشغول زيارت در پشت نرده‌ها بقيع بود و هم اتاقي‌ها بودند. كه مسعود غلامي با يكي از دوستانش مصادف شد كه همين امروز صبح رسيده بود به مدينه و سراغ قبر پيغمبر را مي‌گرفت. و حاج مسعود داشت يكي از قبرهاي داخل بقيع را نشانش مي‌داد كه آن قبر، قبر پيغمبر است؛ و بنده خدا دوستش مي‌گفت كه نه! من نقشه دارم و آن قبر پيغمبر نيست!!!  كه من و حاج فضل الهي از خنده ريسه رفتيم و چنان مي‌خنديديم كه گويي از آن گريه‌ها مي‌كنم…
بنده خدا اين هم اتاقي ما بعد از يك هفته در مدينه بودن نمي‌دانست قبر پيغمبر كجاست؟ و تو خود بخوان اين حديث مفصل زائران ايراني در سرزمين وحي…
نكته جالبي كه در بقيع وجود دارد. حضور يك تابلو مخصوص زائران ايراني است كه درباره عدم تقدس گرايي و متن زيرا را نوشته است.
1- زيارت قبرها بخاطر پند و عبرت است.
پيامبر صلي الله عليه وسلم مي فرمايد: قبرها را زيارت كنيد زيرا مرگ را بياذتان مي آورد (روايت مسلم)
2- پيامبر خدا (ص) زمانيكه قبرستان را زيارت مي كردند بر كسانيكه در آنجا بخاك سپرده سده بودند سلام مي كردند سپس مي گفتند: اي گروه مومنان ما هم اگر خدا بخواهد به شما پيوست مي شويم و خداوند پيشينيان ما و شما و بازماندگان را بيامرزد. از خداوند براي خود و براي شما عافيت مي طلبم
3- پيامبر خدا از نماز برپا كردن در قبرستان و نشستن و راه رفتن بالاي قبرها نهي كرده اند.(ر.ايت مسلم)
4- پيامبر خدا از دعا خواستن (طلب دعا از آنها) و خواستن چيزي به خاطر جلب منفعتي يا دور كردن ضرري نهي كرده اند. خداوند مي فرمايد: ( والذين تدعون من دونه لايستطيعون نصركم ولا  انفسهم ينصرون)  و آنانكه مي خوانيد  ايشان را بجز خدا نمي توانند ياري دادن سما را و نه خود را ياري مي دهند) (الاعراف 197)
5- ميبايد وقتي سوال كردي از خدا سوال كن و زمانيكه  استعانت طلب كردي از خداوند استعانت كن.
متن فوق بيشتر به درد تحقيق سنگ مزار ها مي خورد كه چند سالي است مشغول آن هستم.
در اين موضوع جالبي است كه من نامش را گذاشتم عدم تقدس گرايي ولي جلال عزيز در خسي در ميقات وقتي كه از قبر ابوطالب ديدن مي‌كند مي‌نويسد.
امروز صبح رفتم به ديدن قبر  ابوطالب. بالاي «شعب عامر» كه دنباله‌ي قبرستان جديد مكه است. ته دره‌اي شمالي. و عجب به عمد همه چيز را خراب كرده‌اند و شكسته. آن بقيع، و اين هم اين جا، سنگ مرمرهاي تراش خورده و كتيبه‌دار، تكه پاره شده و اين ور و آن ور وآن ور افتاده. و هيچ چيز و هيچ جا را نمي‌شود شناخت. مگر به معرفي راهنمايي. به اين طريق است كه «سنت» شده است نانداني عده‌اي مرده‌خور. خراب كن يك قبر درين سر عالم (كه كتاب خانه‌ها را مي‌سوزانند) يعني سوختن يك كتاب. هر قبري كتابي است بسته، و سنگش جلدش. ي به عكس. واين‌ها حتي جلد را هم بسته‌اند.وگرنه چرا مرده را در قبر بگذاريم؟ وچرا نسوزانيم؟ در سنت مللي كه گور دارند و دفن و كفن، تشخص مردگان خود نشانه‌اي است يا سابقه‌اي بر تشخص زنده‌ها. و اصلاً ببينم؟ مگر آن‌ها كه دفن ندارند (هندوها و ديگران) دوام سنت‌شان بريده مي‌ماند؟ و بعد، مگر قبر كدامآدم عاري بيش از سي سال مي‌پايد؟ اين قبر بزرگان است كه مي‌شود بقعه و بارگان و ملجأ و پناهگاه …. رها كنم.
بعد از خداحافظي با بقيع به هتل آمديم و صبحانه و خواب براي ذخيره انرژي براي شب كه بايد به ميقبات بريم و محرم شويم.
نماز ظهر و عصر را در مسجد النبي خوانديم ومن نمازي خواندم با نيت «به اميد ديدار» و در هنگام وداع با رسول الله تنها يك جمله گفتم: «بر مي‌گردم»
بعد از ظهر ساعت چهار همگي در سالن جمع شديم و آقاي توكلي توضيحاتي داد و بعد يك ربعي مداحي و خداحافظي و طبق سنت معهود آخرش به صحراي كربلا زد با خودم فكر كردم كاش مي‌شد يك نوحه‌اي ساخت كه به صحراي كربلا نرود، مثلاً در خود بقيع تمام شود و يا در نجف يا هر كجاي ديگر. اين صحراي كربلاي گفتن در هر عيد و عزا و مداحي تعزيه بدجوري قضيه را برايم لوث كرده است. رها كنم…
در اواخر مداحي بود كه حاج توكلي به من اشاره كرد كه به كمك مرتضي فصيحي بروم براي بردن شام و تعذيه در اتوبوس ها و رفتم و براي هر اتوبوس حدود سي و چهار عدد غذا – عدس پلو – و به همين تعداد موز و آبميوه…
گروه ما يكصد و سي نفري است و گروه را در چهار اتوبوس تقسيم كردند. حدود ساعت پنج بود كه از مدينه خارج شديم، من شدم معاون مرتضي فصيحي در اتوبوس شماره دو
مسجد شجره در فاصله پنج كيلومتري از شهر مدينه است مسجدي زيبا و سفيد و بسيار تر و تميز. اصلاً اكثر مساجد به همين شكل است بسيار تميز هستند. و چرا كه نباشد به هر حال نان‌داني سعودي است ديگر، كه اگر اينكار را نكند نام خود را خادم الحرمين نمي‌گذارد و تازه با اين همه پول نفت چكار كند بنده خدا بايد يك جوري خرج شود ديگر. در ا توبوس كه بوديم با مرتضي فصيحي صحبت مي‌كرديم از درآمد حج براي سعودي‌ها كه سالانه حدود سه ميليون حاجي قط در حج تمتع – به عربستان مي‌آيند و اگر متوسط هزينه هر كدام را تنها و تنها هزار دلار حساب مي‌كنم اين رقم مي‌شود سه ميليارد دلار و اگر كل حاجيان حج عمره را در طي سال هم يك ميليون نفر در نظر بگيريم اين رقم مي‌شود چهار ميلارد دلار و من خيلي خوشبينانه گفتم هزار دلار كه اگر تو خريد اين مسافران ايراني را ببيني مي‌گويم براي هر نفر حداقل ده هزار دلار بذار كنار.
حالا اگر ميزان كل درآمد كشورمان را در نظر بگيريم كه چيزي حدود نصف مبلغ فوق است. ببين كه درآمد نفت را چه مي‌شود. و با اين حساب بايد سعودي اين همه به مساجد برسد و تازه هيچ عربي كه كار نمي‌كند همه عمله و كارگرهاي كشورهاي ديگري مثل پاكستان و هند و سريلانكا و ديگر كشورهاي عرب فقير هستند. بگذريم از حساب وكتاب رها كنم خودم را.
در مسجد شجره لباسهايمان را كنديم و تنها دو تكه حوله بخود پيچيديم و باز هم رمزي از رستاخيز و حج بايد هيچ شوي و اتصالت را از دنيا قطع كني حتي برهنه شوي و آن دو تكيه را هم مي‌پوشي بايد ساده ساده باشد سفيد و بدون هيچ دوختي كه دوختن به معناي متصل بودن است و تو بايد سيال شوي و ببري از هر چه غير خداست.
احرام پوشيدم و چرخي در اطراف مسجد شجره زدم و چند عكس گرفتم و بعد با دوربين عكاسي به داخل مسجد رفتم. همه محرم شده بودند بجز من و دو سه نفر ديگه كه من هم رفتم پيش روحاني نيت كردم و محرم شدم.
 خدا احساس مي‌كنم به تو نزديكترم، وجودت را در همه جا درك مي‌كنم. نه اينكه به خانه‌ات نزديكم، نه. چونكه احساس مي‌كنم از خودم دور شدم از جسمم از شغلم از پولم از خانواده‌ام از دوستانم از هر چه به غير از توست دورتر شدم خداوند تو همه جايي و من در هر كجا كه بخواهم تو را مي‌يابم و اكنون تنها به نمادي از نشان تو نزديك شدم. الهي معبودا مقصودا مرا آن ده كه مرا آن به خداوند به تو مي‌سپارم آنچه كه تو صلاح مي‌داني، خدايا از تو هيچ نمي‌خواهم كه تو خود خواهان مني كه اگر نبودي من اينجا چه مي‌كردم؟
آن هم گناهكاري چون من
خدايا مرا چنان كن كه از غير تو هيچ نخواهم
خدايا مرا رها كن خدايا مرا آزاد كن از هر قيد و بندي مرا احساس پرواز ده. حركت سيال يك پر در خلأ ازلي و ابدي
خدايا هيچم كن تا به تو برسم.
خدايا از همه بريدم تا به تو رسم
خداوندار مرا توفيق ده
خداوندا مرا عاقبت بخير كن
خداوندا مرا دلخوش كن
خداوندا تنم را سالم نگهدار
خداوندا مرا تا ابد عاشق نگهدار
خداوندا در نزديكي مكاني مقدس هستم كه بنام خانه توست مرا ميزبان باشد و اين ميهمان را روزي عطا كن
خدايا مي‌خواهم بيايم
و عجب احساسي است محرم شدن، از وقتي كه محرم مي‌شوي بايد مواظب خودت باشي و اعمال را به درستي انجام دهي
اعمال محرم شدن و واجبات آن به اين ترتيب است:
متن كتاب مناسك حج مفرده در اينجا آورده شود
بعد از محرم شدن كنار رفقا آمدم و گفتم بيايد عكسي بيگريم در مسجد، اما كسي داوطلب نشد. وقتي خواستم از مسجد خارج شوم تا دوربين را در اتوبوس بگذاريم، دمپائي نبود. يعني يكي از خدام آن را به كفش كني برده بود. به كفش كني كه رفتم، ديدم همه دمپائي شبيه هم هستند. و من ماندم پا برهنه‌تر از هر وقت يك دمپائي برداشتم و به اتوبوس رفتم و تا دوربين را در اتوبوس گبذاريم، راننده تنها در اتوبوس بود در زد و من كه وارد اتوبوس شدم بوي گراس سيگاري راننده به د ماغم خورد. سريع از اتوبوس خارج شدم به مسجد رفتم و دمپائي را در جاي خود گذاشتم.
نماز مغرب را به امامت امام جماعت همان مسجد خوانديم و نماز عشا را به اقتداي يكي از روحانيون شيعه.
و اين اولين نماز جماعت قنوت دارم در سرزمين وحي بود.
شيرينترين بخش نماز تشيع همين قنوت است و بهترين احساس لذت از نماز براي من همين قنوت است زماني كه دستهايت را به تضرع بالا مي‌آوري و از خداوند مسئلت مي‌طلبي و شيرين‌تر از شيرين آنوقتي است كه دعاي يا مقلب القلوب و ابصار را بخواني.
بعد از نماز عشا پابرهنه از مسجد بيرون آمدم و از دكه‌هاي اطراف مسجد يك جفت دمپائي خريدم به ده ريال در حج بايد لباس احرام مال خودت باشد. حلال حلال سوار اتوبوس كه شديم شام را بين زوار پخش كرديم فاصله مدينه تا مكه حدود چهارصد و بيست كيلومتر است چيزي حدود ميان تهران تا اصفهان با اين تفاوت ميان مكه و مدينه هيچ شهري قارر ندارد و فقط در ميانه راه يك پمپ بنزين استراحتگاه كوچك بنام ساسكو است. كه نيم ساعتي آنجا بوديم و دوباره حركت بسوي مكه و راننده چراغهاي داخلي اتوبوس را خاموش كرده بود و خواندن كتاب ميسر نبود و اينجا بود كه دلم عجيب هوس داشتن يك واممكن با تعداد كافي نوارها موسيقي مورد علاقه‌ام مثل يادگار دوست و بعضي نوارهاي علي رضا افتخاري كرد. ايكاش همراه بود.
به هر حال فاصله بين مدينه و مكه را در خواب و بيداري بسر بردم، و از فاصله سي كيلومتري مكه د يگر با چشمان كاملاً باز و گشاد به نورهاي شهر مكه نگاه كردم. حدود يك نيمه شب بود كه مكه رسيديم. مكه از مدينه بزرگتر و بين‌المللي‌تر است و مقداري هم شيك‌تر. اتبوس كه اولين اتوبوس از چهار اتوبوس همراه بود جلوي هتل شرايتون نگه داشت كيف دوربين عكاسي و كتابهايم و دو شيشه آبليمو را برداشتم و پذيرش رفتم و كارت‌هاي – كليدهاي جديد امروزي – را گرفتم وبه اتاق هفتصد و سي و دو رفتم وسايليم را گذاشتم و به دنبال كيف سفري‌ام كه صبح – همه زائران – تحويل داده بودند رفتم. چمدان‌ها و ساكها در طبقه هشتم بود، خيلي سريع كيفم را پيدا كردم چون چمدانم متفاوت از همه همسفران است همه اعضا كاروان كيف‌هاي يكسان و يك رنگ دارند چون هنگام شب نام وجهي نيز بابت كيف‌ها دريافت شده ولي من پول كيف را ندارم به هر حال سريع وسايل را در اتاق گذاشتم و به پائين آمدم اما چون اتوبوس ما زودتر از ديگران رسيده بود و هنوز هم كاروان نيامده بودند به ا تاق برگشتم و كمي به قلمزدن پرداختم. تا هم اتاقي‌ها آمدند و بعد از وضو گرفتن به جلوي هتل رفتم براي ديدار فاصله بين هتل شرايتون تا حرم به همان اندازه هتل موفيببك تا مسجد الرسول است. چيزي نزديك دويست متر گروه به سمت حرم حركت كرد. در جلوي بخش ورودي ساختمان آقاي هدايتي روحاني كاروان – و آقاي توكلي كمي صحبت كردند. كم كم از آقاي هدايتي خوشم مي‌آيد – هر چند كه آخوند است – چون در لابلاي حرفهايش مطالبي به جز تشرع خشك نيز شنيده مي‌شود در آخرين جمله مطالبش گفت:
كعبه سنگي است كه ره گم نشود….
و حالا لحظه ديدار است. اصلاً تاب گفتن و نوشتنم نيست، نمي‌توانم بنويسم كه چه احساسي داشتم چيزي شبيه شوق و وحشت، شانه‌هايم لرزيدن گرفت و چشمانم بي‌طاقت شد كاروان دعا مي‌خواند و من بي‌تابي مي‌كردم، زمان سنگيني مي‌كرد. فضا فشرده بود. سرم پائين بود و مواظب بودم تا اولين نگاهم را جوري ديگر داشته باشد به حياط رسيدم و من همچنان سرافكنده بودم. به سجده رفتم و ديگر اشك امان نمي‌داد. سرم را كه بالا گرفتم….
(نمي‌خواهم و نمي‌توانم درباره آن لحظه چيزي بنويسم، احساسي بود كه تنها و تنها در كل زندگي و حيات در همان لحظه افتاد پس بهتر به همان شكل محفوظ بماند)
اعمال حج شروع شد، هفت دور گردش به دور كبعه و بايد كه قلبت (سمت چپ بدن) به سمت خانه خدا باشد، كتاب دعاي طواف همراه بود و روحاني كاروان هم بلند بلند مي‌خواند اما من دلم چيز ديگري مي‌خواند و هر چيزي كه خودم دوست داشتم گفتم وخوندم و بيشتر يا مقلب القلوب و ابصار
يا مدبر ليل والنهار حول حالنا الي احسن حال
در راه عشق مرحله قرب و بعد نيست
مي‌بينمت عيان ودعا مي‌رستمت (حافظ)
بعد طواف به پشت مقام ابراهيم رفتيم و نماز دوركعتي را خوانديم
و عجيب بود كه هر چه مي‌ديدم زيبايي بود. اين يكي از عجيب‌ترين بخش سفرم بود وقتي نگاهم به صورت حاجيان اطراف افتاد چهره همه را زيبا ديدم و هركس را زيباتر تو گويي همه زيبا رويان عالم در خانه كعبه جمع شده بود، چه مرد و چه زن كودك جوان و خردسال همه و همه به صورت غيرقابل باوري زيبا شده بودند باز هم نمي‌توانم توصيف كنيم كه چگونه و هر كسي از هر